{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با صدای نازک اما زنانه‌ای صداش می‌زنی:

با صدای نازک اما زنانه‌ای صداش می‌زنی:
«من کوکی آوردم... رزبریه. خودم پختم، فقط برای تو.»
سرشو نمی‌چرخونه. فقط یه صدای بم و آشنا:
«سلام، خانومِ شیرین‌کار، وقتی اومدی بوی رزبری اومد،‌میدونم که این بو فقط مال توعه.»
لبخند نصفه‌ای روی لبت می‌نشینه و چند قدم جلوتر می‌ری.
چرخ هنوز می‌چرخه.
چشمت روی اون گِل نرمیه که بین انگشتاش شکل می‌گیره.
ناگهان، با شیطنتی کودکانه، خم می‌شی و می‌گی:
«منم می‌خوام! بذار منم درست کنم!»
بدون اینکه حتی بهت نگاه کنه، خیلی خشک جواب می‌ده:
«نه. این بازی نیست. گِل، شوخی نداره.»
ابرو بالا می‌ندازی. شونه‌هاتو بالا می‌ندازی و اخم می‌کنی.
«باشه... پس به داییم می‌گم اذیتم کردی.»
برمی‌گردی که بری، اما صدای بلند شدن صندلی و بعدش تماس یه دست داغ با کمرت و حلقه شدن دستاش دور تو، مجبورت می‌کنه از حرکت بایستی.
دیدگاه ها (۰)

نفس گرمش پشت گردنت حس می‌شه. صدای نفس‌هاش نزدیک گوشته.«کجا م...

مکان: اسپانیا، مزرعه زیتون. کلارا برای چندمین بار به‌عنوان م...

بوی خاک نم‌خورده اولین چیزی‌یه که وقتی وارد کارگاه می‌شی، دم...

یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خنده‌ی بلند از یونگی، و یه مشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط