{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۱۳
آروم چشمامو باز کردم.من کجا بودم؟چشمم اتاقو گشت تا روی اوراراکا وایساد.آروم گفتم"اوراراکا؟"اوراراکا چرخید سمت من و گفت"هانا!بهوش اومدی؟خدا رو شکر.نگرانت شدیم"
هانا:ما کجاییم؟
اوراراکا:تو اتاق پرستار.تو یهو غش کردی و افتادم زمین.
هانا:آها...درسته...یادم نبود...
اوراراکا:هانا...
هانا:بله؟...
اوراراکا:چرا...بهمون نگفتی مشکل تنفسی داری؟...
هانا*شوکه*:از کجا...
اوراراکا:پرستار گفت...گفت باید بیشتر حواست به خودت باشه‌...
یه لحظه احساس ضعیف بودن بهم دست داد.احساس ناقص بودن.آروم بلند شدم و گفتم"حالا که بهوش اومدم بهتره برگردیم پیش بقیه.مسابقه چطور پیشرفت؟"اوراراکا گفت"بخاطر اتفاقی که افتاد مسابقه لغو شد"گفتم"بخاطر من؟خب؛پس بهتره زودتر بریم.دلم میخوام از همه عذر خواهی کنم.مخصوصا کاتسوکی.فکر کنم خیلی بهش فشار آوردم.الان حالش خوبه؟."

سعی کردم رو پاهام وایسم ولی انگار جونشو نداشتم.اوراراکا کمکم کرد پاشم و گفت"پرستار گفته باید استراحت کنی.چقدر عجولی هانا.یکم حرف گوش کن."گفتم" اگه قلب حرف گوش کن بود که اسمش میشد مغذ.گفتم که.دلم میخواد زودتر برم کلاس"پامو کرده بودن تو یه کفش‌.اوراراکا هی غر غر می‌کرد ولی من گوش نمیدادم.آخرش قانع شد ببرتم کلاس.

راه افتادیم سمت کلاس.وقتی رسیدیم آروم در زدم و در رو باز کردم.همه نگاه ها سمت من چرخید.ایزوکو گفت"هانا..."لبخند زدم و یه دستم رو به در کلاس تکیه دادم تا تعادلم رو حفظ کنم.(در کشویی هست)بعد گفتم"سلام بچه ها"اوراراکا پهلوم رو گرفت تا نیفتم.چرخیدم سمت استاد.استاد گفت"خوبه که بهوش اومدی
"گفتم"بله"بعد خم شدم و گفتم"بخاطر اتفاقی که افتاد معذرت میخوام. سومی ماسِن استاد."موهام ریخت جلو صورتم.استاد گفت"عیبی نداره. بیا داخل"صاف وایسادم و موهامو پشت گوشم گذاشتم.بعد گفتم"ممنون استاد"یهو چشمم به کاتسوکی افتاد.به چشمام نگاه می‌کرد.یجوری که انگار محو یه چیزی شده بود.(هانا ندونسته با موهاش مخ زد😅)با دیدن نگاهم،نگاهش رو دزدید.به کمک اوراراکا رفتم داخل و نشستم رو صندلیم.استاد درس رو شروع کرد.گهگاهی یه نگاه روم حس میکردم ولی نمیدونستم از کجاست.شاید هم میدونستم از کجاست ولی نمیخواستم باور کنم.
***
کلاس تموم شد.دخترا اومدن سمتم و شروع کردن به سین جین کردنم.اوراراکا بردشون گوشه کلاس براشون توضیح داد چرا غش کردم.قیافه دخترا رفته بود تو هم ولی وقتی فهمیدن کسی نباید بفهمه ،اوضاع رو عادی جلوه دادن.تقریبا همه رفته بودن و ما مونده بودیم.پاشدیم بریم که یهو یه صدای آشنا؛صدام کرد...
دیدگاه ها (۰)

خب خب

ایران💚🤍❣

گیو تولدت مبارک!

ادامه پارت یک

سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۰(موقعیت:خانه هانا)(زمان:۵:۴۷)من قبل ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط