معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸⁵
ـــهیوناـــ
با اینکه مکس سعی کرد باهام ارتباط برقرار کنه ولی بازم دلیل نمیشد بتونم بهش اعتماد کنم
تنها دلیل قانع کنندم برای اینکه ثابت کنم ماشین درحال حرکته،حرکتی بود که احساس میکردم
تمام داخل ماشین سیاهِ سیاه بود.
با ترمزی که گرفت و البته صدای کشیده شدن و اصطکاک بین تایر و زمین متوجه شدم یه جا ایستادیم
...
توی خونهای بزرگ، دقیقا وسط سالن خونه، ایستاده بودم مکس و افرداش پشت سرم بودن
صدای کفش های پاشنه بلند میومد که یکی یکی پله هارو پایین میومد
داشت استرس بیشتری بهم وارد میشد اما هیچ کس قرار نبود اینو از چهره و رفتارم بفهمه
زنی از پله ها پایین اومد. موهای طلایی با چشمای سبز ابی و البته پوستی سفید
خب...خوشگل بود!
آلیا: اوه ببخشید منتظرت گذاشتم عزیزم
یجوری رفتار میکرد و لبخند روی لباش داشت که انتظار میرفت دو دیقه دیگه برگرده بهم بگه من مامانتم
+تو کی هستی؟چرا منو اووردی اینجا؟
روی مبل کوچیک روبهروم نشست و با دستش علامت داد که تنهامون بزارن
بعد بیرون رفتنشون با همون لبخند بهم چشم دوخت. ارنجش رو به عنوان تکیه گاه روی دسته مبل گذاشت.پا هاشو رو هم انداخت و سرشو روی دستی که روی مبل بود گذاشت
با همون سر کج،نگاه مهربونش و لبخندش بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت
آلیا:زیبایی و دقیقا به سلیقه جئون میخوری
چرا همه همیشه سعی داشتن اون عوضی رو برام معرفی کنن؟
فراموش کردنش برام خیلی سخته حالا فکر کن هرروز یه خری باشه که بخواد برام یاداورش باشه
+چی میخوای؟
دختره خندید.قهقه زد. داشت قانعم میکرد که قطعا یه دیوونهست!
آلیا:خیلی زود رفتی سر اصل مطلب
نگاهم تیز تر شد و اخم هام بیشتر.
از روی مبل بلند شد و سمتم اومد.
نزدیکم شد و صورتشو یکم تو صورتم خم کرد
رنگ و بافت چشماش زیادی قشنگ طراحی شده بود اما نمیتونست حتی به گرد پای چشمای هائول یا چشمای کاملا مشکی اون بنده خدا نمیرسید
لبخندشو پر رنگ تر کرد اما هیچ دلیلی نمیشد که اخم من غلیظ تر نشه
بعد یک دقیقه تا دید قرار نیست واکنشی از خودم نشون بدم عقب رفت و دست به سینه ایستاد
الان فاصلمون فقط سه قدم بود
آلیا:چرا اینقدر سفت میگیری خودتو.نگران نباش کاریت ندارم.فقط قرار ازت به عنوان طعمه وسط تله استفاده بشه تا شکارو به سمت خودم بکشونم؛
فصل دوم
P⁸⁵
ـــهیوناـــ
با اینکه مکس سعی کرد باهام ارتباط برقرار کنه ولی بازم دلیل نمیشد بتونم بهش اعتماد کنم
تنها دلیل قانع کنندم برای اینکه ثابت کنم ماشین درحال حرکته،حرکتی بود که احساس میکردم
تمام داخل ماشین سیاهِ سیاه بود.
با ترمزی که گرفت و البته صدای کشیده شدن و اصطکاک بین تایر و زمین متوجه شدم یه جا ایستادیم
...
توی خونهای بزرگ، دقیقا وسط سالن خونه، ایستاده بودم مکس و افرداش پشت سرم بودن
صدای کفش های پاشنه بلند میومد که یکی یکی پله هارو پایین میومد
داشت استرس بیشتری بهم وارد میشد اما هیچ کس قرار نبود اینو از چهره و رفتارم بفهمه
زنی از پله ها پایین اومد. موهای طلایی با چشمای سبز ابی و البته پوستی سفید
خب...خوشگل بود!
آلیا: اوه ببخشید منتظرت گذاشتم عزیزم
یجوری رفتار میکرد و لبخند روی لباش داشت که انتظار میرفت دو دیقه دیگه برگرده بهم بگه من مامانتم
+تو کی هستی؟چرا منو اووردی اینجا؟
روی مبل کوچیک روبهروم نشست و با دستش علامت داد که تنهامون بزارن
بعد بیرون رفتنشون با همون لبخند بهم چشم دوخت. ارنجش رو به عنوان تکیه گاه روی دسته مبل گذاشت.پا هاشو رو هم انداخت و سرشو روی دستی که روی مبل بود گذاشت
با همون سر کج،نگاه مهربونش و لبخندش بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت
آلیا:زیبایی و دقیقا به سلیقه جئون میخوری
چرا همه همیشه سعی داشتن اون عوضی رو برام معرفی کنن؟
فراموش کردنش برام خیلی سخته حالا فکر کن هرروز یه خری باشه که بخواد برام یاداورش باشه
+چی میخوای؟
دختره خندید.قهقه زد. داشت قانعم میکرد که قطعا یه دیوونهست!
آلیا:خیلی زود رفتی سر اصل مطلب
نگاهم تیز تر شد و اخم هام بیشتر.
از روی مبل بلند شد و سمتم اومد.
نزدیکم شد و صورتشو یکم تو صورتم خم کرد
رنگ و بافت چشماش زیادی قشنگ طراحی شده بود اما نمیتونست حتی به گرد پای چشمای هائول یا چشمای کاملا مشکی اون بنده خدا نمیرسید
لبخندشو پر رنگ تر کرد اما هیچ دلیلی نمیشد که اخم من غلیظ تر نشه
بعد یک دقیقه تا دید قرار نیست واکنشی از خودم نشون بدم عقب رفت و دست به سینه ایستاد
الان فاصلمون فقط سه قدم بود
آلیا:چرا اینقدر سفت میگیری خودتو.نگران نباش کاریت ندارم.فقط قرار ازت به عنوان طعمه وسط تله استفاده بشه تا شکارو به سمت خودم بکشونم؛
- ۹۹۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط