{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۰


کاگویا در دکه را خیلی عادی باز کرد، ایندرا گونی بچه کوچولو را گرفته بود توی بغلش و میخواستند بزنند به چاک ساحل که...با قیافه عبوس مادارا صاف جلوی در مواجه شدند.
M:"شما دوتا اینجا چه غلطی میکنین؟ عین بلای اسمونی همش نازل میشین."
هاشیراما یک ماکت کاکتوس بزرگ برداشت:"بیا بزنیم فرق سرشون مادارا."
بچه که از توی گونی صدا شنیده بود از خدا خواسته شروع کرد به سر و صدا کردن. صدای نازکش از ته چاه میامد:"کمک کمککک، من این تو گیریدم."
مادارا آستین هایش را زد بالا:"مگه نگفتی دیگه بچه قاچاق نمیکنی ایندرا؟ همشو دروغ گفتی؟"
هاشیراما مثل جنگجوهای تشنه به خون کاکتوس را گرفت بالا:"بزنیم تو سرشون."
مادارا اشاره کرد:"بزن ایندرا رو له کن هاشیراما، این زنیکه با من."

Pov: نینی
از لای پارگی گونی که دیدم، یه اقا خفنه با یه کاکتوس محکم زد تو سر اون اقا بده. گونی از دستش افتاد و من قل خوردم یکم اونور تر. سرمو از از پاچه کشوندیدم بیرون...دیدم دوتا اقای خفن هست، یکیشون تیغ تیغی تر بود. انگاری داشتن همو میزدن، تازه اون اقا تیغ تیغیه یه تفنگ واقعی داشت، از اونا که خوشم میاد.
دلم یجورایی خنکید، اون اقا کاکتوسیه خوب داشت با اقا بده دعوا میکرد، ولی اقا تیغ تیغیه خیلی اوضاعش خوب نبود راستش. اون خانوم مو سفیده خیلی خر زوره. نچ، اینجوری نمیشه. خودمم باید بکمکونم.

مادارا داشت با کاگویا دست و پنجه نرم میکرد که یکدفعه ای دید بچه امد ایستاد جلو. با اینکه زانوهایش داشت میلرزید ولی سینه ی کوچولویش را داد جلو و سعی کرد صدای نازکش را کلفت کند:"همین الان اقا خوبه رو ول کن خانوم بده."
کاگویا یجوری به بچه نگاه کرد که انگار همین الان دیده یک نخود حرف زده. نیشش باز شد:"گوگولی جون خیلی زبون داریا. شانس بیاری اونایی که میخرنت نخورنت."
و حواسش پرت شد. مادارا سریع از فرصت استفاده کرد و با زانو زد توی شکم کاگویا. سریع بچه را زد زیر بغلش:"هاشی بدو بیا ولش کن اونو."
بعد سریع هاشیراما را کشید تا در بروند.

بالاخره وقتی حس کرد به اندازه ی کافی دور شدند، هاشیراما به پسر کوچولو نگاه کرد:"خب نینی جون اسمت چیه؟"
بچه خاک روی گونه اش را پاک کرد و سرش را بالا گرفت تا هاشیراما و مادارا ببیند. لپ هایش گل انداخت:"ام من...فلان کسم." (میتونید یه اسم خودتون بذارید براش.)
هاشیراما جلوی بچه زانو زد، مادارا هم همین کار را کرد.
H:"اوخیی تو چه بانمکی. مامان بابات کجان؟"
و کمی لپ بچه را کشید. اشک توی چشم های پسرک جمع شد:"مامانیمو کشتوندن. الان اون مردیده؟"
و شروع کرد گریه کردن. هاشیراما که خودش هم گریه اش گرفته بود با بغض بچه را بغل کرد و نگه داشت:"خدا لعنت کنه هر کی اینکارو کرد. بچه به این گوگولی ای کی دلش میاد."
مادارا قیافه گرفت:"همچین میگی انگار یه اصل و نسبی داری باهاش."
و ای داد بیداد که نباید این را میگفت چون که هاشیراما صاف چرخید طرف او:"چه ایده ی خوبییی! بیا فعلا نگهش داریم."
پشم های مادارا ریخت کف کوچه:"وات؟ خل نشو هاشیراما نمیتونیم همینجوری یه بچه رو با خودمون ببریم اینکار بچه دزدیه."
H:"یجوری میگی انگار خودت اصلا دزد نیستی."

بچه با ذوق به اطراف اتاق هتل نگاه کرد:"عععععع چقد اینجا باحالهه. همه چی پولداریه."
بعد دوید و روی نوک پایش ایستاد، سعی کرد دستش به دستگیره ی بالکن برسد:"میشه بیرونو ببینم؟ میشه میشه؟"
مادارا اه کشید، در را برایش باز کرد:"بیا کوچولو. برو بیرونو ببین."
نینی رفت توی بالکن و چشمش که به ویوی ساحل افتاد چشم هایش برق زد:"هههه! چقد بالاییم. تا حالا انقد یجای خفن نبودیدم."
مادارا به هاشیراما نگاه کرد:"چرا اینجوری حرف میزنه این؟"
هاشیراما که خودش هم کودک درونش فعال شده بود یک لبخند بزرگ زد:"بچه س چون. ولی خیلی تو دل برو عه میخوام بخورمش."
دیدگاه ها (۹)

پارت ۲۷Sa:"اهم اهمممم....تموم شد ماچ مالیاتون؟"N:"ماچ؟ کجا ب...

پارت ۲۹توی کل این چند روزی که رفته بودند سفر، مادارا از ته ب...

پارت ۲۰ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که ال...

پارت ۲۱Iz:"اینجا خیلی غیر آشناسا، مطمعنی درست اومدیم؟"ایزونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط