{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو رادیواستاتیک پارت هشتمبرا پارت بعد این تا لایک

سناریو رادیواستاتیک پارت هشتم،برا پارت بعد این ۱۰ تا لایک بگیرهههه😝
رادیــــواستاتیک📻📺___★
الستور:حالا هرچی
واکس:خب خواستم بگم که...امشب...هیچی ولش کن😔
الستور:اگه میخوای حرفی بزنی بزن
واکس:*میره یه لباس خوشگل قرمز میاره*
ام-امشب اینو بپوش...میخوایم بریم بیرون...
الستور:ببخشید؟
واکس:بیخیال طولش نده فقط امشب اینو بپوش و باهام بیا...همین*آبی شدن*
الستور:فکر نکنم اونقدرام بد باشه...
*شب بود و علی استا- الستور،با لباسی که واکس گفته بود منتظر بود. نمیدونست کجا قراره برن یا چی...
واکس:*در ماشینو براش باز میکنه*بفرما...
الستور:تشریفات؟از تو بعیده *نشستن*
واکس:هرچی...
*ماشین شروع به حرکت کرد،الستور تا مقصد هیچی نگفت،تا اینکه مسیریو دید که براش آشنا بود
الستور:صبر کن،اینکه همون باریه که آخرین دفعه باهم اونجا بودیم...
واکس:گفتم شاید ازش خوشت بیاد.👈🏻👉🏻🎀
الستور:*پیاده شدن*
*هر دوتاشون رفتن داخل و یه جا نشستن،سکوت آکواردی بینشون برقرار بود
واکس:*یکم معذب به نظر میومد،با یقه لباسش ور رفت*خب...همون نوشیدنی همیشگیت؟ یا چیز دیگه؟.
الستور:مطمئنم خودت خوب میدونی
واکس:*سفارش دادن آب مطهر(پ.ن:سانسور شرط عقله🤓☝🏻)
*الستور یه جرعه از نوشیدنیش خورد،واکس فقط با لیوانش ورمیرفت و تو فکر بود،تصمیم گرفت سر صحبتو باز کنه
واکس:خب،این لباس...واقعا بهت میاد...نگهش میداری؟*خجالت*
الستور:شاید.
واکس:خوبه...*آبی شدن*
الستور:وقتی خجالت میکشی واقعا ناز میشی!منو یاد قدیمات میندازه🤭
واکس:الان چون مsتی اینو میگی یا جدیی؟...
الستور:نمیدونم...شاید جدی بگم
*بعد خوردن چندتا لیوان،علی استار کاملا ماست بود،سرشو گذاشت رو میز و خوابید...
(پ.ن:ادامه دارهههههه لیلیلی)
دیدگاه ها (۱۳)

ساقه طلا-چیز امیر طلایی✨️

استیدگان کاغذی🤡(هشدار:نور چشمک زن و صدای بلند❕️)

لیثثث😝🛐

جونز😝🎀

🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):✍🏻 پارت دوازدهم:بعد از گذشت چند ...

*اینو قبلاً ساخته بودم*خب، ایشون اوسی هازبین هتلمه که این دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط