نِگاهش کردم،نگاهم کرد.خندیدم،خندید.اخم کردم،اخم کرد.دست ب

نِگاهش کردم،نگاهم کرد.خندیدم،خندید.اخم کردم،اخم کرد.دست بردار نبود.بالاخره آنقدر ادایم را دراورد ک عصبانی شدم و مشتم را گره کرده برصورتش کوبیدم.!
لحظه ای بعد فقط من بودم با دستی ک خونش آرام آرام بر روی خرده شیشه های آینه فرود می آمد.
__________
#shaqaw
دیدگاه ها (۱)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۱۶

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

«نفرت و عشق».📖 فصل اول – پارت دوم🚬 [از زبان پریسا]محکم دستمو...

پارت ۱۴ .... اعتراف

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

پارت دوم راز خون

پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط