ستارگان چون اشک آسمان میبارند و زمین ما مانند جزیره ای
ستارگان چون اشک آسمان میبارند و زمین ما، مانند جزیره ای کوچک به نرمی بالا میرود.
درخت پوسیده بر کنار چشمهای مانده که هنوز ترانهاش را زمزمه میکند.
میان این همه فرود و این خیزِ آرام تنها هستیم.
جهان بزرگ است و بیکران و ما رهگذرانِ سکوتی بیپایان
ستارگان سقوط میکنند ما بالا میرویم و چشمه به آهستگی زندگی را داخل این فراخلا سرد تقسیم میکند.
بسیار سرد بود.
سرمایی که از ستارگان توخالی میآمد.
فراخلا اشک میریخت.
هر اشک یک ستارهای به شکل برفی از جنس نور بود.
که سپس در سکوت آب میشد و به آرامی در تاریکی محو میگردید.
اکنون تنها گرمای این خیال یخزده، درخت طلایی رنگ من بود.
که بر کنار چشمهام قد برافراشته.
و تنها آتش وجودم را در این شب های بی پایان روشن نگه داشته.
درخت پوسیده بر کنار چشمهای مانده که هنوز ترانهاش را زمزمه میکند.
میان این همه فرود و این خیزِ آرام تنها هستیم.
جهان بزرگ است و بیکران و ما رهگذرانِ سکوتی بیپایان
ستارگان سقوط میکنند ما بالا میرویم و چشمه به آهستگی زندگی را داخل این فراخلا سرد تقسیم میکند.
بسیار سرد بود.
سرمایی که از ستارگان توخالی میآمد.
فراخلا اشک میریخت.
هر اشک یک ستارهای به شکل برفی از جنس نور بود.
که سپس در سکوت آب میشد و به آرامی در تاریکی محو میگردید.
اکنون تنها گرمای این خیال یخزده، درخت طلایی رنگ من بود.
که بر کنار چشمهام قد برافراشته.
و تنها آتش وجودم را در این شب های بی پایان روشن نگه داشته.
- ۱۳.۶k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط