پارت سوم[فصل اول] | اولین برخورد... 😏✨
پارت سوم[فصل اول] | اولین برخورد... 😏✨
لئو با همان نیشخند همیشگی، آرام به سمت جمعی که دور آنیا و دامیان تشکیل شده بود، قدم برداشت.
دستهایش را داخل جیب کت فرمش کرد و بیخیال سوت کوتاهی زد.
«خب... ببینیم اینجا چه خبره...»
آنیا که هنوز از حرف دامیان حرصش گرفته بود، اخم کرد و گفت:
"اصلاً به تو چه ربطی داره؟! 😤"
دامیان شانه بالا انداخت.
"همین که گفتم."
امیل و اوئن دوباره خندیدند.
"رئیس، انگار امسال هم قرار نیست از دستش راحت بشیم!"
"آره، همون آنیای دردسرساز!"
آنیا لپهایش را باد کرد.
"کیو دردسرساز گفتی؟! 😠"
در همین لحظه...
صدای کفشهای کسی از پشت سرشان شنیده شد.
همه تقریباً همزمان برگشتند.
پسری با موهای مشکی نامرتب و یک تکه موی بنفش، با لبخندی شیطنتآمیز مقابلشان ایستاد.
لئو نگاهی به دامیان کرد.
بعد به امیل...
بعد اوئن...
و در آخر، نگاهش روی بکی و آنیا ماند.
💭 ذهن لئو:
"وای..."
"اون دختر بلوند خیلی خوشتیپه... 😏"
"اون یکی موصورتی هم بانمکه..."
"این مدرسه داره جالب میشه."
آنیا ناخودآگاه ذهنش را خواند.
چشمهایش گرد شد.
«هااا؟! 😳 اینم مثل بابا وقتی مامان رو دید، داره تو دلش حرفای عجیب میزنه!»
بکی با اخم به لئو نگاه کرد.
"شما کی هستید؟"
لئو بدون اینکه نگاهش را از بکی بردارد، لبخند زد.
"لئو ولین."
کمی خم شد و با شیطنت گفت:
"از آشناییت خوشحال شدم، دوشیزه. 😌"
بکی برای چند لحظه ساکت ماند.
گونههایش کمی صورتی شد.
"چ... چه پسر عجیبی..."
آنیا که ذهن لئو را میخواند، داشت به زور جلوی خندهاش را میگرفت.
💭 ذهن لئو:
"عه... خجالت کشید؟!"
"باحال بود." 😏
اما...
دامیان با بیحوصلگی میان حرفشان پرید.
"تموم کردین؟"
لئو بالاخره نگاهش را به دامیان دوخت.
چند ثانیه هر دو بدون حرف به هم خیره شدند.
دامیان با غرور گفت:
"تو هم دانشآموز جدیدی؟"
لئو شانه بالا انداخت.
"آره."
"اسمت؟"
"لئو."
"من دامیان دزموندم."
لئو لبخند زد.
"میدونم."
دامیان ابرویی بالا انداخت.
"از کجا؟"
"همین دو دقیقه پیش فهمیدم رئیس این جمع تویی." 😏
امیل با تعجب گفت:
"رئیس، این یکی ازت نمیترسه!"
اوئن هم زیر لب گفت:
"عجیبه..."
دامیان لبخند خیلی کمرنگی زد.
"جالبی..."
قبل از اینکه لئو جواب بدهد...
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ مدرسه در تمام محوطه پیچید.
یکی از معلمها با صدای بلند گفت:
«دانشآموزان سال دوم، لطفاً برای مراسم آغاز سال تحصیلی به سالن اصلی تشریف بیاورند.»
همه آرامآرام به سمت ساختمان حرکت کردند.
الیزه که تمام این مدت کمی دورتر ایستاده بود، نفس عمیقی کشید.
💭 «آروم باش الیزه... شاید... امروز واقعاً یه دوست پیدا کنی...» 🌸
او قدمی به جلو برداشت...
اما از شدت استرس، پایش به لبهی سنگفرش گیر کرد.
"آخ...!"
کتاب از دستش روی زمین افتاد.
در همان لحظه، دستی به سمت کتاب دراز شد...
الیزه آرام سرش را بالا آورد.
و با چشمانی متعجب، به صاحب آن دست نگاه کرد...
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
لئو با همان نیشخند همیشگی، آرام به سمت جمعی که دور آنیا و دامیان تشکیل شده بود، قدم برداشت.
دستهایش را داخل جیب کت فرمش کرد و بیخیال سوت کوتاهی زد.
«خب... ببینیم اینجا چه خبره...»
آنیا که هنوز از حرف دامیان حرصش گرفته بود، اخم کرد و گفت:
"اصلاً به تو چه ربطی داره؟! 😤"
دامیان شانه بالا انداخت.
"همین که گفتم."
امیل و اوئن دوباره خندیدند.
"رئیس، انگار امسال هم قرار نیست از دستش راحت بشیم!"
"آره، همون آنیای دردسرساز!"
آنیا لپهایش را باد کرد.
"کیو دردسرساز گفتی؟! 😠"
در همین لحظه...
صدای کفشهای کسی از پشت سرشان شنیده شد.
همه تقریباً همزمان برگشتند.
پسری با موهای مشکی نامرتب و یک تکه موی بنفش، با لبخندی شیطنتآمیز مقابلشان ایستاد.
لئو نگاهی به دامیان کرد.
بعد به امیل...
بعد اوئن...
و در آخر، نگاهش روی بکی و آنیا ماند.
💭 ذهن لئو:
"وای..."
"اون دختر بلوند خیلی خوشتیپه... 😏"
"اون یکی موصورتی هم بانمکه..."
"این مدرسه داره جالب میشه."
آنیا ناخودآگاه ذهنش را خواند.
چشمهایش گرد شد.
«هااا؟! 😳 اینم مثل بابا وقتی مامان رو دید، داره تو دلش حرفای عجیب میزنه!»
بکی با اخم به لئو نگاه کرد.
"شما کی هستید؟"
لئو بدون اینکه نگاهش را از بکی بردارد، لبخند زد.
"لئو ولین."
کمی خم شد و با شیطنت گفت:
"از آشناییت خوشحال شدم، دوشیزه. 😌"
بکی برای چند لحظه ساکت ماند.
گونههایش کمی صورتی شد.
"چ... چه پسر عجیبی..."
آنیا که ذهن لئو را میخواند، داشت به زور جلوی خندهاش را میگرفت.
💭 ذهن لئو:
"عه... خجالت کشید؟!"
"باحال بود." 😏
اما...
دامیان با بیحوصلگی میان حرفشان پرید.
"تموم کردین؟"
لئو بالاخره نگاهش را به دامیان دوخت.
چند ثانیه هر دو بدون حرف به هم خیره شدند.
دامیان با غرور گفت:
"تو هم دانشآموز جدیدی؟"
لئو شانه بالا انداخت.
"آره."
"اسمت؟"
"لئو."
"من دامیان دزموندم."
لئو لبخند زد.
"میدونم."
دامیان ابرویی بالا انداخت.
"از کجا؟"
"همین دو دقیقه پیش فهمیدم رئیس این جمع تویی." 😏
امیل با تعجب گفت:
"رئیس، این یکی ازت نمیترسه!"
اوئن هم زیر لب گفت:
"عجیبه..."
دامیان لبخند خیلی کمرنگی زد.
"جالبی..."
قبل از اینکه لئو جواب بدهد...
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ مدرسه در تمام محوطه پیچید.
یکی از معلمها با صدای بلند گفت:
«دانشآموزان سال دوم، لطفاً برای مراسم آغاز سال تحصیلی به سالن اصلی تشریف بیاورند.»
همه آرامآرام به سمت ساختمان حرکت کردند.
الیزه که تمام این مدت کمی دورتر ایستاده بود، نفس عمیقی کشید.
💭 «آروم باش الیزه... شاید... امروز واقعاً یه دوست پیدا کنی...» 🌸
او قدمی به جلو برداشت...
اما از شدت استرس، پایش به لبهی سنگفرش گیر کرد.
"آخ...!"
کتاب از دستش روی زمین افتاد.
در همان لحظه، دستی به سمت کتاب دراز شد...
الیزه آرام سرش را بالا آورد.
و با چشمانی متعجب، به صاحب آن دست نگاه کرد...
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۲۷۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط