جیابباباتعجب
جیا:ب...بابا(تعجب)
جیمین:دخترم...بیدار شدی
جیا:بابا تو...تو الان چی گفتی
جیمین:چی گفتم
جیا:گ...گفتی مامان که منو به دنیا آورد مرد
یونگی:جیا...
جیمین:نه نه ببین جیا یه لحظه گوش کن....
جیا:به چی گوش کنم؟!من مقصر مرگ مامانم اون وقت خودم اینو تازه فهمیدم چرا...چرا تا الان چیزی بهم نگفتی..
جیمین:........
جیا:بابا یه چیزی بگو...
جیمین: تو هنوز خیلی زود بود. که اینو بفهمی جیا تو هنوز خیلی برای اینکه بتونی این قضیه رو هضم کنی بچه ای...ولی تو بیشتر از سنت میفهمی خیلی باهوشی... با درکی... این قضیه یه زخم بزرگ روی قلبت ایجاد میکنه تو هنوز نتونستی با مرگ مامانت کنار بیای...
جیا:بابا...مامان نمرده مامان ....مامان نمرده مامان نمردهههههه(گریه شدید)
جونگ کوک :هیونگ...؟!
(جیمین خواست بره جیا رو بغل کنه که جیا سریع ازش فاصله گرفت و اشکاشو پاک کرد رفت تو اتاقش)
یونگی:من میرم پیشش
(یونگی رفت دم اتاق جیا که هق هق خفیف هاشو شنید خواست بره داخل که با صدای جیا متوقف شد)
جیا:مامان ....بابا گفت تو مردی...ولی من میدونم تو نمردی...داری نگاهم میکنی...بابا فکر میکنه مردی ...ولی نمیدونه رفتی یه سفر طولانی..که هیچوقت برنمیگردی...مامان...میشه برگردی ...من دلم برات خیلی تنگ شده ...خیلی خیلی تنگ شده...ای کاش برگردی مامان(اشکاش بی صدا صورت خوشگلشو خیس میکرد)
یونگی(اشکاشو. پاک کرد رفت داخل)پرنسس
جیا:(تا صدای یونگی رو شنید اشکاشو پاک کرد) عمو؟
(یونگی رفت رو تخت و جیا رو بغل کرد و سرشو بوسید و جیا دوباره بی صدا اشک ریخت)
جیا:عمو
یونگی:جانم پرنسس(حسودیم شد...منم میخوام)
جیا:تقصیر من بود مامان مرد؟!
یونگی:نه عزیزم...ببین مامانت قلبش مریض بود...خیلی خیلی مریض و حتی دکترم بهش گفته بود که اگه تو به دنیا بیای خودش میمیره ولی میدونی مامانت چکار کرد
جیا:چکار کرد
یونگی:اون تورو انتخاب کرد ...دکتر بهش گفت که میتونه دوباره بچه دار بشه ولی مامانت گفت من نمیخوام قاتل بچم باشم واسه همین اینکارو باتو نکرد...مامانت تورو خیلی دوست داشت...و داره هنوزم داره...حالا اشکاتو پاک کن و بیا بریم پیش بابات
جیا:باشه(اشکاشو پاک کرد اومد پایین و یونگی دستشو گرفت و باهم رفتن پایین)
یونگی :عاممم من برم آب بخورم(به اعضا اشاره کرد که اوناهم همراهش برن)
بقیه:اره اره ماهم تشنمونه (و رفتن تو اشپزخونه)
جیا:بابا...
جیمین: جان بابا
جیا:ببخشید....من معذرت میخوام...نباید اونجوری میکردم
جیمین(کمر جیارو گرفت به خودش نزدیک تر کرد و پیشونیش رو بوسید)
تو کاری نکردی که بخاطرش معذرت خواهی کنی عزیزم...شاید اگه من بهت زود تر گفته بودم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد
جیا: نه بابا...حق با تو بود من نباید الان این قضیه رو میفهمیدم...و خوب...نمیتونم بگم فراموشش کنم بهش زیاد فکر نمیکنم
جیمین:دخترم...بیدار شدی
جیا:بابا تو...تو الان چی گفتی
جیمین:چی گفتم
جیا:گ...گفتی مامان که منو به دنیا آورد مرد
یونگی:جیا...
جیمین:نه نه ببین جیا یه لحظه گوش کن....
جیا:به چی گوش کنم؟!من مقصر مرگ مامانم اون وقت خودم اینو تازه فهمیدم چرا...چرا تا الان چیزی بهم نگفتی..
جیمین:........
جیا:بابا یه چیزی بگو...
جیمین: تو هنوز خیلی زود بود. که اینو بفهمی جیا تو هنوز خیلی برای اینکه بتونی این قضیه رو هضم کنی بچه ای...ولی تو بیشتر از سنت میفهمی خیلی باهوشی... با درکی... این قضیه یه زخم بزرگ روی قلبت ایجاد میکنه تو هنوز نتونستی با مرگ مامانت کنار بیای...
جیا:بابا...مامان نمرده مامان ....مامان نمرده مامان نمردهههههه(گریه شدید)
جونگ کوک :هیونگ...؟!
(جیمین خواست بره جیا رو بغل کنه که جیا سریع ازش فاصله گرفت و اشکاشو پاک کرد رفت تو اتاقش)
یونگی:من میرم پیشش
(یونگی رفت دم اتاق جیا که هق هق خفیف هاشو شنید خواست بره داخل که با صدای جیا متوقف شد)
جیا:مامان ....بابا گفت تو مردی...ولی من میدونم تو نمردی...داری نگاهم میکنی...بابا فکر میکنه مردی ...ولی نمیدونه رفتی یه سفر طولانی..که هیچوقت برنمیگردی...مامان...میشه برگردی ...من دلم برات خیلی تنگ شده ...خیلی خیلی تنگ شده...ای کاش برگردی مامان(اشکاش بی صدا صورت خوشگلشو خیس میکرد)
یونگی(اشکاشو. پاک کرد رفت داخل)پرنسس
جیا:(تا صدای یونگی رو شنید اشکاشو پاک کرد) عمو؟
(یونگی رفت رو تخت و جیا رو بغل کرد و سرشو بوسید و جیا دوباره بی صدا اشک ریخت)
جیا:عمو
یونگی:جانم پرنسس(حسودیم شد...منم میخوام)
جیا:تقصیر من بود مامان مرد؟!
یونگی:نه عزیزم...ببین مامانت قلبش مریض بود...خیلی خیلی مریض و حتی دکترم بهش گفته بود که اگه تو به دنیا بیای خودش میمیره ولی میدونی مامانت چکار کرد
جیا:چکار کرد
یونگی:اون تورو انتخاب کرد ...دکتر بهش گفت که میتونه دوباره بچه دار بشه ولی مامانت گفت من نمیخوام قاتل بچم باشم واسه همین اینکارو باتو نکرد...مامانت تورو خیلی دوست داشت...و داره هنوزم داره...حالا اشکاتو پاک کن و بیا بریم پیش بابات
جیا:باشه(اشکاشو پاک کرد اومد پایین و یونگی دستشو گرفت و باهم رفتن پایین)
یونگی :عاممم من برم آب بخورم(به اعضا اشاره کرد که اوناهم همراهش برن)
بقیه:اره اره ماهم تشنمونه (و رفتن تو اشپزخونه)
جیا:بابا...
جیمین: جان بابا
جیا:ببخشید....من معذرت میخوام...نباید اونجوری میکردم
جیمین(کمر جیارو گرفت به خودش نزدیک تر کرد و پیشونیش رو بوسید)
تو کاری نکردی که بخاطرش معذرت خواهی کنی عزیزم...شاید اگه من بهت زود تر گفته بودم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد
جیا: نه بابا...حق با تو بود من نباید الان این قضیه رو میفهمیدم...و خوب...نمیتونم بگم فراموشش کنم بهش زیاد فکر نمیکنم
- ۲.۷k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط