دیده می دوزم شبانگاهان به سقف آسمانها
دیده می دوزم شبانگاهان به سقف آسمانها
دل به دریا میزنم من می روم تا بیکرانها
گرد پیری می نشیند بر سر من در جوانی
همچو آن زردی که آید بر درختان در خزانها
هر کسی دردی بیابد زود درمان می شود ، او
لیک درد من خدا درمان ندارد تا زمانها
روح بی آلایشم پژمرده اما باز هم ، او
در نظر دارد جوان گرداند این روح و روانها
بار الها من چه سازم با دل و این سوز عشقش
تا که این آوازه اش دیگر نیوفتد بر زبانها
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
دل به دریا میزنم من می روم تا بیکرانها
گرد پیری می نشیند بر سر من در جوانی
همچو آن زردی که آید بر درختان در خزانها
هر کسی دردی بیابد زود درمان می شود ، او
لیک درد من خدا درمان ندارد تا زمانها
روح بی آلایشم پژمرده اما باز هم ، او
در نظر دارد جوان گرداند این روح و روانها
بار الها من چه سازم با دل و این سوز عشقش
تا که این آوازه اش دیگر نیوفتد بر زبانها
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
- ۷۴۴
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط