فیک تهکوک Love war پارت
فیک تهکوک. (Love × war ) پارت²
جیمین ویو
((صبح از خواب بیدار شدم. کارهای مورد نیاز رو انجام دادم، صبحونه خوردم و راه افتادم. جلوی در خونه ی اون غول بیابونی وایسادم. بعد از چند دقیقه اومد بیرون.))
کوک: هی جیمینا، آماده ای؟ به سمت دانشگاه جدید.
جیمین: آره آره. هرچی تو بگی. بزن بریم
((سمت مدرسه راه افتادیم.))
*توی راه*
جیمین: هی، اون شایعه هارو شنیدی؟ یه پسری داخل اون مدرسه است بهش میگن کیم تهیونگ. پدرش یه قانون گذار عه بخاطر همین پولداره. میگن قلدر مدرسه اس
کوک: دوباره؟ مثل اینکه هیچ جا قرار نیست از دست قلدر ها راحت باشیم.
((بعد از چند لحظه.))
کوک: حالا بگو ببینم، خوشتیپه؟ چهار شونه اس؟ صداش کلفته؟
جیمین: رو کله ی من نوشته چت جی پی تی؟
کوک: *خنده* گفتم شاید بدونی.
جیمین: شرمنده داش من اف بی آی نیستم.
کوک: ای بابا. خیلی حوصله سر بری.
جیمین: شرمنده همه نمیتونن مثل تو پر انرژی و شاد باشن که توی هفت روز هفته ۴ روز بخاطر اشتباهات موقع مستی تو ایستگاه پلیس ان.
کوک: خیلی ضد حالی.
*کوک ویو*
((به مدرسه رسیدیم. وارد حیاط مدرسه شدیم که من به یه دیوار آهنی محکم برخورد کردم. وقتی سرم رو بالا آوردم یه تجسم واقعی از یه الهه رو دیدم. اما شاید اشتباه میکردم.))
؟؟: هی مگه کوری؟ آدم به این بزرگی رو جلوی خودت نمیبینی؟
ادامه پارت بعد.
جیمین ویو
((صبح از خواب بیدار شدم. کارهای مورد نیاز رو انجام دادم، صبحونه خوردم و راه افتادم. جلوی در خونه ی اون غول بیابونی وایسادم. بعد از چند دقیقه اومد بیرون.))
کوک: هی جیمینا، آماده ای؟ به سمت دانشگاه جدید.
جیمین: آره آره. هرچی تو بگی. بزن بریم
((سمت مدرسه راه افتادیم.))
*توی راه*
جیمین: هی، اون شایعه هارو شنیدی؟ یه پسری داخل اون مدرسه است بهش میگن کیم تهیونگ. پدرش یه قانون گذار عه بخاطر همین پولداره. میگن قلدر مدرسه اس
کوک: دوباره؟ مثل اینکه هیچ جا قرار نیست از دست قلدر ها راحت باشیم.
((بعد از چند لحظه.))
کوک: حالا بگو ببینم، خوشتیپه؟ چهار شونه اس؟ صداش کلفته؟
جیمین: رو کله ی من نوشته چت جی پی تی؟
کوک: *خنده* گفتم شاید بدونی.
جیمین: شرمنده داش من اف بی آی نیستم.
کوک: ای بابا. خیلی حوصله سر بری.
جیمین: شرمنده همه نمیتونن مثل تو پر انرژی و شاد باشن که توی هفت روز هفته ۴ روز بخاطر اشتباهات موقع مستی تو ایستگاه پلیس ان.
کوک: خیلی ضد حالی.
*کوک ویو*
((به مدرسه رسیدیم. وارد حیاط مدرسه شدیم که من به یه دیوار آهنی محکم برخورد کردم. وقتی سرم رو بالا آوردم یه تجسم واقعی از یه الهه رو دیدم. اما شاید اشتباه میکردم.))
؟؟: هی مگه کوری؟ آدم به این بزرگی رو جلوی خودت نمیبینی؟
ادامه پارت بعد.
- ۴۷۱
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط