{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( پارت۶)

( پارت۶)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

*فردا شد و باکوگو رفت دم در خونه هیکاری، زنگ خونه رو زد و مامان

هیکاری اومد*

میوری:( اسم مامان هیکاری)سلام، شما دوست هیکاری هستین؟

باکوگو:اره تقریبا😮‍💨

میوری:هیکاری هنوز بیدار نشده، میخوای برو بیدارش کن☺

باکوگو:عه، واقعا😅 باشه من میام بیدارش کنم

میوری:بفرمایید تو😌

*باکوگو رفت سمت اتاق هیکاری، وقتی میخواست در بزنه یه نفس عمیق

کشید*اوففف یعنی با چه لباسی خوابیده؟ یا با کی خوابیده؟

*در زد و رفت داخل*

باکوگو:هیکاریییی بیدار شو😤

*دید با یه تاپ خیلی کوتاه خوابیده که تقریبا از تنش دراومده، باکوگو روش

رو برگردوند اونور و هیکاری رو بیدار کرد*

*هیکاری بیدار شد،باکوگو که جلوی تخت نشسته بود هیکاری یهو افتاد تو

بغلش😶‍🌫️*
دیدگاه ها (۹)

( پارت ۷)نام داستان:دیوونه دوست داشتنی*باکوگو قرمز شد، کنترل...

پایان اسکویید گیم

این پیج رو فالو کنید

سناریو شوتو درخاستیبسم الله الرحمن الرحیم شوتو برادر ی روز ب...

سناریو درخواستیبسم الله الرحمن الرحیم ا.ت تو مدرسه یو ای و ...

سناریو ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط