حلقه مار
حلقه مار
P:21
اما لیا نمیخواست تسلیم بشه. چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شد کسی در اتاق نیست، با تقلایی بیامان سعی کرد از بند جادویی دستهایش خلاص شود. با زحمت بلند شد و خودش را به در نزدیک کرد. در نیمهباز بود. تپش قلبش شدید شده بود.
پاورچین از اتاق بیرون رفت، راهروی تاریک و سرد پیش رویش بود. به سختی نفس میکشید، میدوید، به امید یافتن راهی برای فرار. اما هنوز از پلهها پایین نرفته بود که ناگهان سایهای با خشم پشتش ظاهر شد و مچ دستش را محکم گرفت.
تام بود.
با چشمانی درخشان از خشم گفت:
— «واقعاً فکر کردی میتونی فرار کنی؟»
لیا تقلا کرد، اما بیفایده بود. صدای تام مثل زمزمهای هولناک در گوشش پیچید:
— «اگه فقط یهبار دیگه بخوای فرار کنی... کاری میکنم که دیگه رنگ آفتاب رو هم نبینی. و مطمئن باش... دراکو رو هم میکشم.»
چشمان لیا پر از ترس و ناامیدی شد. نفسش در سینه حبس شد. تهدید تام واقعی بود. نگاهش را به زمین دوخت. دیگه راهی نبود... دیگه امیدی نبود.
همانجا ایستاد، با مچ فشردهشده در دست تام و قلبی که داشت خرد میشد. پایان راه بود... و سرنوشت شومی که تام براش رقم زده بود، حالا خودش رو به زور به قلب لیا تحمیل میکرد.
سه روز بعد...
نور سرد و کمرمق از پنجرهی باریک سنگی عبور میکرد و روی صورت رنگپریدهی لیا میافتاد. چشمانش نیمهباز بود، اما نگاهش خیره به هیچ بود. زیر چشمانش گود افتاده بود. نه فقط از بیخوابی، بلکه از گریههای کوتاه اما سنگین. قطراتی که هر شب از گونهاش پایین میلغزیدند، بدون صدا، بیهیچ نالهای. فقط درد، سکوت و سرنوشت.
دستهایش هنوز با جادوی تاریکی بسته بودند، اگرچه امروز، برای اولین بار، یکی از جنهای خانگی به دستور تام، صبحانهای سبک روی میز کوچک گوشهی اتاق گذاشته بود: نان تُست سرد، کره، یک لیوان شیر. لیا اول نگاه نکرد. بیحرکت نشسته بود، پشتش به دیوار، زانوها در بغل، موهای بلندش آشفته روی شانههایش ریخته. اما شاید از سر ناتوانی، یا شاید برای زندهماندن... چند لقمهی کوچک، لرزان، با دستهای بسته برداشت.
در همان سوی دیگر ماجرا...
دراکو مالفوی خشمگینتر از همیشه در راهروهای تاریک وزارتخانه، کتابخانههای قدیمی و حتی میان جادوگران فراری میگشت. او مطمئن شده بود. تام ریدل لیا را دزدیده بود.
از آن لحظه، تام ناپدید شده بود. نه اثری، نه ردی. تنها یک نفر بود که گفته بود صدای فریاد خفهای را در جنگل ممنوعه شنیده بوده. و دراکو، با هر قطرهی خونش، مطمئن بود که آن صدا از لیا بوده.
او خواب نداشت. خشم و ترس در وجودش میجوشید. دراکو مالفوی، که همیشه مغرور، سرد و کنترلشده بود، حالا پریشان، بیقرار و تا مرز جنون پیش رفته بود. رد پاهایی پیدا کرده بود، ردی ضعیف از جادوی تاریک… و حالا فقط چند قدم تا پی بردن به مخفیگاه تام فاصله داشت.
او در دلش زمزمه میکرد:
> «صبر کن لیا... فقط صبر کن... دارم میام سراغت.»
سکوتِ سرد و سنگین اتاق، مثل ملحفهای خاکستری دور لیا پیچیده بود. نور کمرنگ صبح از پنجرهی کوچکِ روبهروی تخت، بیرمق روی صورتش میافتاد. موهای بلندش شلخته روی صورتش ریخته بود، و چشمان سرخش، گود افتاده و خسته، خیره به سقف.
او هیچچیز نخورده بود. نه از لجبازی. نه از غرور. فقط... حس زنده بودن نداشت. گاهی توی سکوت، دستش را آرام روی شکمش میگذاشت. فقط بهخاطر اون بود که هنوز نفس میکشید.
اما امروز فرق داشت.
نگاهش رفت سمت کشو... همون کشویی که شب اول، وقتی به زور برده شده بود، دیده بودش. بازش کرد. دستش لرزید. شیشهی قرص رو برداشت. صداش توی سکوت طنین انداخت... تِک... تِک... تِک...
دو قرص. فقط دو تا. همین بسه.
لبش رو گاز گرفت. دستش میلرزید. نمیخواست بچهش رو از بین ببره، اما... اگر خودش دیگه نمیتونست ادامه بده چی؟ اون بچه توی جهنم بدون مادرش میموند. با تام... با تام ریدل...
قرصها رو توی دهنش گذاشت.
لحظهای قبل از اینکه آب بخوره، در باز شد. با صدای بلند.
تام وارد شد.
تام (با صدای سرد و مشکوک):
«دوباره چیزی نخوردی. داری لج بازی میکنی یا نقشه میکشی، لیا؟»
لیا آب را بالا انداخت. اما نگاهش یخ زد. صداش قطع شد. قلبش تندتر زد. گلویش خشک شد. نه... خیلی دیر بود؟
تام نزدیک شد. ابروهاش کمی گره خورده بودن. بو برده بود.
تام (آرام اما با تهمایهی تهدید):
«حالت چرا اینطوریه؟ رنگت پریده... چشمت تار شده؟»
لیا لبش رو جوید، سرش رو پایین انداخت. دستانش توی مشت گره شده بودن. سعی کرد نگاهش رو ازش بدزده. ولی بدنش شروع کرده بود به داغ شدن، عرق سرد پشت گردنش نشست.
تام یکباره جلوتر اومد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش داخل کامنت ها 🎀
لایک:10 تا
P:21
اما لیا نمیخواست تسلیم بشه. چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شد کسی در اتاق نیست، با تقلایی بیامان سعی کرد از بند جادویی دستهایش خلاص شود. با زحمت بلند شد و خودش را به در نزدیک کرد. در نیمهباز بود. تپش قلبش شدید شده بود.
پاورچین از اتاق بیرون رفت، راهروی تاریک و سرد پیش رویش بود. به سختی نفس میکشید، میدوید، به امید یافتن راهی برای فرار. اما هنوز از پلهها پایین نرفته بود که ناگهان سایهای با خشم پشتش ظاهر شد و مچ دستش را محکم گرفت.
تام بود.
با چشمانی درخشان از خشم گفت:
— «واقعاً فکر کردی میتونی فرار کنی؟»
لیا تقلا کرد، اما بیفایده بود. صدای تام مثل زمزمهای هولناک در گوشش پیچید:
— «اگه فقط یهبار دیگه بخوای فرار کنی... کاری میکنم که دیگه رنگ آفتاب رو هم نبینی. و مطمئن باش... دراکو رو هم میکشم.»
چشمان لیا پر از ترس و ناامیدی شد. نفسش در سینه حبس شد. تهدید تام واقعی بود. نگاهش را به زمین دوخت. دیگه راهی نبود... دیگه امیدی نبود.
همانجا ایستاد، با مچ فشردهشده در دست تام و قلبی که داشت خرد میشد. پایان راه بود... و سرنوشت شومی که تام براش رقم زده بود، حالا خودش رو به زور به قلب لیا تحمیل میکرد.
سه روز بعد...
نور سرد و کمرمق از پنجرهی باریک سنگی عبور میکرد و روی صورت رنگپریدهی لیا میافتاد. چشمانش نیمهباز بود، اما نگاهش خیره به هیچ بود. زیر چشمانش گود افتاده بود. نه فقط از بیخوابی، بلکه از گریههای کوتاه اما سنگین. قطراتی که هر شب از گونهاش پایین میلغزیدند، بدون صدا، بیهیچ نالهای. فقط درد، سکوت و سرنوشت.
دستهایش هنوز با جادوی تاریکی بسته بودند، اگرچه امروز، برای اولین بار، یکی از جنهای خانگی به دستور تام، صبحانهای سبک روی میز کوچک گوشهی اتاق گذاشته بود: نان تُست سرد، کره، یک لیوان شیر. لیا اول نگاه نکرد. بیحرکت نشسته بود، پشتش به دیوار، زانوها در بغل، موهای بلندش آشفته روی شانههایش ریخته. اما شاید از سر ناتوانی، یا شاید برای زندهماندن... چند لقمهی کوچک، لرزان، با دستهای بسته برداشت.
در همان سوی دیگر ماجرا...
دراکو مالفوی خشمگینتر از همیشه در راهروهای تاریک وزارتخانه، کتابخانههای قدیمی و حتی میان جادوگران فراری میگشت. او مطمئن شده بود. تام ریدل لیا را دزدیده بود.
از آن لحظه، تام ناپدید شده بود. نه اثری، نه ردی. تنها یک نفر بود که گفته بود صدای فریاد خفهای را در جنگل ممنوعه شنیده بوده. و دراکو، با هر قطرهی خونش، مطمئن بود که آن صدا از لیا بوده.
او خواب نداشت. خشم و ترس در وجودش میجوشید. دراکو مالفوی، که همیشه مغرور، سرد و کنترلشده بود، حالا پریشان، بیقرار و تا مرز جنون پیش رفته بود. رد پاهایی پیدا کرده بود، ردی ضعیف از جادوی تاریک… و حالا فقط چند قدم تا پی بردن به مخفیگاه تام فاصله داشت.
او در دلش زمزمه میکرد:
> «صبر کن لیا... فقط صبر کن... دارم میام سراغت.»
سکوتِ سرد و سنگین اتاق، مثل ملحفهای خاکستری دور لیا پیچیده بود. نور کمرنگ صبح از پنجرهی کوچکِ روبهروی تخت، بیرمق روی صورتش میافتاد. موهای بلندش شلخته روی صورتش ریخته بود، و چشمان سرخش، گود افتاده و خسته، خیره به سقف.
او هیچچیز نخورده بود. نه از لجبازی. نه از غرور. فقط... حس زنده بودن نداشت. گاهی توی سکوت، دستش را آرام روی شکمش میگذاشت. فقط بهخاطر اون بود که هنوز نفس میکشید.
اما امروز فرق داشت.
نگاهش رفت سمت کشو... همون کشویی که شب اول، وقتی به زور برده شده بود، دیده بودش. بازش کرد. دستش لرزید. شیشهی قرص رو برداشت. صداش توی سکوت طنین انداخت... تِک... تِک... تِک...
دو قرص. فقط دو تا. همین بسه.
لبش رو گاز گرفت. دستش میلرزید. نمیخواست بچهش رو از بین ببره، اما... اگر خودش دیگه نمیتونست ادامه بده چی؟ اون بچه توی جهنم بدون مادرش میموند. با تام... با تام ریدل...
قرصها رو توی دهنش گذاشت.
لحظهای قبل از اینکه آب بخوره، در باز شد. با صدای بلند.
تام وارد شد.
تام (با صدای سرد و مشکوک):
«دوباره چیزی نخوردی. داری لج بازی میکنی یا نقشه میکشی، لیا؟»
لیا آب را بالا انداخت. اما نگاهش یخ زد. صداش قطع شد. قلبش تندتر زد. گلویش خشک شد. نه... خیلی دیر بود؟
تام نزدیک شد. ابروهاش کمی گره خورده بودن. بو برده بود.
تام (آرام اما با تهمایهی تهدید):
«حالت چرا اینطوریه؟ رنگت پریده... چشمت تار شده؟»
لیا لبش رو جوید، سرش رو پایین انداخت. دستانش توی مشت گره شده بودن. سعی کرد نگاهش رو ازش بدزده. ولی بدنش شروع کرده بود به داغ شدن، عرق سرد پشت گردنش نشست.
تام یکباره جلوتر اومد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش داخل کامنت ها 🎀
لایک:10 تا
- ۴.۳k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط