🧁 پارت سیزدهم | یک روز شلوغ در قنادی
🧁 پارت سیزدهم | یک روز شلوغ در قنادی
صبح جمعه، Sweet Dream شلوغتر از همیشه بود.
از همان لحظهای که کرکرهی قنادی بالا رفت، مشتریها یکییکی وارد شدند.
یکی برای جشن تولد سفارش میداد، یکی برای سالگرد ازدواج، یکی هم فقط برای خوردن یک برش چیزکیک آمده بود.
لیانا با لبخند همیشگیاش به همه خوشامد میگفت و مینا هم با سرعت سفارشها را آماده میکرد.
مینا با خنده گفت:
ـ لیانا! اگه همینجوری ادامه بدیم، باید یه شعبهی دوم هم بزنیم!
لیانا در حالی که خامه روی یک کیک میکشید، خندید.
ـ اول بذار از پس همین یکی بربیایم!
در همان لحظه...
دینگ...
زنگ در به صدا درآمد.
جنگکوک وارد قنادی شد.
اما این بار خبری از کت و شلوار رسمی همیشگی نبود.
یک هودی طوسی و شلوار جین پوشیده بود.
لیانا با تعجب گفت:
ـ آقای جئون؟!
جنگکوک با لبخند جواب داد:
ـ امروز مدیر مؤسسه نیستم...
اومدم کارآموز قنادی بشم!
مینا با خنده گفت:
ـ امیدوارم این بار آرد رو روی سرمون نریزین!
همه خندیدند.
---
لیانا یک پیشبند سفید به جنگکوک داد.
ـ خب آقای کارآموز، اولین وظیفهتون اینه که سفارشها رو به مشتریها تحویل بدین.
جنگکوک با احترام دستش را روی سینه گذاشت.
ـ چشم، خانم رئیس!
چند دقیقه بعد، پیرزنی وارد قنادی شد.
جنگکوک سفارش او را با لبخند تحویل داد و درِ جعبه را هم برایش بست.
پیرزن با لبخند گفت:
ـ خدا خیرتون بده... مدتها بود اینقدر با احترام باهام رفتار نکرده بودن.
جنگکوک با مهربانی پاسخ داد:
ـ این کمترین کاریه که میتونیم انجام بدیم.
لیانا از دور با لبخند به او نگاه میکرد.
هر بار بیشتر مطمئن میشد که مهربانی جنگکوک فقط برای مراسمهای خیریه نیست...
بلکه بخشی از شخصیتش است.
---
ظهر، ناگهان برق قنادی برای چند دقیقه قطع شد.
همه با تعجب به اطراف نگاه کردند.
یکی از بچههایی که داخل قنادی بود، با نگرانی گفت:
ـ یعنی دیگه شیرینی نمیخوریم؟
لیانا سریع کنار او نشست و گفت:
ـ معلومه که میخوریم!
جنگکوک هم با خنده چند شمع از داخل کشو بیرون آورد و روشن کرد.
نور گرم شمعها، فضای قنادی را زیباتر از قبل کرد.
مشتریها بهجای ناراحتی، شروع به خندیدن کردند.
یکی از آنها گفت:
ـ فکر کنم این قشنگترین خاموشی عمرم باشه!
چند دقیقه بعد، برق دوباره وصل شد و همه برای لیانا و جنگکوک دست زدند.
---
هنگام بستن قنادی، لیانا روی یکی از صندلیها نشست و نفس عمیقی کشید.
ـ امروز واقعاً خسته شدم...
جنگکوک یک لیوان آبمیوه جلوی او گذاشت.
ـ ولی ارزشش رو داشت.
لیانا لبخند زد.
ـ آره... وقتی آخر روز میبینم همه با لبخند رفتن، خستگی یادم میره.
جنگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ هر روز که بیشتر باهات آشنا میشم، یه دلیل جدید پیدا میکنم که تحسینت کنم.
لیانا با شنیدن این جمله، لبخندی آرام زد و نگاهش را از او دزدید.
قلبش دوباره تندتر میزد...
و این بار، دیگر مطمئن بود که این حس، فقط یک دوستی ساده نیست.
در همان لحظه، جنگکوک هم در دلش به یک حقیقت اعتراف کرد...
او آرامآرام عاشق لیانا شده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
صبح جمعه، Sweet Dream شلوغتر از همیشه بود.
از همان لحظهای که کرکرهی قنادی بالا رفت، مشتریها یکییکی وارد شدند.
یکی برای جشن تولد سفارش میداد، یکی برای سالگرد ازدواج، یکی هم فقط برای خوردن یک برش چیزکیک آمده بود.
لیانا با لبخند همیشگیاش به همه خوشامد میگفت و مینا هم با سرعت سفارشها را آماده میکرد.
مینا با خنده گفت:
ـ لیانا! اگه همینجوری ادامه بدیم، باید یه شعبهی دوم هم بزنیم!
لیانا در حالی که خامه روی یک کیک میکشید، خندید.
ـ اول بذار از پس همین یکی بربیایم!
در همان لحظه...
دینگ...
زنگ در به صدا درآمد.
جنگکوک وارد قنادی شد.
اما این بار خبری از کت و شلوار رسمی همیشگی نبود.
یک هودی طوسی و شلوار جین پوشیده بود.
لیانا با تعجب گفت:
ـ آقای جئون؟!
جنگکوک با لبخند جواب داد:
ـ امروز مدیر مؤسسه نیستم...
اومدم کارآموز قنادی بشم!
مینا با خنده گفت:
ـ امیدوارم این بار آرد رو روی سرمون نریزین!
همه خندیدند.
---
لیانا یک پیشبند سفید به جنگکوک داد.
ـ خب آقای کارآموز، اولین وظیفهتون اینه که سفارشها رو به مشتریها تحویل بدین.
جنگکوک با احترام دستش را روی سینه گذاشت.
ـ چشم، خانم رئیس!
چند دقیقه بعد، پیرزنی وارد قنادی شد.
جنگکوک سفارش او را با لبخند تحویل داد و درِ جعبه را هم برایش بست.
پیرزن با لبخند گفت:
ـ خدا خیرتون بده... مدتها بود اینقدر با احترام باهام رفتار نکرده بودن.
جنگکوک با مهربانی پاسخ داد:
ـ این کمترین کاریه که میتونیم انجام بدیم.
لیانا از دور با لبخند به او نگاه میکرد.
هر بار بیشتر مطمئن میشد که مهربانی جنگکوک فقط برای مراسمهای خیریه نیست...
بلکه بخشی از شخصیتش است.
---
ظهر، ناگهان برق قنادی برای چند دقیقه قطع شد.
همه با تعجب به اطراف نگاه کردند.
یکی از بچههایی که داخل قنادی بود، با نگرانی گفت:
ـ یعنی دیگه شیرینی نمیخوریم؟
لیانا سریع کنار او نشست و گفت:
ـ معلومه که میخوریم!
جنگکوک هم با خنده چند شمع از داخل کشو بیرون آورد و روشن کرد.
نور گرم شمعها، فضای قنادی را زیباتر از قبل کرد.
مشتریها بهجای ناراحتی، شروع به خندیدن کردند.
یکی از آنها گفت:
ـ فکر کنم این قشنگترین خاموشی عمرم باشه!
چند دقیقه بعد، برق دوباره وصل شد و همه برای لیانا و جنگکوک دست زدند.
---
هنگام بستن قنادی، لیانا روی یکی از صندلیها نشست و نفس عمیقی کشید.
ـ امروز واقعاً خسته شدم...
جنگکوک یک لیوان آبمیوه جلوی او گذاشت.
ـ ولی ارزشش رو داشت.
لیانا لبخند زد.
ـ آره... وقتی آخر روز میبینم همه با لبخند رفتن، خستگی یادم میره.
جنگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ هر روز که بیشتر باهات آشنا میشم، یه دلیل جدید پیدا میکنم که تحسینت کنم.
لیانا با شنیدن این جمله، لبخندی آرام زد و نگاهش را از او دزدید.
قلبش دوباره تندتر میزد...
و این بار، دیگر مطمئن بود که این حس، فقط یک دوستی ساده نیست.
در همان لحظه، جنگکوک هم در دلش به یک حقیقت اعتراف کرد...
او آرامآرام عاشق لیانا شده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۶۷۸
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)