{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراما

#چرا_ما
18

(صبح)(ساعت 9)

موقعیت:(کلارا جلوی میز آرایشی در حال میکاپ کردنه و پشت به تخت و تهیونگه و تهیونگم دستش گوشیه و روی تخت نشسته)

تهیونگ:زندگیم...(بلخند خوشحالی)(گوشیش روی گوششه به کسی زنگ زده)

کلارا:جونم؟(نمیدونه تهیونگ با اون نیست و با کسی که پشت اون تلفنه هست)

تهیونگ:هوم من که با تو نبودم...

کلارا:پس...پس با کی بودی؟

تهیونگ:با دوست دخترم

کلارا:دو...دوست د..دخترت؟(بغضی)

تهیونگ:اوهوم
خوب دیگه خفه شو...

کلارا:چ..چی(تعجب)(بغض)

کلارا:تهیونگ از اتاق رفت بیرون منم بدون توجه بهش لباسم و پوشیدم و رفتم پایین...
خیلی ناراحت و حرصی بودم...
دوست دخترم؟واقعا روی مخم رفته بود...

راوی:کلارا خیلی اعصبانی و سریع داشت به سمت صندلی میز نهار خوری میرفت...ولی اجوما داشت سینی غذا رو می آورد...که این باعث شد کلارا با سینی ای که تو دست اجوما بود برخورد کنه...

کلارا:اییییی(افتاد)

اجوما:ولی خانم ببخش-

کلارا:خفه شو(اعصبانی)
فقط از جلوی چشام گورت و گم کن...(حرصی)

تهیونگ:هوی باهاش درست صحبت کن...(جدی)

کلارا:اگه دوست نداشته باشم باهاش صحبت کن باید کی و ببینم؟(اعصبانیت حرصی)

تهیونگ:منو(جدی)

کلارا:دارم میبینمت(پوزخند)
بهتره بری با زندگیتتتت حرف بزنی زیاد فکرت و مشغول نکنی(لبخند حرصی)(به زندگیتتتت زیاد تاکید کرد)

تهیونگ:(ناراحت)

کلارا:(ناراحت)من رفتم بالا...
حدقل میتونم به آقای کیم بفهمونم صبحانه رو اول صبحی برام زهر کرد...

تهیونگ:کلارا...

کلارا:خفه شو وقت ندارم با تو حرف بزنم باید وقتم و برای زندگیمممم صرف کنم...(لبخند حرصی)(روی زندگیمممم تاکید کرد)

تهیونگ:زندگیم...(به کلارا اشاره میکنه)

کلارا:چرا جوابت و نمیده؟

تهیونگ:چون الان از دستم ناراحت و اعصبانیه...

کلارا:(😳)(خودش و جمع میکنه)معلومه که باید اعصبانی باشه...

تهیونگ:هوم معذرت میخوام...

کلارا:نیازی نیست...فقط یاد گرفتم سر به سر بی جنبه ها نزارم...

تهیونگ:(ناراحت)

-(عمارت)(ساعت 4)

موقعیت:(اریکا تو اتاقش توی سرویس بهداشتی و هایلی تو اتاقش در حال آهنگ گوش دادن و کلارا هم در حال قهوه خوردن و دیدن منظره بیرون از عمارت روی بالکن...)

اریکا:(جیغغغغغغغغغغغ)

هایلی:داشتم آهنگ گوش میکردم که یهو صدای جیغ بلند هایلی اومد...استرس کل بدنم و گرفته بود...سریع دویدم سمت در...و رفتم سمت اتاق هایلی...

کلارا:توی فکر بودم که با جیغی به خودم اومدم..
و فهمیدم هایلی جیغ کشیده...بخواطر همین سریع دوییدم سمت در اتاق و رفتم به اتاق اریکا...
که دیدم تو سرویس بهداشتیه...و قیافه ناراحتی به خودش گرفته...

کلارا:چی شده؟(استرس)

اریکا:من...من از کوک...ح...حامله ام...(شوکه)(ناراحت)

کلارا:(جیغغغغغغغغغ)

هایلی:(شوکه)

هایلی:باورم نمیشه الان میخوای چیکار کنی این معرکه هست کهههههه...

اریکا:ارع عالیه ولی ما ازدواج نکردیم هنوز...

کلارا:خوب...اینم راسته...ولی به جنبه خوبش نگاه کن...(لبخند)

اریکا:هوم ارع...بیاید منفی حرف نزنیم...
عالیه...

کلارا:خوب وایسا...

راوی:کلارا گوشیش رو برمی‌داره و به بادیگاردش زنگ میزنه...

کلارا:یه جعبه هدیه بگیر و یه لباس ست بچه سایز 0 و یه گل و یا یه کفش کوچیک نوزادی بخر رو برام بیار...

بادیگارد:چشم خانم...الان..

کلارا:ممنونم

-(اتاق خودشون طبقه بالا)

تهیونگ:عشقم ببخشید امروز ناراحتت کردم...

کلارا:نع منم اذیتت کردم...نباید باهاش شوخی میکردم اونم همچنین شوخی ای...

تهیونگ:نه من خیلی بی جنبه ام..

کلارا:نه تو ناراحت شدی و همچنین اعصبانی جون من گفتم عزیز ترین فرد زندگیم یکی دیگست..
ولی بدون تو همیشه عزیز ترین نفر زندگیمی...
من با تو جون میگیرم و زندگی برام روشنایی میگیره...پس خودت و دسته کم نگیر...

تهیونگ:اااا فقط میتونم بگم خوشحالم که هستی..(همدیگه رو میبوسن)

-(شب عمارت)(بعد شام)

تهیونگ:اجوما شی-

کلارا:امشب نخوری خیلی خوب میشه...

تهیونگ:امممم چشم بانوی من...(چشمک)

کلارا:افرین مستر کیم(چشمک)
اریکا بیا بریم بالا...

اریکا:هوم باش..
الان میام جایی نرید...

(طبقه ی بالا)

ادامه دارد🗿:-)

شرایط:

30 لایک

5 بازنشر

5 فالو
دیدگاه ها (۲۵)

من آرزو مردم💃

من نویسنده رو زنده میخوام🗿🙂

#چرا_ما 17-(عمارت)هایلی:اووو چه عجب ساعت 1 شده و نهار و خورد...

پست تیکتاک کوکی😭😭😭💃💃💃

Part 9 اسم دختره یونگ سو خیلی دختر مهربونه کوک ویوتو اتاق کا...

مدیر عامل من (پارت۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط