Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 23
در که باز شد ایزابلا اول از همه یه جفت کفش چرم وبا کلاس دیدی بعدش نگاهش امد بالا تر و یه کت و شلوار تمیز و مرتب رو شیک رو دید وبعد نگاهش امد بالا تر و قبل از اینکه بتونه چهره اش رو ببینه سر گیجه بهش دست داد و چشماش تار شد
گاز بیهوشی داخل اتاق بود...ولی کی؟ ایزابلا توان ایستادن نداشت و روی زمین ولو شد چشماش تا میدیدن نمیتونست چهره مرد سایه رو ببینه چون داشت تار میدید همه چیز رو
اون امد نزدیک ایزابلا و کنارش روی زمین زانو زد و ایزابلا رو از روی زمین نیم خیز کرد
صدای مرد سایه توی گوش های ایزابلا پیچید :«تو دیگه متعلق به منی.........آنجل.. »
آنجل؟!......ایزایلا رفت توی شوک ولی نتونست واکنشی نشون بده، در اصل قبل از اینکه به دنیا بیاد قرار بود اسمش آنجلا باشه ولی باباش نزاشت این اسم رو روی ایزابلا بزارن ولی مسئله اینه چرا مرد سایه بهش گفت آنجل؟ یعنی اون حتی اینکه اسم ایزابلا قرار بوده یه چیزد یکه باشه رو هم میدونست؟
قبل از اینکه ایزابلا کامل هوشیاریش رو از دست بده حس کرد مرد سایه چیزی رو انداخت دور گردن ایزابلا یه چیزی حس سرما داد روی پوستش ، قطعا یه گردنبند بود ولی نمیدونست چه شکلی فقط تونست ببینه یه حالت مشکی شبیه یه قلب که داخلش یه مایع است به رنگ قرمز
صدای مرد سایه دوباره تو گوش ایزابلا پیچید :«هیچ وقت اینو در نیار حتی تو حموم و توی خواب»
بعدش ایزابلا کامل بیهوش شد و چیزی نفهمید فقط قبل از اینکه به خاطر گاز بیهوشی کامل بیهوش شن حس کرد بدنش بین زمین هوا معلقه......
ایزابلا چشماش رو باز کرد سرش هنوز یکم سنگین بود، ولی قابل تحمل بود، اطرافش رو که نگاه کرد توی یه اتاق بزرگ بود، درواقع برا یه نفر خیلی بزرگ حتی برا پنج نفر هم این اتاق زیادی بود چه برسه برا ایزابلا
اون رفت جلو آینه و با دیدن گردنبد اش یه جورایی خشکش زد
یه گردنبند با زنجیر طلای سفید با پلاک به شکل قلب از جنس شیشه ولی شیشه ای مقاوم و نشکن که دور اون قلب رو فلز سیاه مث شاخه درخت پوشونده بود و تا وسط های قلب امده بود ولی یه چیز عجیب مایع داخلش بود، یه مایع نسبتا غلیظ به رنگ قرمز
ایزابلا با کمی فکر فهمید اون مایع توی گردنبند خونه، ولی خون کی بود؟ معلوم نیست
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
(عکس گردنبند رو تو اسلاید دوم میزارم، اینو فقط چون از طرف مرد سایه است و خاصه میزارم😂خواستین خودتون تصورش کنین اگه هم خواستین اونی که تو ذهن منه رو ببینه، اسلاید دومه✨)
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 23
در که باز شد ایزابلا اول از همه یه جفت کفش چرم وبا کلاس دیدی بعدش نگاهش امد بالا تر و یه کت و شلوار تمیز و مرتب رو شیک رو دید وبعد نگاهش امد بالا تر و قبل از اینکه بتونه چهره اش رو ببینه سر گیجه بهش دست داد و چشماش تار شد
گاز بیهوشی داخل اتاق بود...ولی کی؟ ایزابلا توان ایستادن نداشت و روی زمین ولو شد چشماش تا میدیدن نمیتونست چهره مرد سایه رو ببینه چون داشت تار میدید همه چیز رو
اون امد نزدیک ایزابلا و کنارش روی زمین زانو زد و ایزابلا رو از روی زمین نیم خیز کرد
صدای مرد سایه توی گوش های ایزابلا پیچید :«تو دیگه متعلق به منی.........آنجل.. »
آنجل؟!......ایزایلا رفت توی شوک ولی نتونست واکنشی نشون بده، در اصل قبل از اینکه به دنیا بیاد قرار بود اسمش آنجلا باشه ولی باباش نزاشت این اسم رو روی ایزابلا بزارن ولی مسئله اینه چرا مرد سایه بهش گفت آنجل؟ یعنی اون حتی اینکه اسم ایزابلا قرار بوده یه چیزد یکه باشه رو هم میدونست؟
قبل از اینکه ایزابلا کامل هوشیاریش رو از دست بده حس کرد مرد سایه چیزی رو انداخت دور گردن ایزابلا یه چیزی حس سرما داد روی پوستش ، قطعا یه گردنبند بود ولی نمیدونست چه شکلی فقط تونست ببینه یه حالت مشکی شبیه یه قلب که داخلش یه مایع است به رنگ قرمز
صدای مرد سایه دوباره تو گوش ایزابلا پیچید :«هیچ وقت اینو در نیار حتی تو حموم و توی خواب»
بعدش ایزابلا کامل بیهوش شد و چیزی نفهمید فقط قبل از اینکه به خاطر گاز بیهوشی کامل بیهوش شن حس کرد بدنش بین زمین هوا معلقه......
ایزابلا چشماش رو باز کرد سرش هنوز یکم سنگین بود، ولی قابل تحمل بود، اطرافش رو که نگاه کرد توی یه اتاق بزرگ بود، درواقع برا یه نفر خیلی بزرگ حتی برا پنج نفر هم این اتاق زیادی بود چه برسه برا ایزابلا
اون رفت جلو آینه و با دیدن گردنبد اش یه جورایی خشکش زد
یه گردنبند با زنجیر طلای سفید با پلاک به شکل قلب از جنس شیشه ولی شیشه ای مقاوم و نشکن که دور اون قلب رو فلز سیاه مث شاخه درخت پوشونده بود و تا وسط های قلب امده بود ولی یه چیز عجیب مایع داخلش بود، یه مایع نسبتا غلیظ به رنگ قرمز
ایزابلا با کمی فکر فهمید اون مایع توی گردنبند خونه، ولی خون کی بود؟ معلوم نیست
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
(عکس گردنبند رو تو اسلاید دوم میزارم، اینو فقط چون از طرف مرد سایه است و خاصه میزارم😂خواستین خودتون تصورش کنین اگه هم خواستین اونی که تو ذهن منه رو ببینه، اسلاید دومه✨)
- ۳.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط