Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹
در دنیایی که خیر و شر نقابهای دروغین بر چهره دارند، جایی که حقیقت در تاریکی گم شده است…
آنها که باید قهرمان باشند، شیاطیناند. و آنها که باید شیاطین باشند، شاید… فرشته؟
دختر مبارز، با میراث مادرش، در آکادمی شمشیرها گم میشود.
پسر انتقامجو، از دل تاریکی بازمیگردد.
وقتی سایهها متحد میشوند، تقدیر آغاز میشود.
آیا اعتماد، پلی بین دو جهان خواهد شد؟
..
.
..
.
..
هوای سرد… بوی خاک بارانخورده… صدای باد میان شاخههای خشک.
آینا کنار مزار مادرش ایستاده بود.
اشکهایش خشک شده بودند.
چهرهاش بیاحساس… اما چشمانش شعله میکشید.
انگشتانش روی دستهی شمشیر مادرش فشرده شد.
مامان… فقط به خاطر تو پا توی اون آکادمی میذارم.
قول میدم… وقتی برگردم، خون قاتلت روی تیغهی همین شمشیر باشه.»
باد تندتر وزید.
عمه اش فانتا از پشت سرش گفت:
بهتره بریم… داره دیر میشه.»
آینا برنگشت. فقط شمشیر را محکمتر گرفت.
در تمام مسیر، برعکس همیشه، ساکت بود.
فانتا دستش را گرفت.
میدونم نمیخوای وارد آکادمی رزمی بلورین بشی…
اما این آخرین آرزوی مادرت بود.»
آینا آهی کشید.
میدونم…»
شرط پارت بعدی
۱۰ کامنت
۱۰ لایک
⟩⟩ Beyond Fate....
part..¹
در دنیایی که خیر و شر نقابهای دروغین بر چهره دارند، جایی که حقیقت در تاریکی گم شده است…
آنها که باید قهرمان باشند، شیاطیناند. و آنها که باید شیاطین باشند، شاید… فرشته؟
دختر مبارز، با میراث مادرش، در آکادمی شمشیرها گم میشود.
پسر انتقامجو، از دل تاریکی بازمیگردد.
وقتی سایهها متحد میشوند، تقدیر آغاز میشود.
آیا اعتماد، پلی بین دو جهان خواهد شد؟
..
.
..
.
..
هوای سرد… بوی خاک بارانخورده… صدای باد میان شاخههای خشک.
آینا کنار مزار مادرش ایستاده بود.
اشکهایش خشک شده بودند.
چهرهاش بیاحساس… اما چشمانش شعله میکشید.
انگشتانش روی دستهی شمشیر مادرش فشرده شد.
مامان… فقط به خاطر تو پا توی اون آکادمی میذارم.
قول میدم… وقتی برگردم، خون قاتلت روی تیغهی همین شمشیر باشه.»
باد تندتر وزید.
عمه اش فانتا از پشت سرش گفت:
بهتره بریم… داره دیر میشه.»
آینا برنگشت. فقط شمشیر را محکمتر گرفت.
در تمام مسیر، برعکس همیشه، ساکت بود.
فانتا دستش را گرفت.
میدونم نمیخوای وارد آکادمی رزمی بلورین بشی…
اما این آخرین آرزوی مادرت بود.»
آینا آهی کشید.
میدونم…»
شرط پارت بعدی
۱۰ کامنت
۱۰ لایک
- ۳۷۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط