هوا هنوز روشن بود، ولی آفتاب داشت کمکم کمرنگ میشد.
هوا هنوز روشن بود، ولی آفتاب داشت کمکم کمرنگ میشد.
سوآ با قدمهای تند از خیابون رد شد. دستش یه بادکنک کوچیک دیگه بود—اینبار قرمز، از اونایی که با یه بلیت اضافه میدادن.
این بار بیشتر از بار قبل مونده بود. بازی کرده بود. خورده بود. خندیده بود...
اما حالا، همونقدر که عجله داشت، همونقدر هم دلشوره تو دلش میچرخید.
"امیدوارم نیومده باشه... هنوز زوده، هنوز نرسیده، حتماً نیست..."
نفسنفسزنان رسید دم در خونه. کلید انداخت، باز کرد.
همین که پاش رو گذاشت تو، ایستاد.
همهچی بیشازحد ساکت بود.
نه صدای تلویزیون، نه صدای راه رفتن، نه موسیقی خفهای از اتاق کناری.
ولی... درِ اتاق خودش نیمهباز بود. و روی زمین... تکهتکههایی از برگههای سفید.
قلبش ریخت.
رفت جلوتر. خم شد. دست لرزونش یه تکه رو برداشت.
خط خودش بود. فرمول ریاضی. امضای معلم گوشهاش هنوز پیدا بود.
برگههای امتحان میانترمش... همونایی که با بهترین نمره پرش کرده بود.
پاره شده بودن. یکییکی. بعضیا تا چهار تکه، بعضیا فقط وسطشون خط کشیده شده بود.
از پشت سر، صدای در اتاق شوگا باز شد.
شوگا ایستاده بود، دست به سینه، اخم کرده.
شوگا: فکر کردی من نمیفهمم، نه؟
سوآ برگشت. صدایی ازش درنمیومد.
شوگا قدم برداشت. اومد جلو.
شوگا: بهت گفتم اگه یه بار دیگه بدون اجازه بری... ولی نه تنها رفتی، بلکه دروغ گفتی.
به چی فکر کردی؟ هان؟ اینکه من احمقم؟ که مهم نیست کجا میری؟ یا اینکه پول برات آزاده؟
یا اون برگههات که فکر کردی خیلی مهمن؟ فکر کردی باهوش بودنت از اجازهنداشتن مهمتره؟
صدای شوگا بلندتر شد. کلماتش مثل سیلی میخوردن تو گوش سوآ.
سوآ یه قدم عقب رفت. چشمهاش پر شده بودن، اما هنوز پایین رو نگاه میکرد.
شوگا خم شد، آخرین تکه برگه توی دست سوآ رو کشید، انداخت روی زمین.
شوگا (با تمسخر): حالا که اینقدر دوست داری شهربازی، بهتره همونجا بمونی. چون تو این خونه، با این وضع، جایی نداری.
برگشت. رفت سمت اتاقش.
در کوبیده شد.
سوآ ایستاده بود، وسط تکههای کاغذ، عینکش کمی کج شده بود. بادکنک قرمز هنوز توی دستش بود. آروم شل شد و از دستش افتاد.
صدای نازک ترکیدن بادکنک، تو سکوت خونه پیچید.
و سوآ فقط همونجا ایستاده بود.
انگار همهچی... ترکیده بود.
سوآ با قدمهای تند از خیابون رد شد. دستش یه بادکنک کوچیک دیگه بود—اینبار قرمز، از اونایی که با یه بلیت اضافه میدادن.
این بار بیشتر از بار قبل مونده بود. بازی کرده بود. خورده بود. خندیده بود...
اما حالا، همونقدر که عجله داشت، همونقدر هم دلشوره تو دلش میچرخید.
"امیدوارم نیومده باشه... هنوز زوده، هنوز نرسیده، حتماً نیست..."
نفسنفسزنان رسید دم در خونه. کلید انداخت، باز کرد.
همین که پاش رو گذاشت تو، ایستاد.
همهچی بیشازحد ساکت بود.
نه صدای تلویزیون، نه صدای راه رفتن، نه موسیقی خفهای از اتاق کناری.
ولی... درِ اتاق خودش نیمهباز بود. و روی زمین... تکهتکههایی از برگههای سفید.
قلبش ریخت.
رفت جلوتر. خم شد. دست لرزونش یه تکه رو برداشت.
خط خودش بود. فرمول ریاضی. امضای معلم گوشهاش هنوز پیدا بود.
برگههای امتحان میانترمش... همونایی که با بهترین نمره پرش کرده بود.
پاره شده بودن. یکییکی. بعضیا تا چهار تکه، بعضیا فقط وسطشون خط کشیده شده بود.
از پشت سر، صدای در اتاق شوگا باز شد.
شوگا ایستاده بود، دست به سینه، اخم کرده.
شوگا: فکر کردی من نمیفهمم، نه؟
سوآ برگشت. صدایی ازش درنمیومد.
شوگا قدم برداشت. اومد جلو.
شوگا: بهت گفتم اگه یه بار دیگه بدون اجازه بری... ولی نه تنها رفتی، بلکه دروغ گفتی.
به چی فکر کردی؟ هان؟ اینکه من احمقم؟ که مهم نیست کجا میری؟ یا اینکه پول برات آزاده؟
یا اون برگههات که فکر کردی خیلی مهمن؟ فکر کردی باهوش بودنت از اجازهنداشتن مهمتره؟
صدای شوگا بلندتر شد. کلماتش مثل سیلی میخوردن تو گوش سوآ.
سوآ یه قدم عقب رفت. چشمهاش پر شده بودن، اما هنوز پایین رو نگاه میکرد.
شوگا خم شد، آخرین تکه برگه توی دست سوآ رو کشید، انداخت روی زمین.
شوگا (با تمسخر): حالا که اینقدر دوست داری شهربازی، بهتره همونجا بمونی. چون تو این خونه، با این وضع، جایی نداری.
برگشت. رفت سمت اتاقش.
در کوبیده شد.
سوآ ایستاده بود، وسط تکههای کاغذ، عینکش کمی کج شده بود. بادکنک قرمز هنوز توی دستش بود. آروم شل شد و از دستش افتاد.
صدای نازک ترکیدن بادکنک، تو سکوت خونه پیچید.
و سوآ فقط همونجا ایستاده بود.
انگار همهچی... ترکیده بود.
- ۱۸.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط