دیشب باخدا دعوام شد
دیشب باخدا دعوام شد
باهم قهرکردیم
فکرکردم دیگه دوستم نداره
رفتم یه گوشه ای نشستم
چندقطره اشک ریختم
بعدشم خوابم برد
صبح که بیدارشدم
مامانم گفت:
"نمیدونی دیشب تاصبح چه بارونی می اومد"
باهم قهرکردیم
فکرکردم دیگه دوستم نداره
رفتم یه گوشه ای نشستم
چندقطره اشک ریختم
بعدشم خوابم برد
صبح که بیدارشدم
مامانم گفت:
"نمیدونی دیشب تاصبح چه بارونی می اومد"
- ۲.۱k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط