{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانروباه کوچولوپارت

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت۱



سلاممم من مهشادم اممم ۲۴ سالمه و یه کارگاهم و یجورایی از اون خفناش هم هستم خب درکل که ۲ تا دوست صمیمی دارم که یکیش دیانا یکیش هم پانیذ خیلی رو مخمن ولی واقعا دوسشون دارم اونا-

داشتم با خودم حرف میزدم که یهو پانیذ عربده ای زد
پانیذ:مهشاااادددددددد

سرم رو برگردوندم و با چهره عصبی پانیذ و دیانا رو برو شدم.

وا چرا وحشی شدی وسط محل کارم جیغ میزنی-

دیانا:روانی حالت خوبه محل کار اخه؟؟تو خونتی الان و ۵ دقیقه دیگه جلسه داری

جیغ بلندی زدم

-چیییییییییییییییییی الهی کپک شین خاک کل عالم رو سرتون

اون دو نفر جا خورده بهم نگاه کردن

پانیذ:د آخه به ما چه تو تو هپروت بودی

به حرفشون گوش نکردم سریع لباس پوشیدم یه ریمل زدم با یه رژ و سریع سوار ماشینم شدم و گازشو گرفتم میتونستم الانم چهره های تعجب کرده اون دو تا احمق رو ببینم.

وارد اتاق جلسه شدم شانس آورده بودم هنوز ۲ دقیقه مونده بود به جلسه
-هوفففف
یک دفعه نگام خورد به محراب یکی از همکارام و همچنین داداش یکی از دوستای قدیمیم اصلا ازش خوشم نمیومد هم مغرور بود هم رو مخ خب ولش کن

محراب نیم نگاهی بهم کرد

محراب:دوباره که دیر کردین مهشاد خانم؟

چشمام رو چرخوندم

-حتما چیزی شده بود دیگه بعدشم به شما ربطی داره؟

محراب:به عنوان بزرگترت میگم

-چند سالته مگه؟

محراب خنده ریزی کرد

محراب:میبینم کنجکاو شدی ۲۵ سال

-خب یه ساله دیگه

نیش خندی زد

محراب:یک سال یعنی چند روز خانم کوچولو؟۳۶۵ روز هوم؟

میخواستم جوابش رو بدم که فرمانده وارد شد

فرمانده:بشینید یه پرونده دارم داغه داغه

چشمام برق زد و جوری فرمانده رو نگاه کردم انگار دنبال غذام.



تاداااااا🦊
دیدگاه ها (۰)

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲محراب"داشتم سعی می‌کردم با این قیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط