{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۱۶

صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
کاروان ماشین‌های مشکی یکی‌یکی از عمارت خارج شدند.
جونگ کوک روی صندلی عقب نشسته بود.
نگاهش از شیشه به خیابان‌های خیس دوخته شده بود.
امروز قرار بود به یکی از قدیمی‌ترین رازهای زندگی‌اش برسد.

جیمین لپ‌تاپ را روی زانوهایش گذاشته بود.
نقشه انبار متروکه روی صفحه دیده می‌شد.
چند مسیر ورودی و خروجی مشخص شده بود.
همه چیز با دقت بررسی می‌شد.
کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست جان همه را بگیرد.

تهیونگ اسلحه‌اش را آماده کرد.
با لبخند کوتاهی گفت:
«دلم می‌خواد این دفعه خودم دوهان رو بگیرم.»
جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«فقط زنده می‌خوامش.»

در همان لحظه...
میره در کافه مشغول مرتب کردن میزها بود.
اما ذهنش اصلاً آنجا نبود.
پیام ناشناس مدام جلوی چشمش می‌آمد.
«حتی به جونگ کوک اعتماد نکن...»

سوهی متوجه حال آشفته دوستش شد.
کنارش ایستاد و آرام گفت:
«هنوز به اون پیام فکر می‌کنی؟»
میره آهی کشید.
«حس می‌کنم یکی داره با ذهنم بازی می‌کنه.»

آرا فنجان قهوه‌ای جلوی میره گذاشت.
«اگه چیزی اذیتت می‌کنه، پنهانش نکن.»
میره فقط لبخند تلخی زد.
دلش می‌خواست حقیقت را بداند.
اما از شنیدنش هم می‌ترسید.

چند دقیقه بعد...
ماشین‌های جونگ کوک مقابل انبار متروکه توقف کردند.
افرادش بی‌صدا اطراف ساختمان پخش شدند.
همه آماده حمله بودند.
فقط منتظر دستور رئیس.

جونگ کوک دستش را بالا آورد.
با یک اشاره، نیروها وارد ساختمان شدند.
صدای دویدن در راهروهای خالی پیچید.
همه اتاق‌ها یکی‌یکی بازرسی شدند.
اما اثری از کیم دوهان نبود.

ناگهان صدای انفجار کوچکی شنیده شد.
دود غلیظ تمام سالن را پر کرد.
چند نفر از افراد دشمن از پشت ستون‌ها حمله کردند.
درگیری شدیدی آغاز شد.
گلوله‌ها یکی پس از دیگری شلیک می‌شدند.

تهیونگ دو نفر را خلع سلاح کرد.
جیمین یکی از مهاجمان را دستگیر کرد.
اما مرد قبل از بیهوش شدن فقط یک جمله گفت:
«شما دیر رسیدین...»
بعد از هوش رفت.

جونگ کوک وارد اتاق انتهایی انبار شد.
روی میز فقط یک لپ‌تاپ روشن دیده می‌شد.
کنارش یک پاکت سفید قرار داشت.
او پاکت را برداشت.
نام «هان میره» روی آن نوشته شده بود.

داخل پاکت...
چند عکس قدیمی از میره وجود داشت.
اما آخرین عکس فرق می‌کرد.
میره در کنار مردی ایستاده بود که هرگز ندیده بودند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«حقیقت رو از خودش بپرس.»

جیمین با تعجب گفت:
«این مرد کیه؟»
جونگ کوک چند لحظه به عکس خیره ماند.
او هم هیچ شناختی از آن شخص نداشت.
همین موضوع بیشتر نگرانش کرد.

در همان زمان...
میره از کافه خارج شد تا کمی قدم بزند.
هوای بارانی همیشه آرامش می‌داد.
اما امروز احساس می‌کرد کسی دنبالش می‌کند.
هر بار برمی‌گشت، خیابان خالی بود.

وقتی به پارک نزدیک شد،
پیرمردی آرام از کنارش رد شد.
بدون اینکه به او نگاه کند،
یک نامه داخل کیفش گذاشت.
و میان جمعیت ناپدید شد.

میره با تعجب نامه را بیرون آورد.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر می‌خواهی حقیقت شش سال پیش را بدانی...
امشب ساعت نه، تنها بیا.»

او چند لحظه به نامه خیره ماند.
قلبش تند می‌زد.
بی‌خبر از اینکه از فاصله‌ای دور،
چند نفر تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۴)

سایه‌های مافیاپارت : ۱۷ شب آرام‌آرام روی شهر سایه انداخته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۸ صدای بسته شدن درهای آهنی ساختمان در ...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۵ صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک برخ...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۴ باران هنوز بند نیامده بود.جونگ کوک ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط