{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 22

مرد سایه: «آینه....پشت آینه ام نمیتونی منو ببینی»
(آینه اش از اون آینه یه طرفه هاست که تو اتاق بازجویی ایناست)
ایزابلا با گیجی برگشت سمت آینه بعد سرشو تکون داد تا تمرکزش جمع شه و گفت:«میخوام باهات حرف بزنم.... »
مرد سایه:«چی میخوای بگی؟ »
ایزابلا:«آدمایی که اطراف منن رو ول کن، اذیتشون نکن، اونارو نکش.....باهات ازدواج میکنم فقط به آنا و مارکو صدمه نزن»
صدای خنده که هیچ شادی نداشت امد و بعدش صدای مرد سایه :«یعنی بهم میگی مردی که جرئت کرده نزدیک عروس من بشه، دستشو به نامز من بزنه و به عروس من اعتراف کنم که عاشقشه رو ول کنم؟......خیلی ساده بچه جون»
ایزابلا:«اولا من بچه نیستم، دوما اگه کاری که گفتم رو نکنی مطمئین میشم دیگه منو نبینی عو꙳ضی»
مرد سایه:«اگه بچه نبودی مث احمق ها فرار نمیکردی،درضمن منو تهدید نکن وگرنه بد جور پشیمون میشی»
ایزابلا عصبی شد و با داد گفت:«مثلا میخوای چه گو꙳هی بخوری حRوم꙳زاده؟ »
با این حرفش باعث شد که مرد سایه عصبانی بشه و با لحنی تاریک جواب داد:«الان میفهمی چی کار میکنم »
بعدش دیوار سمت راست ایزابلا کلا شفاف شد و یه محوطه رو نشون داد
دوتا از بادیگارد ها یه نفر بردن تو اون محوطه یه دختر بود ایزابلا با دقت نگاه کرد و اون دختر رو شناخت....
ایزابلا:«آنا... »
ایزابلا رفت سمت دیواری که الان یه شیشه شفاف شده بود و آنا رو صدا زد ولی جنس شیشه جوری بود که صدای ایزابلا ازش رد نمیشد ولی صدای آنا که داشت با گریه و ترس گیجی کمک میخواست این طرف میومد
ایزابلا که دید صداش نمیره اون طرف برگشت سمت آینه و گفت:«ولش کن بزار بره»
مرد سایه :«گفتی چی کار میکنم، منم دارم نشونت میدم چه کاری از دستم بر میاد عروس فراری»
ایزابلا با استرس و تقریبا التماس گفت:«غلط کردم، ببخشید، تروخدا ولش کن»
مرد سایه تک خنده ای کرد و جواب داد:«باید یاد بگیری اینجا هر حرفی بزنی عواقب داره وباید اون عواقب رو بپذیری »
و با این حرفش یکی از بادیگارد های داخل محوطه با تفنگ تیربارش به آنا شلیک کرد ولی نه یه بار تقریبا آنا رو تیر بارون کرد و کل فشنگ اسلحه رو روی آنا خالی کرد و ایزابلا با داد گفت:«نهههههه.... »
ایزابلا روی زانو هاش افتاد و اشک هاش دوباره جاری شد و با صدای بلند و گریه گفت:«ازت متنفرن آش꙳غال عو꙳ضی.....»
مرد سایه:«فردا عروسیه اگه بازم فرار کنی بدتر از این صحنه ها رو میبینی»
ایزابلا با شوک به آینه خیره شد:«جان؟ف...فردا؟»
ایزابلا خواست اعتراض کنه ولی نتونست چون یه در دقیقا کنار آینه باز شد و.....

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۶)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 23 در که باز ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 24 ایزابلا با...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 21 ایزابلا رفت ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 20 ایزابلا ت...

╭╌┄ ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 26 ایزابلا س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط