{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص ۳۷

ص ۳۷
فکر روز دوشنبه خانه پریسا عذابم میداد
با خودم میگفتم  اگر ان نره خر را با پریسا ببینم نمیتوانم ساز بزنم و مجلس خراب میشود تصمیم گرفتم نروم .
ولی از طرفی میخواستم بروم و هنرم را باز به رخ پریسا بکشم ... در دوراهی مانده بودم و در میان این تشویش ها فکر ازاده رهایم نمیکرد ازاده یکبار جگرم را سوزانده بود و حالا نوبت پربسا بود ... به سادگی خودم میخندیدم .
تصمیم گرفتم  این چند روز تعطیلات را  به شهرمان بروم و بی خیال مجلس تولد پریسا بشوم ..به استاد گیتارم زنگ زدم و گفتم  نمیتوانم در کلاس شرکت کنم  با تعجب گفت من منتظر بودم درخواست کلاس مافوق برنامه کنی ! تا برای روز دوشنبه اماده باشی ! گفتم مشکلات زندگی  اجازه نمیدهد . استادم با جدیت تمام گفت اگر نیامدی دیگر نیا
میدانی الان چند نفر از  هنر جو ها ی در سطح تو هستند که میخواهند در مجلسی دعوت شوند و تک نوازی کنند ؟ اگر این فرصت را از دست بدهی  و مشکلات سد راهت شود بدان هیچ وقت در هبچ رشته ای موفق نمیشوی ... اگر نیامدی نام مراهم از یاد ببر شاگرد سست عنصر و بی تصمیم و هردم خیال نمیخواهم ....

نتوانستم برروی حرف استادم  حرف بزنم حقیقت را گفتم که شخصی در ان مجلس است که حضورش تمام انرژیم را میگیرد  استادم این ضرب المثل معروف را گفت که

 ((عقاب به خاطر مقابله با وزش بادهای مخالف  همیشه در اوج است ))
حرفهای استاد  به دلم نشست  تصمیم گرفتم بروم و صد خودم را به نمایش بگذارم 
چند اهنگ شاد  و مناسب رقص را با راهنمایی استادم انتخاب کردم و برای خاتمه برنامه  اهنگ
فرامز اصلانی  (( اگه ی روزی نوم تو گوش من صدا کنه ....))
در خوابگاه که نمیشد استاد اجازه داد در ان چند روز تعطیلی در کلاس بمانم ‌ و تمرین کنم روزی  چهارده ساعت تمرین داشتم  تا روز یک شنبه نمره قبولی را از استاد گرفتم و برای دوشنبه آماده شدم .

لباس مناسب نداشتم  از یکی از همکلاسی ها که  بچه تهران بود لباس مناسب یک گیتاریست گرفتم  موی سر و صورتم را هم به مدلی که استادم گفت اصلاح کردم  و چون میدانستم پریسا  به زمان خیلی حساس است رآس ساعت چهارونیم زنگ زدم .
پریسا به استقابلم امد لباسش شبیه لباسهای دختران کورد بود با موهایی که بر روی شانه هایش ریخته بود و صورتی که ارایش خاصی نداشت
نفسم حبس شد انچنان محو پریسا شدم که حس کردم هیچ هنری ندارم یک لحظه ذهنم را خالی دیدم .  از هنر ویژه زنان است که از نگاه مردان همه چیز را میخوانند . پریسا گفت ناراحتیت تمام شد ؟ ان اقا که انروز با پریسا دیدم امد و خوش آمد گفت تمام‌ وجودم  از کینه پر بود به صورتش نگاه نکردم  جواب سلامش را ارام دادم که پریسا گفت داداش پرویز برای تولد پدر از آلمان امده اند . ارزوی مرگ کردم از خجالت و شرمندگی جورابم از عرق خیس شد ... سریع در اغوش کرفتش و شانه اش را بوسیدم و با  خودزنی و تحقیر خودم خطایم را پذیرفتم و گفتم ببخشید من بچه دهاتم و طرز صحیح اداب معاشرت را نمیدانم ولی امیدوارم  از پریسا خانم یاد بگیرم
فضا تغییر کرد پدر و مادر  پریسا هم امدند و خوش آمد گفتند . از دیدن پریسا مست مست بودم و خوشحال که به حرف استادم گوش دادم  و با چشمانم لمس کردم که یک‌استاد چگونه میتواند شاگردش را به اوج برساند ...

برای اینکه کسی متوجه زاویه نگاهم نشود از میهمانها معذرت خوااستم و حساسیت چشمم به نور را بهانه کردم و عینک افتابی به چشمم زدم وقتی   پریسا رقصید   اشک شوق میریختم ... میخواندم ...

از لذتهایی که فقط عشق به انسان هدیه میدهد و بس ...

ساعت پنج و نیم شد برادر پریسا تشکر کرد و  بلند شدم تا مجلس را ترک کنم که پدر پریسا گفت ....
دیدگاه ها (۱)

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

اقای متقیان خوشحالم که این مسیر نوشتن را با این جدیت دنبال م...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط