{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 84
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
+پس اون هانولِ عفریته چی؟

جونگ‌کوک با اطمینان گفت:همه‌چی اوکیه..فقط یه «بله» بگو دنیارو می‌ریزم زیر پات.

لارا با شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهش رو دقیق‌تر روی صورتش چرخوند.

+اگه نگم چی؟

جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت ، اما توی لحنش یه جدیت خاصی بود؛ جدیتی که با اطمینانش قاطی شده بود.

ــ خب می‌دزدمت.

لارا خندید، ولی معلوم بود هنوز می‌خواست بیشتر امتحانش کنه.

+اگه فرار کردم چی؟

چشم‌های جونگ‌کوک یه لحظه تیره‌تر شد، اما صدایش هنوز آروم و کنترل‌شده بود.

ــ پیدات می‌کنم.

لارا که انگار لجش گرفته گفت:اگه دوباره فرار کردم چی؟

جونگ‌کوک خیلی آهسته زبانش رو روی لپش چرخوند و با لحنی گفت که بیشتر شبیه یه تهدید عاشقانه بود تا شوخی گفت:اون‌وقت کاری می‌کنم دیگه نتونی راه بری، چه برسه به فرار...

لارا بدون حرفی از روی تخت بلند شد و رفت سمت در.
جونگ‌کوک سریع دستش رو گرفت، اما لارا سریع دستش رو پس کشید و در رو باز کرد.

همون لحظه هانول، سرش پایین بود و داشت پله‌ها رو بالا می‌اومد و زیر لب با عصبانیت غر می‌زد:چوی‌سان احمق، مگه قرار نبود ب-

اما تا لارا رو دید، حرفش نصفه موند.
جونگ‌کوک هم از اتاق اومد بیرون و درست کنار لارا ایستاد.

هانول چند ثانیه فقط نگاهشون کرد ، بعد با ناباوری پرسید:تو..اینجا چیکار می‌کنی؟

جونگکوک با یه لبخند سرد و کنترل‌شده جواب داد:عجب.. بالاخره اومدی هانول؟

هانول چند قدم جلوتر رفت و درست روبه‌روی جونگ‌کوک ایستاد.
نگاهش پر از خشم بود، اون‌قدر که اگه می‌تونست، همون‌جا منفجر می‌شد.

هانول:این زن تو خونه‌ی من چیکار می‌کنه؟

جونگ‌کوک حتی یک قدم هم عقب نرفت.
فقط خیلی خونسرد جواب داد:خونه‌ی تو نه...خونه‌ی مشترکمون
بعدشم ، لارا با منه.

هانول چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی لارا قفل شده بود؛ نگاهی خشمگین، لرزون و پر از نفرتی که هر لحظه ممکن بود بترکه.

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت موند، بعد با صدایی محکم ادامه داد:امشب یه مهمونی ترتیب دادم.
می‌خوام لارا رو به عنوان همسرم معرفی کنم.

هانول با شوک کامل یه قدم عقب رفت.

هانول:چ... چی؟

جونگ‌کوک بدون اینکه ذره‌ای تردید داشته باشه، گوشی‌اش رو از جیبش درآورد.
رمزش رو باز کرد و وارد بخش پخش صوتی شد.
بعد صدای ضبط‌شده‌ای رو پخش کرد

«صدای هانول:معلومه که دوستش ندارم
عشق اول و آخر من هیونجینه
فقط یه مدت به خواسته بابا باهاشم..
یکم هم حال می‌کنم...لیاقت جونگ‌کوک همینه.»

صداش مثل سیلی توی فضا پیچید.

هانول یخ زد.
زانوهاش سست شد و همون‌جا روی زمین افتاد.
اشک‌ها بی‌وقفه از چشم‌هاش سرازیر شد.

با صدایی لرزون و شکسته گفت:خواهش می‌کنم... به کسی چیزی نگو

+خیلی حقیری.

هانول دست‌هاش رو مشت کرد و بین گریه‌هاش التماس کرد:تروخدا...به کسی نگید.. هر کاری بخواید می‌کنم... هر کاری...

جونگ‌کوک یه قدم جلو رفت.

ــ هر کاری؟
دیدگاه ها (۴)

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 83 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرس...

#P𝗔R𝗧 : 82#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط