{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 82
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ پشیمونی؟

لارا مکثی کردو گفت:بابت چی؟

ــ اینکه بهم اعتماد کردی و اومدی اینجا..

+از اینکه بهت اعتماد کردم نه.

جونگکوک خواست حرفی بزنه، اما با دیدن بنای نیمه‌ ویرانِ پیش رو، نفسش در سینه حبس شد
انگار دیوارهایِ ترک‌ خورده‌ی خانه ، نگاه خیره‌ی خود را به سمت آن‌ها دوخته بودند

لارا هم با نگاهی مضطرب به خانه خیره شد
سپس به جونگکوک..

ــ بریم یه نگاه بندازیم؟

+توکه نمی‌خوای مثل شیش سال قبل بشه؟

جونگکوک با حرکتی ناگهانی دستش را از دست لارا کشید.

ــ تو بمون ، یه نگاه میندازم زود برمی‌گردم

لارا با اخمی که صورتش را پوشاند گفت:نخیر، تو هیچ جایی نمیری

ــ چرا میرم!

+باشه، پس منم میام.

جونگکوک برای لحظه‌ای سکوت کرد، انگار در حال سنجیدنِ مقاومتِ سرسختانه‌ی لارا بود
نگاه دقیقش در گوشه به گوشه‌ی خانه چرخید و سپس با اکراه گفت:اوکی...پشت سرم بیا

جونگکوک جلو رفت و لارا، مانند شبحی کنجکاو، پشت سرش قدم برمی‌داشت.
درِ خانه‌ای یک‌طبقه و کوچک که شباهتِ ترسناکی به کلبه‌ی متروکه‌ی گذشته داشت، جلوی رویشان قرار گرفت
هوا سنگین و آغشته به بوی خاک بود.

جونگکوک با احتیاط در را باز کرد ، صدایی شبیه ناله‌ی چوبِ پوسیده در فضا پیچید. وارد خانه شد و لارا با قلبی که در سینه‌اش می‌کوبید، پشت سرش قدم گذاشت.

فضای داخلی تابلویی از فراموشی بود همه چیز خاکی و غبار گرفته. مبل‌های آبی رنگ، در وسطِ هالِ تاریک، مانند اجسادی بی‌جان افتاده بودند. تلویزیونِ شکسته، با تصویری برفکی و وهم‌آلود، بر زمین افتاده بود و نوری لرزان و بی‌جان را منعکس می‌کرد.

لارا با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، گفت:ب..بهتر نیست بریم؟

جونگکوک تمام ترسش را قورت داد، با شجاعت جلو رفت و لگدی به تلویزیونِ شکسته زد
دستگاه با صدای خرد شدنِ شیشه بر زمین افتاد و تصویری را آشکار کرد
عکسِ دختری با لباس سفید چهره‌اش در هاله‌ای از ابهام بود، اما نگاهش...نگاهش مستقیم به آن‌ها دوخته شده بود.
(اقا هی نگید پارت بزار خودمم میترسم خب💔)

لارا به سمت عکس جلو آمد، اما با دیدن آن، گویی جانی از تنش گرفته شد
تمام رنگ از چهره‌اش پرید. مانند سطل آبی یخ که بر سرش ریخته باشند
بیرمق روی زمین افتاد. چشمانش بسته شدند.

جونگکوک با دیدن حالِ لارا با شتاب به سمتش دوید
اونو توی آغوشش گرفت، گرمایِ لرزانِ تنش را حس کرد. گوشی اش را از جیب بیرون آورد و شماره‌ی جونگ‌اوک را گرفت. بعد از چند بوقِ ناامیدکننده
صدای خواب‌آلودِ اون شنیده شد

جونگ اوک:الو

ــ کدوم گوری هستی؟

+تو شرکتم دیگه

ــ سریع یه ماشین بفرست جنگل اورگا، خونه تذیس.

جونگ‌اوک:فهمیدم...حالا اونجا چیکار داری؟ نکنه باز با اون دختره‌ای؟

ــ اینش به تو ربطی نداره کاری که گفتمو انجام بده

جونگ اوک:ببین فکر کمک کردن بهش روهم از سرت بیرون کن

جونگکوک محکم گوشیش رو گرفت و عصبی گفت:نزار کاریو بکنم که دوست ندارم

جونگ‌اوک:باشه بابا..الان میفرستم

جونگکوک گوشی را قطع کرد. نگاهش به لارا افتاد، پیشانیِ سردش را بوسید

ــ امیدوارم وقتی حقیقت رو فهمیدی، ازم متنفر نشی...

...

از این به بعد کتابی مینویسم چون حس میکنم ترسناک تره
دیدگاه ها (۵)

#P𝗔R𝗧 : 81#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : ۸۰#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 71 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط