معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁸⁷
ـــهیوناـــ
گلوش رو صاف کرد.پای چپش رو روی پای راستش گذاشت و لبخندش رو پهن تر کرد.
داشت چندش میشد. خیلی سعی داشت کاریزماتیک رفتار کنه ولی خب فک کنم پلنی که تو ذهنش داشت رو زیاد خوب پیاده نمیکرد.شایدم چون من ازش خوشم نمیومد اینطوری فکر میکردم
آلیا:ببین بزار به ترتیب بهشون جواب بدم.جواب سوال اولت خیلی سادست!خودت حدسی راجبش نداری که کی قراره بخاطرت بیاد اینجا؟
گزینه ها زیاد بودن.بابام؟جونگکوک؟
هائول؟
+مطمئن نیستم.نمیدونم
آلیا:فکر میکردم باهوش تر ازین حرفا باشی.جئون.اون قراره بیاد پیشت تا ازت محافظت کنه
جوابش مثل این میموند که منو روی میز های آزمایشگاهی خوابونده باشن و در حالی که دست و پاهام رو به میز بستن، چاقویی که توی دستشون دارن رو هی توی محدوده قلبم فرو کنن و در بیارن.ولی با این تفاوت که من نمیتونم بمیرم.انگار فقط قرار بوده من دردشو تحمل کنم
+چـ....چرا باید بیاد؟
آلیا:چون برادرمو کشته!
+برادرت؟ کی...
آلیا:میشناسیش دختر.آرتم بدبخت برادرم بود. البته که مُردش با زندش فرقی نداره اون یه احمق برام به حساب میومد اما خب.در جریانی! بهونه خوبی برای از بین بردن یکی از مافیا هایی که رقیب هستن و قدرت دستشونه.
قطعا واژه عوضی داشت شخصیت آلیا رو تعریف میکرد
با جواب کاملی که داد تقریباً نصف سوالام رفع شد
+من چرا باید کمکت کنم؟چطور؟
آلیا:فردا با من به مهمونی بزرگی که داریم میای.جونگکوک رو سمت خودت بکشون.هنوز نمیدونه گرفتمت و اگه بتونم بگیرمش هردومون به خواسته هامون میرسیم هیونا.تو میخوای مثل بقیه ادم بدای داستان پلیسیت اونم از سر راهت برداری.میشه گفت که دوتایی با یه تیر دو نشون میزنیم.
من...میخوام جونگکوک رو از سر راهم بردارم؟
این خواستهی منه؟
اگه فردا دیدمش و تونستم بهش هشدار بدم چی؟
این یارو فک میکنه من جونگکوک رو دشمن خودم میدونم پس شاید تونستم به همین بهونه بهش هشدار بدم.
اوه خدای من.
چرا باید این همه چالش رو هندل کنم؟
+بهم قول میدی اون نتونه منو بگیره؟
این سوال رو واقعا پرسیدم.هنوزم نمیخواستم به عنوان یه گروگان توی کاخ بزرگش باشم
آلیا:اوه البته.قراره ما اونو بگیریم.نه اون مارو
سریع و بی تردید دستمو جلو بردم
+قبوله!
اونم بهم دست داد و برای اینکه واقعاً فکر کنه من باهاشم، تا قبل اینکه دستشو بکشه گفتم
+دوستیم؟
آلیا:از همون اول بودیم!
فصل دوم
P⁸⁷
ـــهیوناـــ
گلوش رو صاف کرد.پای چپش رو روی پای راستش گذاشت و لبخندش رو پهن تر کرد.
داشت چندش میشد. خیلی سعی داشت کاریزماتیک رفتار کنه ولی خب فک کنم پلنی که تو ذهنش داشت رو زیاد خوب پیاده نمیکرد.شایدم چون من ازش خوشم نمیومد اینطوری فکر میکردم
آلیا:ببین بزار به ترتیب بهشون جواب بدم.جواب سوال اولت خیلی سادست!خودت حدسی راجبش نداری که کی قراره بخاطرت بیاد اینجا؟
گزینه ها زیاد بودن.بابام؟جونگکوک؟
هائول؟
+مطمئن نیستم.نمیدونم
آلیا:فکر میکردم باهوش تر ازین حرفا باشی.جئون.اون قراره بیاد پیشت تا ازت محافظت کنه
جوابش مثل این میموند که منو روی میز های آزمایشگاهی خوابونده باشن و در حالی که دست و پاهام رو به میز بستن، چاقویی که توی دستشون دارن رو هی توی محدوده قلبم فرو کنن و در بیارن.ولی با این تفاوت که من نمیتونم بمیرم.انگار فقط قرار بوده من دردشو تحمل کنم
+چـ....چرا باید بیاد؟
آلیا:چون برادرمو کشته!
+برادرت؟ کی...
آلیا:میشناسیش دختر.آرتم بدبخت برادرم بود. البته که مُردش با زندش فرقی نداره اون یه احمق برام به حساب میومد اما خب.در جریانی! بهونه خوبی برای از بین بردن یکی از مافیا هایی که رقیب هستن و قدرت دستشونه.
قطعا واژه عوضی داشت شخصیت آلیا رو تعریف میکرد
با جواب کاملی که داد تقریباً نصف سوالام رفع شد
+من چرا باید کمکت کنم؟چطور؟
آلیا:فردا با من به مهمونی بزرگی که داریم میای.جونگکوک رو سمت خودت بکشون.هنوز نمیدونه گرفتمت و اگه بتونم بگیرمش هردومون به خواسته هامون میرسیم هیونا.تو میخوای مثل بقیه ادم بدای داستان پلیسیت اونم از سر راهت برداری.میشه گفت که دوتایی با یه تیر دو نشون میزنیم.
من...میخوام جونگکوک رو از سر راهم بردارم؟
این خواستهی منه؟
اگه فردا دیدمش و تونستم بهش هشدار بدم چی؟
این یارو فک میکنه من جونگکوک رو دشمن خودم میدونم پس شاید تونستم به همین بهونه بهش هشدار بدم.
اوه خدای من.
چرا باید این همه چالش رو هندل کنم؟
+بهم قول میدی اون نتونه منو بگیره؟
این سوال رو واقعا پرسیدم.هنوزم نمیخواستم به عنوان یه گروگان توی کاخ بزرگش باشم
آلیا:اوه البته.قراره ما اونو بگیریم.نه اون مارو
سریع و بی تردید دستمو جلو بردم
+قبوله!
اونم بهم دست داد و برای اینکه واقعاً فکر کنه من باهاشم، تا قبل اینکه دستشو بکشه گفتم
+دوستیم؟
آلیا:از همون اول بودیم!
- ۵۷۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط