{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی

#درخواستی
#دوپارتی
#پارت_اول
(از لینو بنویس مافیا باشه بعد عاشق همکلاسی برادرش بشه یک دختره ساده شیرین )

هوای عصر سئول پر از بوی باران و دود ماشین‌هایی بود که بی‌وقفه در خیابان می‌غلتیدند "لی مینهو" با گام‌هایی سنگین از
دفتر کارش بود بیرون آمد کت طوسی‌رنگش بوی سیگار و چرم گرفته بود موهایش کمی آشفته و چشمانش آن چشمان سرد و نافذی که همه در محله ازشان می‌ترسیدند خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید او در ظاهر مردی بود که همه و فکر می‌کردند از فولاد ساخته شده رئیس جوان یکی از قدرتمندترین شاخه‌های مافیا در سئول اما در درونش
چیزی لرزان و انسانی به سختی خود را سرپا نگه می‌داشت همان چیزی که فقط برادر کوچکش "فلیکس " آن خبر داشت آن روز مینهو برخلاف همیشه تصمیم گرفت خودش دنبال برادرش برود نمی‌دانست چرا شاید صرفا بهان دیداری کوتاه شاید در واقع دلیلی برای فرار از دنیای سنگینش ماشین سیاهش
گوشه خیابان ایستاد از دور بچه‌ها را تماشا کرد که از مدرسه بیرون می‌آمدند صدای خنده جمعی‌شان در هوا می‌پیچید انعکاسی دور از دنیای خون و خیانت او و وقتی نگاهش روی نقطه‌ای ثابت ماند جهانش برای اولین بار آرام گرفت دختری با موهای قهوه‌ای روشن که لبخند می‌زد پیراهن سفید مدرسه روی
شانه‌هایش افتاده بود با چشمانی که برق خاصی داشت همان چشمانی که برادرش را نگاه میکرد فلیکس لبخند می‌زد و با او حرف می‌زد راحت بی‌خیال چیزی در او فرو ریخت صدایی ریز در درونش گفت
"زیباست...." اما او لی مینهو مقامش اجازه نمی‌داد دچار روحی شاعرانه شود
غرورش سپرش بود پس فقط نگاه کرد چند لحظه چند نفس و بعد دستگر ماشین را محکم گرفت نگار که می‌خواست خودش را از خط قرمزی عقب بکشد
از آن روز تصمیم گرفت گهگاه خودش دنبال فلیکس برود بهانه‌ها زیاد بودند محافظت، دلسوزی، نظارت... اما خودش می‌دانست دلیل دیگری پشت هر بار *تصادفی*دیدن آن دختر است
هر بار او را می‌دید دختری که حتی اسمش را نمی‌دانست صدای شهر در گوشش محومی‌شد اما هیچ‌وقت نزدیک نشد
تا روزی که فلکیس ناگهان وسط مسیر برگشت به خانه گفت
"هیونگ..من موچی با خامه توت فرنگی میخوام"
و مینهو برخلاف همیشه که با جدیت جواب می‌داد " نه وقت ندارم " این بار فقط گفت "باشه راه بیوفت"
کوچه باریکی بود سنگ‌فرش خورده و آرام بوی وانیل در هوا پخش بود تابلوی کوچکی از چوب بالای در نوشته شده بود"دنیای شکلاتی"
او هنوز از ماشین پیاده نشده بود که شوکه شد از تپیدن عجیب قلبش با خودش زمزمه کرد
"چته لی مینهو بس کن "
#فیک #لی_مین_هو #لینو #استریکیدز #فلیکس
دیدگاه ها (۲۹)

وقتی بچتو کل خونه رو کثیف کرده اما اون خونه نیست

#درخواستی #دوپارتی #پارت_دوم(از لینو بنویس مافیا باشه بعد عا...

جوانه قدیمی P:11

#پارت_دوم#درخواستی #استریکیدز #هیونجین توی اتاقت بودی روی تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط