سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۱۰
(موقعیت:خانه هانا)(زمان:۵:۴۷)
من قبل از بقیه بیدار شدم.چه عجب یه بار زود بیدار شدم.پا شدم صبحونه درست کنم.اول نون تست ها رو گذاشتم تو تیتر بعد ۶تا تخم مرغ تو ماهیتابه زدم.یهو صدای اوراراکا اومد"صبح بخیر هانا"منم چرخیدم و گفتم:"صبح بخیر اوراراکا.روشویی انتهای راهرو دست راسته."اوراراکا گفت"ممنون"و رفت.بعد اوراراکا،یائوروزو و سویو بیدار شدن.بعد مینا و هاکاگوره.
بعد ۲۰ دقیقه همه نشستن دور میز غذاخوری.منم تخم مرغ ها رو گذاشتم رو نون تست ها و آوردم.برای هرکس هم یه لیوان آب پرتغال ریختم.
صبحونه رو خوردیم و لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت مدرسه.
ساعت ۷:۴۹ رسیدین مدرسه.اونم سروقت.هنوز ۱۰ دقیقه هم زودتر رسیدیم.نشستم سرجام و کتابام رو در آوردم.یهو یه سایه افتاد روم.سرم بالا آوردم و دیدم کاتسوکی عه.با یه پوزخند گفت"هوی نفله.دیشب که باز بلایی سر خودت نیاوردی؟ها؟"تعجب کردم.درسته مستقیم نگفت ولی از کلماتش میشد فهمید این حرفش تیکه نیست.یجور نگرانیه.گفتم"آره سالم رسیدم.حسود ها چشمم زده بودن"باکوگو نشست سرجاش و گفت"هه.حسودی که به تو حسودیش بشه"یکم حرسم گرفت.خواستم یه چیزی بارش کنم که استاد اومد.با حرص چرخیدم سمت استاد.استاد آیزاوا با چشمای پف کرده گفت"همگی لباساتون رو بپوشید و برید تو زمین بتا.امروز تمرین عملی داریم."یه جرقه تو سرم روشن شد.با یه پوزخند لباسم رو برداشتم و رفتم سمت رختکن.تو دلم گفتم"حالا میفهمی چرا حسودا بهم حسودی میکردن آقای کاتسوکی"...
_____________________________________________________
خب خب همگی .این پارت هم تموم شد.حالا میرم پارت بعدی رو بدم.بای😁
(موقعیت:خانه هانا)(زمان:۵:۴۷)
من قبل از بقیه بیدار شدم.چه عجب یه بار زود بیدار شدم.پا شدم صبحونه درست کنم.اول نون تست ها رو گذاشتم تو تیتر بعد ۶تا تخم مرغ تو ماهیتابه زدم.یهو صدای اوراراکا اومد"صبح بخیر هانا"منم چرخیدم و گفتم:"صبح بخیر اوراراکا.روشویی انتهای راهرو دست راسته."اوراراکا گفت"ممنون"و رفت.بعد اوراراکا،یائوروزو و سویو بیدار شدن.بعد مینا و هاکاگوره.
بعد ۲۰ دقیقه همه نشستن دور میز غذاخوری.منم تخم مرغ ها رو گذاشتم رو نون تست ها و آوردم.برای هرکس هم یه لیوان آب پرتغال ریختم.
صبحونه رو خوردیم و لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت مدرسه.
ساعت ۷:۴۹ رسیدین مدرسه.اونم سروقت.هنوز ۱۰ دقیقه هم زودتر رسیدیم.نشستم سرجام و کتابام رو در آوردم.یهو یه سایه افتاد روم.سرم بالا آوردم و دیدم کاتسوکی عه.با یه پوزخند گفت"هوی نفله.دیشب که باز بلایی سر خودت نیاوردی؟ها؟"تعجب کردم.درسته مستقیم نگفت ولی از کلماتش میشد فهمید این حرفش تیکه نیست.یجور نگرانیه.گفتم"آره سالم رسیدم.حسود ها چشمم زده بودن"باکوگو نشست سرجاش و گفت"هه.حسودی که به تو حسودیش بشه"یکم حرسم گرفت.خواستم یه چیزی بارش کنم که استاد اومد.با حرص چرخیدم سمت استاد.استاد آیزاوا با چشمای پف کرده گفت"همگی لباساتون رو بپوشید و برید تو زمین بتا.امروز تمرین عملی داریم."یه جرقه تو سرم روشن شد.با یه پوزخند لباسم رو برداشتم و رفتم سمت رختکن.تو دلم گفتم"حالا میفهمی چرا حسودا بهم حسودی میکردن آقای کاتسوکی"...
_____________________________________________________
خب خب همگی .این پارت هم تموم شد.حالا میرم پارت بعدی رو بدم.بای😁
- ۱۸۰
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط