نصف ی دیگر من پارت
✨ نصف ی دیگر من پارت ۱۰✨
+از زبان ریندو +
+بیدار شدم و دیدم کیو هنوز بیدار نشده ، بلند شدم و رفتم پایین دیدم باز رینا مثل همیشه سحر خیره +
رینا : ببینم حال کیو بهتره ؟(با نگاه سرد )
ریندو : آره بهتره
رینا : حداقل از کسی که دوسش داری بهتر مراقبت کن ، حالا هم برو ران رو بیدار کن
ریندو: باشه
+ ریندو رفت توی اتاق ران و دید خوابیده ، یه بطری روی میز ران بود ، ریندو اونو برداشت و ریخت رو صورت ران +
ران : عوضی... بلد نیستی مثل ادم بیدارم کنی (درحال سرفه کردن)
ریندو: خب ، تو مثل ادم بیدار نمیشی ، حالا هم بیا پایین برا صبحونه
+ریندو رفت و وارد اتاق خودش شد ، دید کیو بیدار شده گیج زده روی تخته ، ریندو رفت کنارش و کشیدش تو بغلش +
ریندو : حالت چطوره کوچولوم؟
کیو : بهترم ممنون
+یهو یه قطره اشک ریخت رو صورت کیو ، ریندو داشت گریه میکرد ، کیو برگشت و با دستاش اشکاشو پاک کرد +
کیو : مگه کوچولویی که گربه میکنی (با لبخند چشم بسته)
ریندو: آ آخه اگه دوباره .. این اتفاق بیوفته چی کار ک کنم
کیو :, هیی آروم باش (درحال ناز کردن سر ریندو)
+ریندو دست کیو رو گرفت و بوسیدش+
کیو : هه هه بهتره پاشیم وگرنه بروسلی (رینا ) دوباره میاد 😅😂
ریندو : باشه کوچولوم
+ریندو و کیو پاشدند و رفتند سر میز +
رینا: کیو چان حالت خوبه ؟
کیو : من خوبم ، اما ریندو خوب نیست 🥴
+رینا به ریندو نگاه کرد و دید گریه کرده +
ران : نمیدونستم بلدی گریه کنی رین😂
ریندو :خفه بمیر 💢
رینا : خب زود باشید صبحونه اتون رو بخوریدد
ران : کاری چیزی داری ؟
رینا :شایــــــد
ریندو : راستی من میخوام با کیو نامزد کنم
کیو :جــــان؟؟
ران: به به
رینا : چه خوببب
✨پرش زمانی به ۲ سال بعد ✨
+در این مدت کیو و ریندو ازدواج کردند و صاحب یه پسر شدند و اسمش گذاشتند(نمیدونم خودمم😂😂) و بعد روز های خوبی رو سپری کردند +
✨ نویسنده: راستی دیگه نمیخوام اینو ادامه بدم ✨
+از زبان ریندو +
+بیدار شدم و دیدم کیو هنوز بیدار نشده ، بلند شدم و رفتم پایین دیدم باز رینا مثل همیشه سحر خیره +
رینا : ببینم حال کیو بهتره ؟(با نگاه سرد )
ریندو : آره بهتره
رینا : حداقل از کسی که دوسش داری بهتر مراقبت کن ، حالا هم برو ران رو بیدار کن
ریندو: باشه
+ ریندو رفت توی اتاق ران و دید خوابیده ، یه بطری روی میز ران بود ، ریندو اونو برداشت و ریخت رو صورت ران +
ران : عوضی... بلد نیستی مثل ادم بیدارم کنی (درحال سرفه کردن)
ریندو: خب ، تو مثل ادم بیدار نمیشی ، حالا هم بیا پایین برا صبحونه
+ریندو رفت و وارد اتاق خودش شد ، دید کیو بیدار شده گیج زده روی تخته ، ریندو رفت کنارش و کشیدش تو بغلش +
ریندو : حالت چطوره کوچولوم؟
کیو : بهترم ممنون
+یهو یه قطره اشک ریخت رو صورت کیو ، ریندو داشت گریه میکرد ، کیو برگشت و با دستاش اشکاشو پاک کرد +
کیو : مگه کوچولویی که گربه میکنی (با لبخند چشم بسته)
ریندو: آ آخه اگه دوباره .. این اتفاق بیوفته چی کار ک کنم
کیو :, هیی آروم باش (درحال ناز کردن سر ریندو)
+ریندو دست کیو رو گرفت و بوسیدش+
کیو : هه هه بهتره پاشیم وگرنه بروسلی (رینا ) دوباره میاد 😅😂
ریندو : باشه کوچولوم
+ریندو و کیو پاشدند و رفتند سر میز +
رینا: کیو چان حالت خوبه ؟
کیو : من خوبم ، اما ریندو خوب نیست 🥴
+رینا به ریندو نگاه کرد و دید گریه کرده +
ران : نمیدونستم بلدی گریه کنی رین😂
ریندو :خفه بمیر 💢
رینا : خب زود باشید صبحونه اتون رو بخوریدد
ران : کاری چیزی داری ؟
رینا :شایــــــد
ریندو : راستی من میخوام با کیو نامزد کنم
کیو :جــــان؟؟
ران: به به
رینا : چه خوببب
✨پرش زمانی به ۲ سال بعد ✨
+در این مدت کیو و ریندو ازدواج کردند و صاحب یه پسر شدند و اسمش گذاشتند(نمیدونم خودمم😂😂) و بعد روز های خوبی رو سپری کردند +
✨ نویسنده: راستی دیگه نمیخوام اینو ادامه بدم ✨
- ۱۱.۳k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط