{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراما

#چرا_ما
17

-(عمارت)

هایلی:اووو چه عجب ساعت 1 شده و نهار و خوردیم بهتره بری برای خودت گرم کنی و بخوری...
اممم راستی کجا بودی؟

کلارا:هوم نه نهار نمی‌خورم...
من...من رفتم کافه پیش یکی از دوستام...

هایلی:اوممم اوکی...
میگم امروز باید میرفتی شرکت دیر کردی و اریکا و کوک و تهیونگ رفتن...

کلارا:ای وای زودتر میگفتیییی(هول)

هایلی:خو-

کلارا:خفههههه

هایلی:از زندگی لف میدم(🗿)

کلارا:زارت(🗿)
من برم لباس عوض کنم...

-(شرکت)

کلارا:وارد شرکت شدم که دیدم اریکا داره با یکی از کار کنان شرکت حرف میزنه...رفتم سمت شون که بابا دیدن من هول کرد و سعی کرد خودش و جمع کنه ولی نتونست...

کلارا:چیزی شده؟

اریکا:نه...نه اصلا...(اروم)
دیوونه شدییییی(داد)به نظرت قیافه ام جوریه که انگار چیزی نشدهههه(داد)

کلارا:وای بیا بریم اتاقم...

اریکا:اوف باشه زود باش

کلارا:زود رفتیم توی اتاق کارمون...
که شروع کرد به حرف زدن استرس زیادی توی چشاش موج میزد میتونستم حسش کنم...

اریکا:(استرس)داسوم(استرس)

کلارا:خوب؟(🤨)

اریکا:شده یکی از سهام دارای شرکت...(😓)

کلارا:چی؟؟؟؟(داد)

کلارا:با این حرفش تصمیم گرفتم برم سمت اتاق تهیونگ که اریکا...

اریکا:ن-

حرف شو قطع کردم و دستش و ول کردم چون دستم و با دستش گرفته بود که کاری کنه نرم سمت اتاقش....
با سرعت و اعصبانیت واقعا داشتم حرص میخورم که رفتم توی اتاقش...

کلارا:چه خب-(شوکه)

تهیونگ:ااااا عشقم بلخره اومدی(لبخند ملیح)

کلارا:هوم ارع...چیزی شده؟

تهیونگ:اممم ارع...میخوام سهام داره جدید شرکت رو بهت معرفی کنم...
خانم لی داسوم...

داسوم:هاییی(پوزخند ریز)

کلارا:باییی(پوزخند ریز)
خوش آمدید...

داسوم:اوف یادت رفته باید بهم بگی خواهر؟(پوزخند)

کلارا:ااااا نه یادم نرفته داسی...(خنده)
ولی بیا بغلت کنم...

کلارا:رفتم جلو و بغلش کردم و الان فرصت خوبی بود برای این که تو گوشش یه چیز مهم و بگم...

کلارا:امید وارم...

اونم تو گوشم گفت...

داسوم:برای چی؟

کلارا:این که قراره آسایش و ازت بگیرم...(پوزخند)

داسوم:حواست باشه من شوهر آینده تو ازت نگیرم...(پوزخند)

کلارا:بع این خیال باش داسی(حرص)

داسوم:خوب دیگه من برم تا فردا...(دست تکون میده)
خدافظ کیمی

کلارا:بری دیگه بر نگردی گلم...(لبخند حرصی)
خدافظ شلوار لی(پوزخند ریز)

داسوم رفت...

تهیونگ:موضوع این رفتارتون چیه؟
و اینکه شما خواهرید؟

کلارا:هوم بعدا میفهمی عشقم زیاد فکرت و در گیر نکن...
و ارع خواهر ولی از نوع غریبه و دشمن....(لبخند)

تهیونگ:آها...(🤔)

کلارا:هوم...
داسوم فقط صبر کن یه کاری میکنم برای مردن ازم خواهش و تمنا کنی...(تو ذهنش)(پوزخند)

-(عمارت)(شب ساعت 11)

اریکا:اوفففف چه روز چرتی...

کلارا:برای من روز جالبی بود...

هایلی:چیزی شده؟

کلارا:نه...فقط قراره یه بازی من و خواهرم باهم بکنیم...که از الان برندش منم....(پوزخند ریز)

تهیونگ:حواست باشه بازیی که داری میکنی باهاش کار خطر ناکیه...از اونجایی که میدونم مامانش یا بگم مامانت رئیس یه شرکت مافیاییه...

کلارا:هوم ولی قدرت من بیشتر از چائونه...

تهیونگ:حیح من بهت ایمان دارم کلارا مطمئنم میتونی ببری..

کوک:حالا زن داداش موضوع بازی چی هست؟
یعنی سر چی دارید بازی میکنید؟

کلارا:سوال خوبی پرسیدی شوهر خواهر...
سر با ارزش کس زندگیم...

کوک:هوم...
اوووووووو منظورت تهیونگه؟

کلارا:ارع...
اوووو نه نه تهیونگ نه یه کس دیگه...(دروغ)

تهیونگ:کیه؟

کلارا:بماند

تهیونگ:هوم(داره میره)

کلارا:کجا؟

تهیونگ:بماند

تهیونگ کتش رو پوشید و رفت بیرون...

کلارا:فکر کنم باهام الان قهر کرد...

هایلی:فکر نکن مطمعن باش(😐)

کلارا:دقیقا(😑)

فردا صبح:

ادامه دارد🗿:-)

اسلاید دوم:لباس کلارا برای رفتن به شرکت تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

#چرا_ما18(صبح)(ساعت 9)موقعیت:(کلارا جلوی میز آرایشی در حال م...

من آرزو مردم💃

پست تیکتاک کوکی😭😭😭💃💃💃

فرشته های من چطورید؟خواهشا اینشون رو فالو کنید و ازش حمایت ک...

#چرا_ما23اریکا:توی مهمونی نگاهم به یه پسر بلند قامت و مو مشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط