پارت دوم[فصل اول] | اولین قدم به آکادمی ادن 🏫✨
پارت دوم[فصل اول] | اولین قدم به آکادمی ادن 🏫✨
ماشین کلاسیک و قدیمی خانوادهی ولین آرام مقابل دروازهی باشکوه آکادمی ادن توقف کرد. 🚗
چند نفر از دانشآموزها با تعجب به ماشین نگاه کردند.
یکی آهسته گفت: "اون ماشین... عتیقه نیست؟"
دیگری با هیجان جواب داد: "حتماً یه خانوادهی اشرافی دیگهست!"
راننده در را باز کرد.
اول الیزه از ماشین پیاده شد و بعد لئو، در حالی که با بیحوصلگی خمیازه میکشید. 😪
الیزه با چشمهای درشتش اطراف را نگاه کرد.
آنقدر دانشآموز، والدین و معلم آنجا بودند که برای لحظهای خشکش زد.
«وای... تا حالا همچین جای شلوغی ندیده بودم...! 😳»
دستش را روی کیفش محکمتر گرفت.
«من... واقعاً میتونم اینجا دوست پیدا کنم؟»
چند متر آنطرفتر...
آنیا کنار بکی ایستاده بود.
همین که ماشین قدیمی را دید، چشمهایش برق زد.
«اوه! 😲 یه بچهپولدار جدید!»
بکی با غرور خندید.
"ماشینشون خیلی خاصه."
کنجکاوی آنیا بیشتر شد.
نگاهش روی دختر مودورنگ ثابت ماند.
قدرت ذهنخوانیاش فعال شد... ✨
💭 ذهن الیزه:
"وای... چه جای شلوغیه..."
"فکر میکردم راحت دوست پیدا کنم..."
"ولی... عمراً بتونم..."
"اگه هیچکس باهام دوست نشد چی؟..."
"اوه... اون دختره موهای صورتی داره... 🌸"
"یه تیکه از موهای منم تقریباً همرنگ موهای اونه..."
"چه قشنگه... شاید... اگه جرئت کنم باهاش حرف بزنم، اولین دوستم بشه..." 💗
آنیا با تعجب پلک زد.
«هااا؟! 😳 اون میخواد با آنیا دوست بشه؟!»
قدرتش دوباره فعال شد.
💭 ذهن الیزه:
"لطفاً... فقط یه دوست پیدا کنم، همین..."
آنیا لبخند کوچکی زد.
«آنیا هم دوست داره باهاش دوست بشه...! 🌸✨»
اما درست همان لحظه...
"ها! هنوزم مثل یه کوچولو اینور و اونور میچرخی؟"
صدای آشنای دامیان بود.
امیل و اوئن پشت سرش خندیدند.
آنیا اخم کرد.
"چی گفتی؟! 😤"
دامیان با غرور گفت:
"فکر کردم شاید بالاخره بزرگ شده باشی... ولی هنوز همون آنیای همیشگی هستی."
امیل با خنده گفت:
"رئیس، انگار امروز هم میخواد دردسر درست کنه!"
اوئن هم خندید.
"مثل همیشه!"
همان موقع...
لئو که تازه از ماشین دور شده بود، نگاهش به آن جمع افتاد.
اول نگاهش روی آنیا و بکی ماند.
💭 ذهن لئو:
"عه؟ دو تا دختر بامزه! 😏"
"برم ببینم میتونم باهاشون آشنا بشم..."
اما چند قدم جلوتر...
دید دامیان و دوستانش دارند آنیا را اذیت میکنند.
ابرویش بالا رفت.
💭 «جدی؟ سه نفری گیر دادن به دو تا دختر؟!»
نیشخندی زد.
"خب... این دیگه منو کنجکاو کرد. 😏"
دستهایش را داخل جیبش کرد و آرام به سمت آنها راه افتاد...
ادامه دارد... 🌸
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
ماشین کلاسیک و قدیمی خانوادهی ولین آرام مقابل دروازهی باشکوه آکادمی ادن توقف کرد. 🚗
چند نفر از دانشآموزها با تعجب به ماشین نگاه کردند.
یکی آهسته گفت: "اون ماشین... عتیقه نیست؟"
دیگری با هیجان جواب داد: "حتماً یه خانوادهی اشرافی دیگهست!"
راننده در را باز کرد.
اول الیزه از ماشین پیاده شد و بعد لئو، در حالی که با بیحوصلگی خمیازه میکشید. 😪
الیزه با چشمهای درشتش اطراف را نگاه کرد.
آنقدر دانشآموز، والدین و معلم آنجا بودند که برای لحظهای خشکش زد.
«وای... تا حالا همچین جای شلوغی ندیده بودم...! 😳»
دستش را روی کیفش محکمتر گرفت.
«من... واقعاً میتونم اینجا دوست پیدا کنم؟»
چند متر آنطرفتر...
آنیا کنار بکی ایستاده بود.
همین که ماشین قدیمی را دید، چشمهایش برق زد.
«اوه! 😲 یه بچهپولدار جدید!»
بکی با غرور خندید.
"ماشینشون خیلی خاصه."
کنجکاوی آنیا بیشتر شد.
نگاهش روی دختر مودورنگ ثابت ماند.
قدرت ذهنخوانیاش فعال شد... ✨
💭 ذهن الیزه:
"وای... چه جای شلوغیه..."
"فکر میکردم راحت دوست پیدا کنم..."
"ولی... عمراً بتونم..."
"اگه هیچکس باهام دوست نشد چی؟..."
"اوه... اون دختره موهای صورتی داره... 🌸"
"یه تیکه از موهای منم تقریباً همرنگ موهای اونه..."
"چه قشنگه... شاید... اگه جرئت کنم باهاش حرف بزنم، اولین دوستم بشه..." 💗
آنیا با تعجب پلک زد.
«هااا؟! 😳 اون میخواد با آنیا دوست بشه؟!»
قدرتش دوباره فعال شد.
💭 ذهن الیزه:
"لطفاً... فقط یه دوست پیدا کنم، همین..."
آنیا لبخند کوچکی زد.
«آنیا هم دوست داره باهاش دوست بشه...! 🌸✨»
اما درست همان لحظه...
"ها! هنوزم مثل یه کوچولو اینور و اونور میچرخی؟"
صدای آشنای دامیان بود.
امیل و اوئن پشت سرش خندیدند.
آنیا اخم کرد.
"چی گفتی؟! 😤"
دامیان با غرور گفت:
"فکر کردم شاید بالاخره بزرگ شده باشی... ولی هنوز همون آنیای همیشگی هستی."
امیل با خنده گفت:
"رئیس، انگار امروز هم میخواد دردسر درست کنه!"
اوئن هم خندید.
"مثل همیشه!"
همان موقع...
لئو که تازه از ماشین دور شده بود، نگاهش به آن جمع افتاد.
اول نگاهش روی آنیا و بکی ماند.
💭 ذهن لئو:
"عه؟ دو تا دختر بامزه! 😏"
"برم ببینم میتونم باهاشون آشنا بشم..."
اما چند قدم جلوتر...
دید دامیان و دوستانش دارند آنیا را اذیت میکنند.
ابرویش بالا رفت.
💭 «جدی؟ سه نفری گیر دادن به دو تا دختر؟!»
نیشخندی زد.
"خب... این دیگه منو کنجکاو کرد. 😏"
دستهایش را داخل جیبش کرد و آرام به سمت آنها راه افتاد...
ادامه دارد... 🌸
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
- ۱.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط