{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خواستی تک پارتی از یه لیدی

در خواستی تک پارتی از یه لیدی 😘😊



عنوان =قلبی که فرمان نمی پذیرد


داستان با تصویری از زندگی لوکس و پرزرق‌وبرق «ات» شروع می‌شه.

او وارث یک امپراتوری تجاری و نفوذی در زیرزمین‌های شهره (مافیایی)، اما در کنار اون، دختریه که عاشق رقصیدن، زندگی کردن و معاشرت با دوستانش هست.

تهیونگ، جراح مغز و اعصاب خوش‌تیپ و باهوش، عاشق ظاهر مستقل و جذاب «ات» هست.

اما وقتی می‌بینه «ات» توی محافل مردونه و با رفقای پسرش (که بعضیاشون از گانگسترهای معروف هستن) می‌خنده و می‌رقصه، خون به جوشش میاد.

یک شب، در یک مهمانی خصوصی که «ات» در ویلاش گرفته، تهیونگ با دیدن «ات» که با خنده‌های بلند با یکی از رفقای نزدیکش در حال صحبته و دستش رو شونه‌اش گذاشته، کنترلش رو از دست می‌ده.

تهیونگ وسط جمع می‌ره و با چهره‌ای که از شدت غیرت قرمز شده، دست «ات» رو می‌گیره و می‌کشه کنار.


تهیونگ با صدایی لرزان اما خشمگین می‌گه:

«تو همسر منی، چطور اجازه می‌دی این‌قدر راحت با این مرد‌ها برخورد کنی؟ آیا هیچ حسی به من داری؟»

«ات» به جای اینکه گریه کنه یا سرش رو پایین بندازه، مستقیم توی چشم‌های درخشان تهیونگ نگاه می‌کنه و با لحنی سرد و یخ می‌گه:

«تهیونگ، من قبل از اینکه تو رو بشناسم، اینجا بودم و این رفقا رو داشتم. پول من، قدرت من و رفقا منه. تو جای نیستی به من بگی چطور زندگی کنم. غیرتت رو جایی دیگه نشون بده، نه جایی که من دارم از زندگی لذت می‌برم.»
این حرف مثل ضربه‌ای به قلب تهیونگ می‌زنه. اون می‌خواد «ات» رو بغل کنه و ازش بخواد که فقط مال او باشه، اما غرورش اجازه نمیده.

اون شب با قلبی شکسته و خشمگین، مهمانی رو ترک می‌کنه و «ات» هم با قاطعیت اجازه نمی‌ده کسی دنبالش بیاد.

-------

بعد از اون شب، سکوتی سنگین بینشون می‌افته.
تهیونگ که عادت داشت هر شب صدای خنده‌ی «ات» رو بشنوه، حالا با تنهایی و سکوت اتاق عملش رو به سر می‌بره. اون مدام به اون شب فکر می‌کنه و می‌فهمه که شاید حق با «ات» بوده؛

اون داره سعی می‌کنه یک عقاب رو توی قفس نگه داره.

از طرفی، «ات» هم در ظاهر زندگی عادی و قدرتمندش رو ادامه میده، اما دلتنگی برای تهیونگ داره.

اون با رفقای مافیایی‌اش جلسات داره و معاملات کلان انجام میده، اما تهیونگ کم‌کم متوجه می‌شه که دنیای «ات» چقدر خطرناک و پیچیده است.

تهیونگ می‌بینه که «ات» چطور با یک تماس تلفنی یک معامله چند میلیاردی رو کنترل می‌کنه و چطور رفقاش با احترام کامل (ترس) باهاش برخورد می‌کنن.
-----
ویو چند شب بعد
[شب]


تهیونگ از دور ماشین «ات» رو می‌بینه که جلوی یک کافه تاریک وایساده. اون می‌خواد بره سمتش، اما می‌بینه که چند نفر از دشمنان «ات» دورش جمع شدن.

تهیونگ قلبش وایمی سته، اما قبل از اینکه کاری کنه، «ات» با خونسردی و مهارت، با یک حرکت سریع و کمک رفقاش که از سایه بیرون اومدن، اوضاع رو کنترل می‌کنه.

تهیونگ می‌بینه که «ات» اصلاً دختر ضعیفی نیست؛ اون یک ملکه است که توی میدان نبرد می‌جنگه. تهیونگ از دور نگاه می‌کنه و همزمان حس افتخار و ترس رو تجربه می‌کنه؛

افتخار به اینکه عاشق زنی قدرتمنده، و ترس از اینکه شاید دیگه جایی در زندگی اون ملکه نداشته باشه.

------
همش اینجا جا نشد تو مطلب بعدی میزارم😅😁
دیدگاه ها (۸)

------چند روز بعدتهیونگ دیگه نمی‌تونه این دوری رو تحمل کنه. ...

عررر من عاشق این آهنگ جنیم بعد تهیونگ هم باش غششششش🫠💜🩷😍بازنش...

فالو شه فیک نویسه😉💜https://wisgoon.com/kim_marya

نام رمان : مافیا کرهتعداد پارت : نا معلوم ژانر : مافیایی معم...

Married compulsoryپارت معرفیژانر:مافیایی،خشنشخصیت ها: ات،جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط