پارت شب آرام نمیگیرد
پارت ۶: شب آرام نمیگیرد
تهیونگ از روی او فاصله گرفت اما هنوز در اتاق بود. دستهایش را در جیب فرو کرد و نگاهش پر از خشم کنترلشده بود.
> «فردا عروس منی. چه بخوای، چه نخوای.»
ا.ت زمزمه کرد:
> «من امتیاز قمار نیستم… من انسانم…»
تهیونگ قدم برداشت، نزدیک شد. چانهاش را به آرامی اما محکم بالا گرفت.
اینبار بوسهای در کار نبود—اما نگاهش آنقدر عمیق و سرد بود که نفس ا.ت را برید.
> «تو حق انتخاب نداری. پدرت فروختت.
و من خریدم.»
کلماتش مثل زخم روی قلب ا.ت نشست.
تهیونگ در را باز کرد تا خارج شود اما لحظه آخر برگشت.
> «در رو قفل میکنم. لازم نیست دوباره دنبالت بگردم.
بار اول کافی بود.»
در محکم بسته شد.
صدای قفل…
صدای پاهای دور شدنش…
و بعد فقط سکوت عمارت تاریک.
ا.ت روی تخت افتاد؛ نفسش لرزید. فردا… فردا قرار بود عروس مردی شود که او را مال خودش میدانست.
روی تخت کنار لباس عروسی، آینه کوچکی بود.
ا.ت به تصویر خودش نگاه کرد.
> «چطور باید ازش نجات پیدا کنم…؟»
اما تهیونگ آدمی نبود که کسی از دستش نجات پیدا کند.
------
Like:18
Comment:20
Follow:38
تهیونگ از روی او فاصله گرفت اما هنوز در اتاق بود. دستهایش را در جیب فرو کرد و نگاهش پر از خشم کنترلشده بود.
> «فردا عروس منی. چه بخوای، چه نخوای.»
ا.ت زمزمه کرد:
> «من امتیاز قمار نیستم… من انسانم…»
تهیونگ قدم برداشت، نزدیک شد. چانهاش را به آرامی اما محکم بالا گرفت.
اینبار بوسهای در کار نبود—اما نگاهش آنقدر عمیق و سرد بود که نفس ا.ت را برید.
> «تو حق انتخاب نداری. پدرت فروختت.
و من خریدم.»
کلماتش مثل زخم روی قلب ا.ت نشست.
تهیونگ در را باز کرد تا خارج شود اما لحظه آخر برگشت.
> «در رو قفل میکنم. لازم نیست دوباره دنبالت بگردم.
بار اول کافی بود.»
در محکم بسته شد.
صدای قفل…
صدای پاهای دور شدنش…
و بعد فقط سکوت عمارت تاریک.
ا.ت روی تخت افتاد؛ نفسش لرزید. فردا… فردا قرار بود عروس مردی شود که او را مال خودش میدانست.
روی تخت کنار لباس عروسی، آینه کوچکی بود.
ا.ت به تصویر خودش نگاه کرد.
> «چطور باید ازش نجات پیدا کنم…؟»
اما تهیونگ آدمی نبود که کسی از دستش نجات پیدا کند.
------
Like:18
Comment:20
Follow:38
- ۱۵۶
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط