hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ④③
/پکی از سیگارش/یه دختر بچه ی دیگه هم مثل اینکه این وسط هست اون مرد مرموز نگاهم کرد وایسا صبر کن... الان.. یعنی.. این مرد.. داییمه؟ بابا بیخیال.. 🐼مدرک تون؟ 🐹بهت نشون میدم. بلند شد از رو تخت از تو کیفش یه سری سند وعکس در وارد... عکسارو منو کوک با هم نگاه میکردیم.. اینا عکسای بچگی منه.. اونم... اونم... مامانه... کنار منو کوک دو سه ساله نشسته و میخنده.. دلم برای صدای خنده هاش یه، زره شده.. 🐰اینا منم.. اینم.. 🐼منم... عکسارو ورق زدیم تو چندتاش تهیونگم بود.. یه پسر بچه ی دیگه که به گفته ی کوک اون جیمین بوده.. و... از همه خراب تر.. پدرم.. پدری که ازش یه سری خاطره مونده بود و مادرم همیشه از خوب بودنش میگفت.. از اینکه هیچ عیبی نداشته.. که چقدر مارو دوست داشته.. ازش یه روان نویس دارمو و چند تا عکس.. سند هارو خوندم مربوط به تولد من و تهیونگ بود.. مربوط به اینکه اسم جعلی داشتیم و اسم های اصلیمون هانول و تهیونگ بوده.. پس.. باید باور کنم؟.. باور کنم که دایی که مامانم میگفت یه مافیا عه.. و پسرش یعنی پسر داییم که از ناکجا اباد تو خیابون زخمی پیداش کردم کسی نیست جز کسی که الان با اخم و سردرگمی تمام به صورتم نگاه میکرد.. انگار تعجب.. دلتنگی و همچی توش بود یعنی من...از اول تو این خانواده بودم؟ ویو کوک ببین حس الانم رو نمیتونم توصیف کنم ولی بزار برات مثال بزنم حس خوب اب های دریا زیر پاهات وقتی تو ساحلی رو حس کردی؟ یا حس بعد یه حموم داغ یه لیوان اب یخ خوردن رو؟ یا مثلا وقتی هوا سرده و بارونیه.. بایه اهنگ ترکیب میشه؟ مزه ی شیر کاکائو و کیک زیر زبونتون حس کردید نه؟ من الان دقیقا حسم به همین اندازه زیاده.. پر از هیجانه و به زور دارم جلو خوردمو میگیرم که این دختر عمه ای که چیز زیادی ازش یادم نبود ولی دلتنگش بودم رو تو بغلم فشار بدم بگم بیا بریم تو استخر اب بپاچیم به هم... ولی.. اون انگار شوک ۲۰۰وتی بهش وصل کردن عین بید لباش داره تکون میخوره و مدارک رو زیر و رو میکنه.. انگار دنبال نشونه ای از دروغ میگرده.. نشونه ای از وجود شک و نقص و تردید.. حالا که فکر میکردم ته چهره ی عمه رو هم داره.. چطور نفمیدم.. صدای پدرم اومد که میگفت :پایین منتظرتونم.. از در اتاق خارج شد و بین منو هانول سکوتی ایجاد شد ویو سولی ار خواب پاشدم موهام ریخته بود تو صورتم.. اه.. جمعشون کردم و به سمت اشپز خونه میرفتم که از اتاق کوک صدای پدر رو شنیدم.. تقریبا چند ماهی بود ندیده بودمش.. وایسادم که بیاد بیرون که حرفاشون رو شنیدم وایسا.. بابا شیشه کشیدی( خجالت بکش دختر ادم له پدرش اینطوری حرف میزنه :/)یعنی چی که هانول دختر عمه ی گمشده ی ماست؟ دروغه.. دروغه.. اخه چطوری؟
/پکی از سیگارش/یه دختر بچه ی دیگه هم مثل اینکه این وسط هست اون مرد مرموز نگاهم کرد وایسا صبر کن... الان.. یعنی.. این مرد.. داییمه؟ بابا بیخیال.. 🐼مدرک تون؟ 🐹بهت نشون میدم. بلند شد از رو تخت از تو کیفش یه سری سند وعکس در وارد... عکسارو منو کوک با هم نگاه میکردیم.. اینا عکسای بچگی منه.. اونم... اونم... مامانه... کنار منو کوک دو سه ساله نشسته و میخنده.. دلم برای صدای خنده هاش یه، زره شده.. 🐰اینا منم.. اینم.. 🐼منم... عکسارو ورق زدیم تو چندتاش تهیونگم بود.. یه پسر بچه ی دیگه که به گفته ی کوک اون جیمین بوده.. و... از همه خراب تر.. پدرم.. پدری که ازش یه سری خاطره مونده بود و مادرم همیشه از خوب بودنش میگفت.. از اینکه هیچ عیبی نداشته.. که چقدر مارو دوست داشته.. ازش یه روان نویس دارمو و چند تا عکس.. سند هارو خوندم مربوط به تولد من و تهیونگ بود.. مربوط به اینکه اسم جعلی داشتیم و اسم های اصلیمون هانول و تهیونگ بوده.. پس.. باید باور کنم؟.. باور کنم که دایی که مامانم میگفت یه مافیا عه.. و پسرش یعنی پسر داییم که از ناکجا اباد تو خیابون زخمی پیداش کردم کسی نیست جز کسی که الان با اخم و سردرگمی تمام به صورتم نگاه میکرد.. انگار تعجب.. دلتنگی و همچی توش بود یعنی من...از اول تو این خانواده بودم؟ ویو کوک ببین حس الانم رو نمیتونم توصیف کنم ولی بزار برات مثال بزنم حس خوب اب های دریا زیر پاهات وقتی تو ساحلی رو حس کردی؟ یا حس بعد یه حموم داغ یه لیوان اب یخ خوردن رو؟ یا مثلا وقتی هوا سرده و بارونیه.. بایه اهنگ ترکیب میشه؟ مزه ی شیر کاکائو و کیک زیر زبونتون حس کردید نه؟ من الان دقیقا حسم به همین اندازه زیاده.. پر از هیجانه و به زور دارم جلو خوردمو میگیرم که این دختر عمه ای که چیز زیادی ازش یادم نبود ولی دلتنگش بودم رو تو بغلم فشار بدم بگم بیا بریم تو استخر اب بپاچیم به هم... ولی.. اون انگار شوک ۲۰۰وتی بهش وصل کردن عین بید لباش داره تکون میخوره و مدارک رو زیر و رو میکنه.. انگار دنبال نشونه ای از دروغ میگرده.. نشونه ای از وجود شک و نقص و تردید.. حالا که فکر میکردم ته چهره ی عمه رو هم داره.. چطور نفمیدم.. صدای پدرم اومد که میگفت :پایین منتظرتونم.. از در اتاق خارج شد و بین منو هانول سکوتی ایجاد شد ویو سولی ار خواب پاشدم موهام ریخته بود تو صورتم.. اه.. جمعشون کردم و به سمت اشپز خونه میرفتم که از اتاق کوک صدای پدر رو شنیدم.. تقریبا چند ماهی بود ندیده بودمش.. وایسادم که بیاد بیرون که حرفاشون رو شنیدم وایسا.. بابا شیشه کشیدی( خجالت بکش دختر ادم له پدرش اینطوری حرف میزنه :/)یعنی چی که هانول دختر عمه ی گمشده ی ماست؟ دروغه.. دروغه.. اخه چطوری؟
- ۱۰.۴k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط