من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
من که مي دانم که تا ، سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من که ميدانم اجل ، ناخوانده و بي دادگر
سرزده مي ايد و راه فراري نيست نيست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
نوبت نوبتِ خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم؟
نوبت خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
من که مي دانم که تا ، سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من که ميدانم اجل ، ناخوانده و بي دادگر
سرزده مي ايد و راه فراري نيست نيست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
نوبت نوبتِ خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم؟
- ۱.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط