سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۱۷
شب آرامآرام روی شهر سایه انداخته بود.
میره هنوز نامه را در دستش نگه داشته بود.
بارها تصمیم گرفت آن را پاره کند.
اما حس کنجکاوی قویتر از ترسش بود.
او باید حقیقت را میفهمید.
سوهی وقتی نامه را دید، اخم کرد.
«دیوونه شدی؟»
«معلومه که تلهست.»
میره سکوت کرد.
جوابی برای نگرانی دوستش نداشت.
آرا هم نامه را گرفت و دوباره خواند.
چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«اگه واقعاً کسی حقیقت رو بدونه چی؟»
میره سرش را پایین انداخت.
همین سؤال ذهن خودش را هم درگیر کرده بود.
از طرف دیگر...
جونگ کوک تازه به عمارت برگشته بود.
پاکت پیدا شده روی میز قرار داشت.
نگاهش هنوز روی عکس مرد ناشناس مانده بود.
هیچ چیز با گذشتهای که میشناخت، جور درنمیآمد.
جیمین وارد اتاق شد.
«رئیس، یه خبر مهم داریم.»
جونگ کوک نگاهش را بالا آورد.
«بگو.»
جیمین پروندهای را روی میز گذاشت.
«اون مرد داخل عکس شناسایی شد.»
«اسمش یو سانگ ووئه.»
«شش سال پیش وکیل یکی از خانوادههای مافیایی بوده.»
«بعد از اون شب، ناپدید شده.»
فضای اتاق سنگین شد.
تهیونگ هم وارد شد.
«افرادم یه چیز دیگه هم پیدا کردن.»
او یک فایل صوتی روی لپتاپ پخش کرد.
صدای کیم دوهان داخل فایل شنیده میشد.
همه با دقت گوش دادند.
«تا وقتی هان میره زنده باشه...
مدرک اصلی هیچوقت پیدا نمیشه.»
بعد صدای خنده مرد قطع شد.
جونگ کوک مشتش را گره کرد.
دیگر مطمئن شده بود که میره هدف اصلی است.
همان لحظه...
گوشی یکی از افراد اطلاعاتی زنگ خورد.
«رئیس!»
«هان میره از خونه خارج شده.»
«ظاهراً تنهاست.»
جونگ کوک با تعجب از جایش بلند شد.
«تنها؟»
جیمین سریع موقعیت او را روی نقشه پیدا کرد.
مسیر مستقیم به سمت همان آدرسی بود که در نامه نوشته شده بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«لعنت... خودش داره میره داخل تله.»
میره تاکسی را چند خیابان قبل نگه داشت.
نمیخواست کسی متوجه حضورش شود.
ساختمان قدیمی و متروکه روبهرویش قرار داشت.
همه چراغها خاموش بودند.
باد سردی میان پنجرههای شکسته میپیچید.
او آرام وارد ساختمان شد.
هر قدمی که برمیداشت،
صدای کفشهایش در راهرو میپیچید.
قلبش بیوقفه میتپید.
اما دیگر راه برگشتی نبود.
ناگهان صدای مردی از تاریکی شنیده شد.
«بالاخره اومدی...»
میره با وحشت به اطراف نگاه کرد.
چهره مرد هنوز دیده نمیشد.
فقط صدایش در سالن میپیچید.
مرد آرام جلو آمد.
نور کمجان ماه روی صورتش افتاد.
میره چشمهایش را از تعجب گشاد کرد.
همان مردی بود که در عکس کنار خودش دیده بود.
او لبخند تلخی زد و گفت:
«من میتونم بگم...
چرا جونگ کوک اون شب حقیقت رو ازت پنهان کرد.»
میره برای لحظهای نفسش بند آمد.
تمام وجودش پر از سؤال شد.
اما قبل از اینکه مرد ادامه بدهد...
صدای ترمز چند ماشین بیرون ساختمان پیچید.
جونگ کوک، جیمین و تهیونگ با افرادشان رسیده بودند.
و درست در همان لحظه...
صدای قفل شدن تمام درهای ساختمان به گوش رسید.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۷
شب آرامآرام روی شهر سایه انداخته بود.
میره هنوز نامه را در دستش نگه داشته بود.
بارها تصمیم گرفت آن را پاره کند.
اما حس کنجکاوی قویتر از ترسش بود.
او باید حقیقت را میفهمید.
سوهی وقتی نامه را دید، اخم کرد.
«دیوونه شدی؟»
«معلومه که تلهست.»
میره سکوت کرد.
جوابی برای نگرانی دوستش نداشت.
آرا هم نامه را گرفت و دوباره خواند.
چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«اگه واقعاً کسی حقیقت رو بدونه چی؟»
میره سرش را پایین انداخت.
همین سؤال ذهن خودش را هم درگیر کرده بود.
از طرف دیگر...
جونگ کوک تازه به عمارت برگشته بود.
پاکت پیدا شده روی میز قرار داشت.
نگاهش هنوز روی عکس مرد ناشناس مانده بود.
هیچ چیز با گذشتهای که میشناخت، جور درنمیآمد.
جیمین وارد اتاق شد.
«رئیس، یه خبر مهم داریم.»
جونگ کوک نگاهش را بالا آورد.
«بگو.»
جیمین پروندهای را روی میز گذاشت.
«اون مرد داخل عکس شناسایی شد.»
«اسمش یو سانگ ووئه.»
«شش سال پیش وکیل یکی از خانوادههای مافیایی بوده.»
«بعد از اون شب، ناپدید شده.»
فضای اتاق سنگین شد.
تهیونگ هم وارد شد.
«افرادم یه چیز دیگه هم پیدا کردن.»
او یک فایل صوتی روی لپتاپ پخش کرد.
صدای کیم دوهان داخل فایل شنیده میشد.
همه با دقت گوش دادند.
«تا وقتی هان میره زنده باشه...
مدرک اصلی هیچوقت پیدا نمیشه.»
بعد صدای خنده مرد قطع شد.
جونگ کوک مشتش را گره کرد.
دیگر مطمئن شده بود که میره هدف اصلی است.
همان لحظه...
گوشی یکی از افراد اطلاعاتی زنگ خورد.
«رئیس!»
«هان میره از خونه خارج شده.»
«ظاهراً تنهاست.»
جونگ کوک با تعجب از جایش بلند شد.
«تنها؟»
جیمین سریع موقعیت او را روی نقشه پیدا کرد.
مسیر مستقیم به سمت همان آدرسی بود که در نامه نوشته شده بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«لعنت... خودش داره میره داخل تله.»
میره تاکسی را چند خیابان قبل نگه داشت.
نمیخواست کسی متوجه حضورش شود.
ساختمان قدیمی و متروکه روبهرویش قرار داشت.
همه چراغها خاموش بودند.
باد سردی میان پنجرههای شکسته میپیچید.
او آرام وارد ساختمان شد.
هر قدمی که برمیداشت،
صدای کفشهایش در راهرو میپیچید.
قلبش بیوقفه میتپید.
اما دیگر راه برگشتی نبود.
ناگهان صدای مردی از تاریکی شنیده شد.
«بالاخره اومدی...»
میره با وحشت به اطراف نگاه کرد.
چهره مرد هنوز دیده نمیشد.
فقط صدایش در سالن میپیچید.
مرد آرام جلو آمد.
نور کمجان ماه روی صورتش افتاد.
میره چشمهایش را از تعجب گشاد کرد.
همان مردی بود که در عکس کنار خودش دیده بود.
او لبخند تلخی زد و گفت:
«من میتونم بگم...
چرا جونگ کوک اون شب حقیقت رو ازت پنهان کرد.»
میره برای لحظهای نفسش بند آمد.
تمام وجودش پر از سؤال شد.
اما قبل از اینکه مرد ادامه بدهد...
صدای ترمز چند ماشین بیرون ساختمان پیچید.
جونگ کوک، جیمین و تهیونگ با افرادشان رسیده بودند.
و درست در همان لحظه...
صدای قفل شدن تمام درهای ساختمان به گوش رسید.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۷۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط