{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم

پارت چهاردهم
ویو یوریکو
یچیزی رو خوب میدونم. ...... اینکه قراره خیلی هارو از دست بدیم..... ولی اگر چویا و بقیه هم بمیرن چی....... اون وقت دوباره از جهنم و بهشت اخراج مشم و یه زندگیه دیگه. .......هعی هیچ وقت فکر نمیکردم قراره دوباره اون عوضی رو ببینم
یوریکو : اوه چویا توهم اینجایی
چویا : اره......چرا تو فکری
یوریکو : هیچی نیست
چویا : هومممم
یوریکو : فردا روز مبارزس خودتو اماده کن
چویا : هی کجا میری
یوریکو : هیچ جا ...... یکم قدم بزنم
چویا : اوکی
و رفتم سمت جنگلی که همیشه با دوستام توش بودیم و شروع کردم به راه رفتم
ویو راوی
همین شکلی داشت راه میرفت تا به سه تا قبر رسید
یوریکو با یه خنده گفت
یوریکو : میدونید چقدر دلم برای صدای رومختون تنگ شده؟
و نشست روی چمنا کنار قبرا توی جنگل و جلوش یه برکه بود
یوریکو : همیشه وقتی دلم میگرفت میاوردین منو اینجا........و واقعا حالم بهتر بود
و ناخودآگاه یه قطره اشک از چشماش اومد
یوریکو : شاید ...... شاید فردا بیام پیشتون. ...... ولی دلم میخواد هنوز پیش چویا بمونم اون هنوز کمک میخواد. ......اگر......اگر نتونم نجاتشون بدم و بمیرن چی
و سرشو تو زانوش قایم کرد و گریه کرد
ویو چویا
یوریکو خیلی ناراحت بود ..... ولی خودشو شاد نشون داد ..... هعی
دازای : چوچو چیشده
چویا: هیچی
دازای چویا رو بغل میکنه
دازای : نگران یوریکویی نه؟
چویا : نخیرم نگران اون نیستم
دازای : تو گفتی و منم باور کردم
دیدگاه ها (۰)

سال های ماندن پارت دو ویو دازای از روی کرم ریزی و اذیت کردنش...

پارت اخر روز پاکسازیویو یوریکوهمه اماده بودیم و من داشتم اما...

پارت سیزدهمفلش بک اون روزی که یوریکو با رئیس قرار داشتویو یو...

روز دختر مبارککککککک ( وی عکس دیگه ای نداشتش)

پارت دوازدهمویو یوریکویوریکو : خب بگذریم یه خبر براتون دارمچ...

پارت هفت______________________ویو چویا ما که از هم متنفریم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط