{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌تر
جونگ‌کوک انگار فقط می‌خواست یه کاری بکنه که از اون سکوت لعنتی دربیاد.
برای همین دوباره برگشت سمت میز و لیوان چای رو برداشت. شاید فکر می‌کرد این‌جوری حواسش پرت می‌شه.
شاید هم فقط می‌خواست دستاش یه جایی بند باشه که این‌همه دلشوره لهش نکنه.
ولی خب… معلومه که بدتر شد.
همین که لیوان رو برداشت...
باز نگاهش ناخودآگاه افتاد به سوآ.
به چشم‌هایی که هنوز پر از اضطراب بود.
به صورتش که سعی می‌کرد خودش رو جمع‌وجور نگه داره.
و همون یه لحظه کافی بود که حواسش پرت شه.
چای داغ یه دفعه از لبه‌ی لیوان سرازیر شد و ریخت روی دستش.
— آخ!
جونگ‌کوک سریع دستش رو کشید عقب...
ولی دیر شده بود.
سوزش تا مغز استخونش رفت.
سوآ با شنیدن صدای جونگ‌کوک یه‌دفعه رنگش پرید.
— جونگ‌کوک!
و قبل از اینکه حتی فکر کنه دوید سمتش
دستش رو گرفت و لیوان رو ازش گرفت که بیشتر نریزه.
بعد با نگرانی به دستش نگاه کرد.
— سوختی؟! بزار ببینم!
جونگ‌کوک خواست بگه چیزی نیست.
خواست مثل همیشه خودش رو قوی نشون بده.
ولی وقتی دید سوآ چطور با وحشت دستش رو گرفته...
دیگه نتونست جلوی لبخندِ کوچیکش رو بگیره.
— آروم‌تر آروم‌تر… انگار منو می‌خوای نجات بدی نه دستمو.
سوآ اخم کرد، ولی نگرانی از صورتش کنار نمی‌رفت.
— شوخی نکن! دستت داره می‌سوزه.
جونگ‌کوک نگاهش رو از دستش برداشت و به سوآ نگاه کرد. این‌بار دیگه نتونست خودش رو جمع کنه.
یه جور عجیبی نرم شد.
انگار همه اون نقش و فاصله و دستور برای یه لحظه از یادش رفت.
آروم گفت:
— خوبم… نگران نباش.
ولی سوآ اصلاً قانع نشد.
دستش رو محکم‌تر گرفت و کشوندش سمت حوضچه‌ی آب سرد گوشه‌ی اتاق.
— باید بزارم زیر آب.
جونگ‌کوک بهش نگاه کرد و چیزی نگفت.
فقط گذاشت سوآ اون رو ببره.
سوآ آستینش رو بالا زد و با عجله دست جونگ‌کوک رو زیر آب گرفت.
بعد با دقت نگاهش کرد.
انگار با چشم‌هاش هم می‌خواست زخم رو خوب کنه.
جونگ‌کوک همین‌طور بهش خیره مونده بود.
به موهای جلوی صورتش.
به نفس‌های تندش.
به نگرانی صادقی که توی چهره‌ش موج می‌زد.
و همون لحظه بود که فهمید این آزمون...
از اون چیزی که فکر می‌کرد سخت‌تره.
نه فقط چون باید نقش بازی کنه.
چون باید جلوی کسی که دوستش داشت تظاهر می‌کرد که ازش دور شده.
سوآ خیلی آروم گفت:
— درد می‌کنه؟
جونگ‌کوک یه نفس عمیق کشید.
— نه، الان نه.
سوآ با تردید نگاهش کرد. بعد زیر لب گفت:
— دروغ‌گو.
جونگ‌کوک یه خنده‌ی خیلی کم و کوتاه کرد.
— فقط یکم می‌سوزه.
سوآ نگاهش رو از دستش برنداشت.
— معلومه که می‌سوزه. تو همیشه همین‌طوری‌ای… تا یه چیزی نشه، نمی‌گی.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
سوآ هم همون‌طور که دستش رو توی آب نگه داشته بود یه لحظه فهمید زیادی نزدیک ایستاده.
یه لحظه یادش افتاد کجاست و کی جلوشه.
دستش یه کم شل شد.
— ببخشید… من...
جونگ‌کوک سریع گفت:
— نه، نگو.
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
جونگ‌کوک با همون لحن آروم ادامه داد:
— الان مهم اینه که کسی نبینه.
سوآ سرش رو تکون داد ولی هنوز دلش پیش دست سوخته‌ی جونگ‌کوک مونده بود.
و همون لحظه که خواست دستش رو عقب بکشه...
جونگ‌کوک آروم مچش رو گرفت.
نه محکم.
فقط در حدی که نزاره بره.
سوآ خشکش زد.
جونگ‌کوک هم انگار تازه فهمیده بود چه‌کار کرده.
نگاهش افتاد به دست سوآ، بعد به چشم‌هاش.
سکوت افتاد.
همون سکوت آشنا.
اما این‌بار فرق داشت.
چون زیر اون سکوت، یه چیزی لرزیده بود.
یه چیز خطرناک.
یه چیزی که دیگه راحت نمی‌شد نادیده‌ش گرفت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۸: سکوتِ ناگفته‌هاسوآ هنوز همون‌جا ایستاد...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط