آقا مهدی زین الدین تازه پدر شده بود و عکسش را برایش فرستا

آقا مهدی زین الدین تازه پدر شده بود و عکسش را برایش فرستاده بودند اما حکایت زیر خواندنی است:



چند روز پیش بچه دار شده بود. دم سنگر که دیدمش، لبه ی پاکت نامه از جیب کنار شلوارش زده بود بیرون.

گفتم: "هان،آقا مهدی خبری رسیده؟"چشم هایش برق زد.

گفت:" خبر که... راستش عکسش رو فرستادن".

خیلی دوست داشتم عکس بچه اش را ببینم. با عجله گفتم: "خب بده، ببینم".

گفت:" خودم هنوز ندیدمش". خورد توی ذوقم.

قیافه ام را که دید، گفت:" راستش می ترسم؛ می ترسم توی این بحبوحه ی عملیات، اگه عکسش رو ببینم، محبت پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش".

نگاهش کردم.چه می توانستم بگویم؟

گفتم:" خیلی خب، پس باشه هر وقت خودت دیدی، من هم می بینم".



برشی از کتاب تو که آن بالا نشستی، ص39-40.
دیدگاه ها (۱)

«🎻🍂»↯..خانومشون‌گفتن‌:چࢪاچشماٺ‌انقدرقشنگہ...؟!گفتـטּچون‌تاحا...

الله اکبر این همه جلال...#حضرت_آقا ...

[•⛓♥️•]بہ مآدر قول دادهـ بود!!بر می گردد...چشـم‌مادر ڪہ‌بہ ا...

[•🔗💜•]|•☁️☂•|↫ #شهیـده«دختـرها‌هم”شهیـد‌“مےشوند...یا‌”شهید‌پ...

Part 7 )Who would have thought I would fall in love with the...

سه پاتر(درخواستی) P3

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐:÷الو؟ +سلام داداش چ خبر؟ ÷هیچی سلامتی... چه عجب صداتون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط