{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همچون گمشده ای بی نشانشده ام

همچون گمشده ای بی نشان،شده ام
آنچنان که دیگر خبری از خودم نیست
نمیدانم کجا خود را جا گذاشته ام
تنها میدانم
همان روز،در قرار چشمهایت
درست در حوالی دستان احساسمان
دیگر نشانی از خود ندیدم...
میدانی!
سراغم را از تو باید گرفت
من اگر گمگشته ای بی نشان شده ام
تنها به خاطر نشانه ای از توست
 آمده بودم نشانی از تو پیدا کنم
که دیگر خود را نیافتم...
اگر روزی مرا پیدا کردی
باز هم بگذار بی نشان باقی بمانم
و دلم را
که حبس کرده ای آن را  در دل بارانی ات
بگذار اینچنین گمنام در اسارت دلت سیراب شود
ای کاش هرگز پیدا نشوم
من این اسارت را به جان دوست دارم...
دیدگاه ها (۲)

تو باش!اینجا که نه...در دلم،در یادمبگذار لااقل دلخوش باشم به...

باران می آید و باز هم بهانه ی بودنت می‌بارد باران خاطرات... ...

گفتی به من درودرفتی ولی چه زودبا رفتنت دلم غمها به خود گشودگ...

مگر دل را مبتلا به چشمهایت نکردی؟مگر در قراری که من بودم و غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط