چند روز بعد
------
چند روز بعد
تهیونگ دیگه نمیتونه این دوری رو تحمل کنه. اون میفهمه که غیرت و مالکیتطلبیاش داره عشقش رو از بین میبره.
اون تصمیم میگیره روشش رو عوض کنه. تهیونگ میره دفتر «ات»، اما این بار نه برای دعوا، بلکه برای شنیدن. اون میبینه که «ات» مشغول کاره و استرس زیادی داره. تهیونگ بدون اینکه حرفی بزنه، میره و یک لیوان قهوه برایش میریزه و میذاره روی میز.
«ات» با تعجب بهش نگاه میکنه. تهیونگ با صدایی آرام و ملایم میگه:
«من نمیخوام جلوت رو بگیرم. فقط میخوام ببینمت. میخوام بفهمم دنیای تو چیه.»
«ات» که مدتها بود چنین لطفتی از تهیونگ ندیده، کمی نرم میشه. اون شروع میکنه به تعریف کردن از فشارهای کارش و خطراتی که توش هست.
تهیونگ با شنیدن اینها میفهمه که چرا «ات» اینقدر سفت و سخت شده. اون میفهمه که آن زره سرد، فقط برای محافظت از قلب مهربونش هست. تهیونگ دستش رو میذاره روی دست «ات» و میگه:
«من فکر میکردم دارم تو رو از دست میدم، اما حالا میفهمم که دارم یاد میگیرم چطور یک قهرمان رو دوست داشته باشم.»
این لحظه، شروع یک رابطه جدید بر اساس درک متقابل است، نه مالکیت .
حالا رابطه اونها وارد فاز جدیدی شده. تهیونگ یاد گرفته که به «ات» اعتماد کنه و «ات» یاد گرفته که گاهی برای لحظهای از زرهش بیرون بیاد و به تهیونگ تکیه کنه.
اما دشمنان «ات» هنوز آرام نیستن. در یک نبرد نهایی، دشمنان قدیمی «ات» که فکر میکردن اون بعد از دعوا با تهیونگ ضعیف شده، حملهای هماهنگ میکنن.
«ات» توی موقعیتی خطرناک گیر میافته. تهیونگ که این بار کنارشه، به جای اینکه جلوی کارش رو بگیره، با استفاده از دانش جراحی و هوشش، نقشهای میکشه تا «ات» رو نجات بده.
اون حتی از رفقای مافیایی «ات» هم میخواد که بهشون اعتماد کنه.
در لحظه آخر، وقتی «ات» با خونسردی تیراندازی میکنه و دشمن رو از پا درمیاره، تهیونگ با دیدن صحنه، با عشق و غرور بهش نگاه میکنه.
وقتی همه چیز تمام میشه، تهیونگ میره جلو و «ات» رو که هنوز آدرنالین خونش بالاست، محکم بغل میکنه.
«ات» میگه: «دیدی که نیازی به قیم نداشتم؟»
تهیونگ با بوسیدن پیشونیش جواب میده: «تو هیچوقت به قیم نیاز نداشتی، تو به یک همتیم نیاز داشتی. و من سوگند خوردم که تا آخر عمر، همتیم قلب تو باشم.»
داستان با تصویری از اونها تمام میشه که در کنار هم، با قدرت و عشق، آمادهاند هر چالشی رو پشت سر بذارن.
---
پایان
ببخشید اگه بد شد 😁😘
دستم شکست چجوری این همه نوشتم🫢
لایکو بزن🥺
چند روز بعد
تهیونگ دیگه نمیتونه این دوری رو تحمل کنه. اون میفهمه که غیرت و مالکیتطلبیاش داره عشقش رو از بین میبره.
اون تصمیم میگیره روشش رو عوض کنه. تهیونگ میره دفتر «ات»، اما این بار نه برای دعوا، بلکه برای شنیدن. اون میبینه که «ات» مشغول کاره و استرس زیادی داره. تهیونگ بدون اینکه حرفی بزنه، میره و یک لیوان قهوه برایش میریزه و میذاره روی میز.
«ات» با تعجب بهش نگاه میکنه. تهیونگ با صدایی آرام و ملایم میگه:
«من نمیخوام جلوت رو بگیرم. فقط میخوام ببینمت. میخوام بفهمم دنیای تو چیه.»
«ات» که مدتها بود چنین لطفتی از تهیونگ ندیده، کمی نرم میشه. اون شروع میکنه به تعریف کردن از فشارهای کارش و خطراتی که توش هست.
تهیونگ با شنیدن اینها میفهمه که چرا «ات» اینقدر سفت و سخت شده. اون میفهمه که آن زره سرد، فقط برای محافظت از قلب مهربونش هست. تهیونگ دستش رو میذاره روی دست «ات» و میگه:
«من فکر میکردم دارم تو رو از دست میدم، اما حالا میفهمم که دارم یاد میگیرم چطور یک قهرمان رو دوست داشته باشم.»
این لحظه، شروع یک رابطه جدید بر اساس درک متقابل است، نه مالکیت .
حالا رابطه اونها وارد فاز جدیدی شده. تهیونگ یاد گرفته که به «ات» اعتماد کنه و «ات» یاد گرفته که گاهی برای لحظهای از زرهش بیرون بیاد و به تهیونگ تکیه کنه.
اما دشمنان «ات» هنوز آرام نیستن. در یک نبرد نهایی، دشمنان قدیمی «ات» که فکر میکردن اون بعد از دعوا با تهیونگ ضعیف شده، حملهای هماهنگ میکنن.
«ات» توی موقعیتی خطرناک گیر میافته. تهیونگ که این بار کنارشه، به جای اینکه جلوی کارش رو بگیره، با استفاده از دانش جراحی و هوشش، نقشهای میکشه تا «ات» رو نجات بده.
اون حتی از رفقای مافیایی «ات» هم میخواد که بهشون اعتماد کنه.
در لحظه آخر، وقتی «ات» با خونسردی تیراندازی میکنه و دشمن رو از پا درمیاره، تهیونگ با دیدن صحنه، با عشق و غرور بهش نگاه میکنه.
وقتی همه چیز تمام میشه، تهیونگ میره جلو و «ات» رو که هنوز آدرنالین خونش بالاست، محکم بغل میکنه.
«ات» میگه: «دیدی که نیازی به قیم نداشتم؟»
تهیونگ با بوسیدن پیشونیش جواب میده: «تو هیچوقت به قیم نیاز نداشتی، تو به یک همتیم نیاز داشتی. و من سوگند خوردم که تا آخر عمر، همتیم قلب تو باشم.»
داستان با تصویری از اونها تمام میشه که در کنار هم، با قدرت و عشق، آمادهاند هر چالشی رو پشت سر بذارن.
---
پایان
ببخشید اگه بد شد 😁😘
دستم شکست چجوری این همه نوشتم🫢
لایکو بزن🥺
- ۶.۵k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط