رفته بودم گل بچینم خار در دستم خلید

رفته بودم گل بچینم خار در دستم خلید
خار را یک بوسه دادم خون ز لبهایم چکید

خاک بر خون خنده زد وز آن گلی روئید سرخ
مهربان دستی بیامد و آن گل زیبا بچید

با صدایی گرم و گیرا گفت ای زیبا صنم
من ترا این گل کنم تقدیم با شوق و امید

من میان درد و شادی یک نظر کردم به او
خنده کرد و خنده کردم رنگ عشق آمد پدید

رنگ سرخ عشق بر گلهای آن گلزار ریخت
خارها بشکست و عالم صد گل بی خار دید

خارها آری ، ز مهر و بوسۀ ما بشکند
عشق چون آمد به میدان ، عالمی دیگر رسید !
دیدگاه ها (۱)

*عشق را بی معرفت معنا مکن* *زر نداری مشت خود را وا مکن* *گ...

عاشقانه های شبنم

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

لونا و ويليام

حماسی

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

قسمت ۶

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت دوازدهم: سقوط در اقیانوسِ تا...

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط