رمانروباه کوچولوپارت
رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت ۲
محراب"
داشتم سعی میکردم با این قیافه مهشاد نخندم واقعا شبیه روباه بود.
فرمانده:مهشاد جان اونجوری نگام نکن تو این پرونده تو نیستی؟
قیافه مهشاد توی یک ثانیه تو هم رفت واقعا خنده دار بود
مهشاد:چراااا فرمانده من به این خوبی
فرمانده خنده ای کرد
فرمانده:معلومه که خوبی اما واسه تو و محراب یه پرونده داغ تر دارم دستم.
یکجورایی فهمیدم چرا فرمانده میدونست من و مهشاد واقعا حرفه ای هستیم و حتما پرونده خاصی دستش بود
مهشاد:حالا فرمانده نمیشه با یه نفر دیگه منو بزارین من با این مردک کنار نمیام
با شنیدن مردک تک خنده ای کردم و سریع لب زدم
-تو با هام کنار نمیای یا من؟
خواست جوابم رو بده که فرمانده گفت
فرمانده:باز شروع نکنین مهشاد و محراب شما حرفه ای ترین کارمندای منین و همینطور باید با هم کنار بیاین اما اگه راضی نیستین میتونم عوضش کنم
چون خشم توی چشم مهشاد رو دیدم برای اذیت کردنش سریع گفتم
-مشکلی نداریم
خواست حرفی بزنه که فرمانده زودتر گفت
فرمانده:خوبه با هاتونم پانیذ و رضا هم میان
*بعد جلسه*
"مهشاد"
تو دلم هر چی فحش بود رو به محراب دادم آخه مردک چرا بدون من تصمیم میگیری تو آخه
میخواستم برم تو اتاق کارم که توی راه رو محراب رو دیدم خواستم بدون توجه بهش رد بشم که مچ دستم رو گرفت..
-چه غلطی داری میکنی مردک ولم کن
خنده ای کرد
محراب:خیلی عصبی میای روباه کوچولو هوم؟
عصبی تر شدم حیف نمیخواستم اخراج شم وش گرنه همونجا میزدم تو دهنش
-روباه چیه دیگه اصلا اینو بیخیال چرا بدون در نظر گرفتن من تصمیم میگیری
محراب:بخاطر اینکه حرصت رو در بیارم روباه کوچولو
جدی دیگه تحمل نداشتم یه گاز از دستش گرفتم که داد کوتاهی زد
محراب:وحشی باز بهت میگم روباه میگی چرا میگی مثل روباه که غذاش رو ازش گرفتن گاز میگیری
پوفی کردم و سریع رفتم تو اتاقم و در محکم بستم و آخر سر یه نگاه حرصی بهش کردم
-روانیم کردییییییی واییییییییییی
دیانا و پانیذ یهویی وارد اتاقم شدن
دیانا:باز چیشده هار شدی
مهشاد:مردک بیشعور شغال به من میگه روباه که میخواست حرصم رو در بیاره
دیانا:وای مهشاد دیوونه شدی کی رو میگی
لبخندی مثل دیوونه ها زدم
-محراببببب
دیانا خنده ای کرد و من روانی تر شدم
-چته چرا میخندی
دیانا:یعنی قراره انمیز تو لاورز شه ای جان
مرض درد بگیری چی میگی با خودت تو
دیانا:از پانیذ شنیدم با هم سر یه پرونده کار میکنین و مثل اینکه باید برید آنکارا (بچها اینا از کوچیکیشون اومدن آلمان)
یکم آروم شدم و ابی خوردم
-آره
سوالی به پانیذ نگاه کردم که تو خودش بود
-پانیذ چته تو
پانیذ:بابا قراره با رضا یه جا باشم ما هم باهاتونیم دیگه
اوه راستی یادم رفته بود اصلا پانیذ و رضا اکسای همن و من که هنوز میدونم همو دوست دارن ولی خب مثل اینکه از هم تنفر دارن
-اشکال نداره اونجا حواتو دارم خودت میدونی منم گیر افتادم دیگه
لبخندی زد
پانیذ وقتی عصبی میشه میره تو خودش نه که آروم باشه برعکس وحشیها اما برای اینکه کسی رو پاره نکنه میره تو خودش اما اگه نره تو خودش از منم بدتر میشه
دیانا قهقهه ای زد که من و پانیذ دو تامون بهش نگاه کرده بودیم
دیانا:چقدر بدبختی دارین شما ها و چقدر بدبختین واییی خیلی دوست دارم اونجا باشم بخندم ولی حیف نیستم
و دوباره شروع به خنده کرد جوری که منو و پانیذ هم زمان گفتیم
پانیذ و مهشاد:خفه شوووو
-حالا دیانا خانوم این ارسلان شما کجاست
ارسلان نامزد دیانا بود
دیانا:عشقم فداش بشم امروز مریض بود بچم نتونست بیاد ولی ما اینجا با هم یه پرونده ای داریم
-واقعا که حال به هم زنی
پانیذ:موافقم
دیانا:حسودای سینگل به گور
دست پانیذ رو گرفتم
-رفتیم اونجا مراقب هم باشیم باشه
پانیذ اوهوم
لالالالا🦊
محراب"
داشتم سعی میکردم با این قیافه مهشاد نخندم واقعا شبیه روباه بود.
فرمانده:مهشاد جان اونجوری نگام نکن تو این پرونده تو نیستی؟
قیافه مهشاد توی یک ثانیه تو هم رفت واقعا خنده دار بود
مهشاد:چراااا فرمانده من به این خوبی
فرمانده خنده ای کرد
فرمانده:معلومه که خوبی اما واسه تو و محراب یه پرونده داغ تر دارم دستم.
یکجورایی فهمیدم چرا فرمانده میدونست من و مهشاد واقعا حرفه ای هستیم و حتما پرونده خاصی دستش بود
مهشاد:حالا فرمانده نمیشه با یه نفر دیگه منو بزارین من با این مردک کنار نمیام
با شنیدن مردک تک خنده ای کردم و سریع لب زدم
-تو با هام کنار نمیای یا من؟
خواست جوابم رو بده که فرمانده گفت
فرمانده:باز شروع نکنین مهشاد و محراب شما حرفه ای ترین کارمندای منین و همینطور باید با هم کنار بیاین اما اگه راضی نیستین میتونم عوضش کنم
چون خشم توی چشم مهشاد رو دیدم برای اذیت کردنش سریع گفتم
-مشکلی نداریم
خواست حرفی بزنه که فرمانده زودتر گفت
فرمانده:خوبه با هاتونم پانیذ و رضا هم میان
*بعد جلسه*
"مهشاد"
تو دلم هر چی فحش بود رو به محراب دادم آخه مردک چرا بدون من تصمیم میگیری تو آخه
میخواستم برم تو اتاق کارم که توی راه رو محراب رو دیدم خواستم بدون توجه بهش رد بشم که مچ دستم رو گرفت..
-چه غلطی داری میکنی مردک ولم کن
خنده ای کرد
محراب:خیلی عصبی میای روباه کوچولو هوم؟
عصبی تر شدم حیف نمیخواستم اخراج شم وش گرنه همونجا میزدم تو دهنش
-روباه چیه دیگه اصلا اینو بیخیال چرا بدون در نظر گرفتن من تصمیم میگیری
محراب:بخاطر اینکه حرصت رو در بیارم روباه کوچولو
جدی دیگه تحمل نداشتم یه گاز از دستش گرفتم که داد کوتاهی زد
محراب:وحشی باز بهت میگم روباه میگی چرا میگی مثل روباه که غذاش رو ازش گرفتن گاز میگیری
پوفی کردم و سریع رفتم تو اتاقم و در محکم بستم و آخر سر یه نگاه حرصی بهش کردم
-روانیم کردییییییی واییییییییییی
دیانا و پانیذ یهویی وارد اتاقم شدن
دیانا:باز چیشده هار شدی
مهشاد:مردک بیشعور شغال به من میگه روباه که میخواست حرصم رو در بیاره
دیانا:وای مهشاد دیوونه شدی کی رو میگی
لبخندی مثل دیوونه ها زدم
-محراببببب
دیانا خنده ای کرد و من روانی تر شدم
-چته چرا میخندی
دیانا:یعنی قراره انمیز تو لاورز شه ای جان
مرض درد بگیری چی میگی با خودت تو
دیانا:از پانیذ شنیدم با هم سر یه پرونده کار میکنین و مثل اینکه باید برید آنکارا (بچها اینا از کوچیکیشون اومدن آلمان)
یکم آروم شدم و ابی خوردم
-آره
سوالی به پانیذ نگاه کردم که تو خودش بود
-پانیذ چته تو
پانیذ:بابا قراره با رضا یه جا باشم ما هم باهاتونیم دیگه
اوه راستی یادم رفته بود اصلا پانیذ و رضا اکسای همن و من که هنوز میدونم همو دوست دارن ولی خب مثل اینکه از هم تنفر دارن
-اشکال نداره اونجا حواتو دارم خودت میدونی منم گیر افتادم دیگه
لبخندی زد
پانیذ وقتی عصبی میشه میره تو خودش نه که آروم باشه برعکس وحشیها اما برای اینکه کسی رو پاره نکنه میره تو خودش اما اگه نره تو خودش از منم بدتر میشه
دیانا قهقهه ای زد که من و پانیذ دو تامون بهش نگاه کرده بودیم
دیانا:چقدر بدبختی دارین شما ها و چقدر بدبختین واییی خیلی دوست دارم اونجا باشم بخندم ولی حیف نیستم
و دوباره شروع به خنده کرد جوری که منو و پانیذ هم زمان گفتیم
پانیذ و مهشاد:خفه شوووو
-حالا دیانا خانوم این ارسلان شما کجاست
ارسلان نامزد دیانا بود
دیانا:عشقم فداش بشم امروز مریض بود بچم نتونست بیاد ولی ما اینجا با هم یه پرونده ای داریم
-واقعا که حال به هم زنی
پانیذ:موافقم
دیانا:حسودای سینگل به گور
دست پانیذ رو گرفتم
-رفتیم اونجا مراقب هم باشیم باشه
پانیذ اوهوم
لالالالا🦊
- ۴.۴k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط