{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳



§¥شما باید باهم ازدواج کنین

+چی !
-اما پدر شما دارید با سرنوشت دوتا انسان بازی می کنید
¥ حرف نباشه شما هنوز براتون زوده تصمیم بگیرین ما بزرگ تریم ما صلاح شما رو می خوایم بهتره قبول کنید

ویو جونگ کوک

واقعا از این موضوع ناراحت بودم دیدم ات چیزی نمیگه گفتم شاید خوشحاله اما وقتی نگاهش کردم دیدم بغض کرده و الاناست که گریه کنه داشت می رفت بیرون که پدرش گفت

§کجا می خوای بری عزیزم؟
+میرم آب بخورم الان میام
ویو جونگ کوک

توی صداش غمی بود که منو اذیت می کرد

نکته مادر هر دو شون توی حادثه فوت شدن

ویو ات
همین طور که داشتم می رفتم آب بخورم توی راه اشکام سرازیر شد رفتم آبی به صورتم زدم و با خودم گفتم
+ چرا آنقدر من بدبدختم چرا
از موقعی که مادر توی حادثه هواپیما مرد افسرده شدم که با کمک های پدرم خوب شدم وقتی مافیا شدم توی راه شرکت تیر خوردم حالا هم باید با کسی که اصلا نمی شناسم به اجبار ازدواج کنم مگر از بدبدخت تر هم هست (همه اینا رو با گریه میگه )


§ات نیومد کم کم داشتن نگران می شدم که در زدم آقای جئون گفت بیا تو ات آمد تو بهش گفتم
§عزیزم کجا بودی نگرانت شدم !،
+ هیچی پدر یک رفتم هوا بخورم


-هنوزم غم توی صداش قرار بود به دست پدرامون بدبدخت بشیم مگر اینکه اتفاقی بیوفته



ادامه دارد


ادامه بدم یا نه خوشحال میشم نظر بدید کامنتا تون رو هم می خونم 🍁🍂🌼🌺🪻🪻🪻🍁🍄🍄
دیدگاه ها (۵)

تولدت پیشاپیش مبارک شوگولی🪻🍁🍄🌼🥧🍰🎂

پارت ۳¥خوب شما پس فردا باهم ازدواج می کنین +اما پس فردا خیلی...

پارت ۲ - با خودت چی داری میگی جونگ کوک تو مافیایی نباید عاشق...

پارت ۱ویو کوک اه باز هم یک روز خسته کننده دیگه رو باید توی ش...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

part 17عشق پنهانات: خب کی میریم که ازدواج کنیم؟جونگ کوک: ساع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط