پارتدوم
#پارت_دوم
#درخواستی
#استریکیدز
#هیونجین
توی اتاقت بودی روی تخت نشسته بودی پاهاتو توی خودت جمع کرده بودی و سرتو روی زانو هات گذاشته بودی هرچند دقیقه که بهش فکر میکردی هق هقت اوج میگرفت و تا یکم آروم میشدی باز حرف هاشون توی گوشت میپیچید
"ا.ت ما نمیتونیم تحمل کنیم دوستمون با کسی که آیدل همه ماها بود ازدواج کرده "
با به یاد اوردن این حرف مارگارت دوباره اشک هات شروع به ریختن
رمز رو زد و وارد شد توقعاع داشت الان صدای خند های دخترونه و آهنگ رو بشنوه اما همچی آروم بود و این شوکه کننده بود وقتی کامل مرکز خونه قرار گرفت نگاهی چرخوند
به غذاهایی که دست نخورده مونده بود و شمع های که از سوختن زیاد خاموش شده بودن، پذیرایی روی میز که پر بود از خوراکی و نوشیدنی های دست نخورده و چند قطعه عکس پاره شده که روی زمین ریخته بود
اخم محوی کرد و آرام گفت
"ا.ت"
"اینجام ..."
سمت اتاق خوابشون رفت و وقتی در رو باز کرد تورو دیده که توی تخت توی خودت جمع شدی و از شدت گریه چشم هات قرمز بود و میلرزیدی و آرایشت پخش شده بود شوکه سمتت امد و لبه تخت نشست
"ا.ت چی شده حالت خوبه ؟"
با حرف هیونجین دوباره هق هقت اوج گرفت و آروم توی بغلش رفتی و سرت رو روی شانه اش گذاشتی
" دیگه من و نمیخوان هیونجین....دوستی چندسالمون رو خراب کردن "
چند لحظه از شوک به پشت سرت به نقطهای نامعلوم خیره شد چون میدونست که چقدر اونارو دوست داری و بعد آروم بغلت کرد و موهات رو نوازش کرد
" ا.ت خوب دلیلش چیه چرا باید بخوان باهات اینکار کنن "
ازش یکم فاصله گرفتی تا بتونی به چشم هاش نگاه کنی
" برای اینکه من ...من با ...با آیدلشون که دوسش داشتن ازدواج کردم ....من بهشون خیانت کردم "
و دوباره هق هقت شروع شد هیونجین باورش نمیشد فقط بغلت کرد و اجازه داد تا خودتو خالی کنی و چند دقیقه بود که توی بغلش گریه میکردی و اون با هر قطره اشکت قلبش زخم برمیداشت و بیشتر عصبی میشد اما سعی میکرد بخاطره تو نشون نده
هرچند تا زمانی که اونارو به غلط کردن نمیداخت آروم نمیگرفت و باید تقاص این بیرحمی و اشک های تورو میدادن
* درست خبر ندارما اما همسایه هاشون میگن دوست های ا.ت جلوی در خونشون زانو زده بودن و التماس میکردن🤷♀️😂*
#درخواستی
#استریکیدز
#هیونجین
توی اتاقت بودی روی تخت نشسته بودی پاهاتو توی خودت جمع کرده بودی و سرتو روی زانو هات گذاشته بودی هرچند دقیقه که بهش فکر میکردی هق هقت اوج میگرفت و تا یکم آروم میشدی باز حرف هاشون توی گوشت میپیچید
"ا.ت ما نمیتونیم تحمل کنیم دوستمون با کسی که آیدل همه ماها بود ازدواج کرده "
با به یاد اوردن این حرف مارگارت دوباره اشک هات شروع به ریختن
رمز رو زد و وارد شد توقعاع داشت الان صدای خند های دخترونه و آهنگ رو بشنوه اما همچی آروم بود و این شوکه کننده بود وقتی کامل مرکز خونه قرار گرفت نگاهی چرخوند
به غذاهایی که دست نخورده مونده بود و شمع های که از سوختن زیاد خاموش شده بودن، پذیرایی روی میز که پر بود از خوراکی و نوشیدنی های دست نخورده و چند قطعه عکس پاره شده که روی زمین ریخته بود
اخم محوی کرد و آرام گفت
"ا.ت"
"اینجام ..."
سمت اتاق خوابشون رفت و وقتی در رو باز کرد تورو دیده که توی تخت توی خودت جمع شدی و از شدت گریه چشم هات قرمز بود و میلرزیدی و آرایشت پخش شده بود شوکه سمتت امد و لبه تخت نشست
"ا.ت چی شده حالت خوبه ؟"
با حرف هیونجین دوباره هق هقت اوج گرفت و آروم توی بغلش رفتی و سرت رو روی شانه اش گذاشتی
" دیگه من و نمیخوان هیونجین....دوستی چندسالمون رو خراب کردن "
چند لحظه از شوک به پشت سرت به نقطهای نامعلوم خیره شد چون میدونست که چقدر اونارو دوست داری و بعد آروم بغلت کرد و موهات رو نوازش کرد
" ا.ت خوب دلیلش چیه چرا باید بخوان باهات اینکار کنن "
ازش یکم فاصله گرفتی تا بتونی به چشم هاش نگاه کنی
" برای اینکه من ...من با ...با آیدلشون که دوسش داشتن ازدواج کردم ....من بهشون خیانت کردم "
و دوباره هق هقت شروع شد هیونجین باورش نمیشد فقط بغلت کرد و اجازه داد تا خودتو خالی کنی و چند دقیقه بود که توی بغلش گریه میکردی و اون با هر قطره اشکت قلبش زخم برمیداشت و بیشتر عصبی میشد اما سعی میکرد بخاطره تو نشون نده
هرچند تا زمانی که اونارو به غلط کردن نمیداخت آروم نمیگرفت و باید تقاص این بیرحمی و اشک های تورو میدادن
* درست خبر ندارما اما همسایه هاشون میگن دوست های ا.ت جلوی در خونشون زانو زده بودن و التماس میکردن🤷♀️😂*
- ۲۲.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط