عشق

❤ ❤ ❤ ❤
عشق...
پارت ۲۹



نیلوفر:
وقت شام بود وعمه عصبی وناراحت بود داشت پشت سر هم سرآقا حسام غُر می زد محسن اخم کرده بود نمی شد با یه من عسل خوردش بقیه هم ساکت بودن وتقریبا داشتن با غذاهاشون بازی می کردن
عمه : محسن پاشو واسه مهرداد غذا ببر
محسن بی توجه گفت : مگه مهرداد بچه است خودش بیاد بخوره
عمه دلخور نگاهش کرد وگفت : لیلی رو به این یکی پیشنهاد می دادی نه به مهرداد
محسن اخم کردوگفت : کافیه دیگه حوصلمو سربردید
بلند شد ورفت بیرون عمه با مهربونی گفت : دخترم تو واسه مهرداد غذا می بری ؟
- من؟!
مامان: پاشو دخترم
سینی غذایی که المیرا آورد رو روازش گرفتم ورفتم از پله ها بالا
پشت دراتاق مهرداد وایسادم ودر زدم چون صدایی نشنیدم در رو باز کردم ورفتم تو اتاق چراغ اتاق خاموش بود
مهرداد : چراغ رو نزن مامان دیگه بابا خسته ام کرده چند بار بگم اسم این دخترو جلومن نیارید چند بار بگم ازش متنفرم
سینی غدا رو گذاشتم رو میزی که رو به روم بود
- براتون غذا آوردم آقا مهرداد
چراغ رو روشن کردونگاهم کرد
مهرداد: تویی نیلوفر
اتاقش خیلی خیلی قشنگ بود یه تخت متوسط دو نفره ای مشکی که روش دراز کشیده بود نشست لبه ای تخت وگفت : تو رو فرستادن
گوشه ای اتاق کمد بزرگ کشویی بود میز تحریر وصندلی یه پیانوی بزرگ که هر شب صداش آرومم می کردوراحت می خوابیدم
- غذات سرد میشه
مهرداد: میل ندارم
- چرا ؟!
مهرداد : میل ندارم واقعا
- یکم بخورید
دقیق نگاهم کرد وگفت : باشه
- می خواید با لیلی عروسی کنید ؟
اخمی کردونگاهم کرد دست پامو گم کردم
- ببخشید
مهرداد : تو این خونه فقط بابام می خواد با لیلی عروسی کنم همه مخالف هستن
- ببخشید ولی چرا لیلی که مشکلی نداره
خندید وگفت : از نظر تو مشکل نداره
- از نظر شما داره
مهرداد : من یه نفرم .بله مشکل داره
ساکت شدم وگفتم : ببخشید من فضولی کردم
دیدگاه ها (۴)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ...پارت ۳۰نیلوفر: مهرداد: نه فضولی نیست تو هم تو...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...پارت ۳۱نیلوفر: عمه وپسرا کلی واسه محیا سخت گیر...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق پارت ۲۸نیلوفر : موندن ما خونه ای عمه دائمی شده ب...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ....پارت ۲۷مهرداد : از حمام اومدم بیرون دیدم محس...

دختر جهنمی

الماس من پارت ۳۴.پر از اشک به جونگکوک حیره بود جونگکوک دستش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط