part 2" سوکوکو"

بریم که داشته باشیم
_______________________

دازای: یه عضو جدیده؟

موری: سوال خوبیه.. آره عضو جدید مافیاست و خب بقیش رو خودت میفهمی
دازای: فکر نمیکنم خیلی مشتاق دیدنش باشم
موری ابرویی بالا انداخت و خندید
موری: عزیزم واقعا عجیبه که اصلا با ایده هام ذوق زده نمیشی

دازای اخم کرد
دازای: شاید ایده های شما روی من تاثیر نمیزاره

دازای بلند شد و خودش رو مرتب کرد.

دازای: من میرم بخوابم عمو
موری: شب خوش دازای کون

"فلش بک فردا "ویو دازای

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم چشمام سنگین بود با خستگی شدید دستم رو کوبیدم به گوشی و صداش رو قطع کردم نسیمی ملایم پرده های اتاق رو تکون میداد و نور خورشید اتاق رو روشن کرده بود
دازای: ساعت چنده؟...
همین که به ساعت نگاه کردم پریدم هوا ساعت ۸:۳٠ دقیقه بود زیر لب غر زدم و سریع بلند شدم دست و صورتم رو شستم و لباسام رو عوض کردم یه مقدار از نودل کنار تخت خوردم و سریع راه افتادم سمت دفتر مرکزی
دازای: دیر کردم دیر کردممم!!
همین که رسیدم بدون هیچ کنترلی در رو کوبیدم و باز کردم نفس نفس میزدم که دیدم موری با تعجب نگاهم میکنه و یه پسر مو نارنجی کوتوله اونجا وایساده
دازای: عمووو... هه... من.. هه.. اومدم...
موری: دو دقیقه دیر رسیدی
دازای: اوه....
موری: خب قراره عضو جدیدمون رو بهت معرفی کنم عزیزم
موری از جاش بلند شد و رفت سمت پسره و دستش رو روی شونه اون گذاشت
موری: این چویاست. چویا ناکاهارا. عضو جدید مافیای بندر

ویو چویا :

اینکه ملت میگفتن خطرناک ترین خطرناکترین، این پسرس؟ واییی چرا مثل اسکلا نگام میکنه؟ اضطراب گرفتم خداااا! این بانداژی که روبه روم وایساده قراره شریکم باشه؟ کلاهم رو مرتب کردم نفسی کشیدم و چهره خونسرد و آرومم رو حفظ کردم
چویا: از آشنایی تون خوشبختم آقای....
دازای: دازای هستم.
موری: چویا کون اون پسر برادرزاده منه امیدوارم باهم کنار بیایید
چویا: بله رئیس
دازای: عمووو؟ واسه این کوتوله کله هویجی انقد ذوق داشتی؟
خونم به جوش اومد و مشتام گره شد
چویا: هی بانداژی! من یه کوتوله کله هویجی نیستم!
دازای: چی گفتی؟
موری: بسه. هردوتون بس کنید. توی دفتر من دعوا راه نندازید
دازای و چویا: های
موری آهی کشید و برگشت و پشت میزش نشست
موری: فعلا برای یکم آشنایی میزارم تنها باشید و وقتی به توافق رسیدید بیاید و صحبت کنید


فلش بک

دازای: واقعا که.... تو چقد زودجوشی
چویا: رو اعصابمی
هردو توی پارک نشسته بودن و از هم یه مقدار فاصله گرفته بودن
چویا: خب حالا... گفتی برادرزاده رئیسی
دازای: آره ولی چرا میپرسی؟
چویا: همینطوری گفتم
سکوتی بین دازای و چویا برقرار شد که دازای کتابش رو باز کرد و آروم شروع به خوندن کرد و ورق میزد چویا آروم سرش رو آورد پایین و به جلد کتاب نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت
چویا: راهنمای خودکشی؟
دازای: اوهوم..
چویا: تو واقعا میخوای بمیری نه؟
دازای: خب...


__________
خب نظرتون چیه؟
لایک و کامنت!!! پلیززز
۱۵ لایک تا پارت بعدی
فالو کن تا بریم برا ۳٠٠تایی
دیدگاه ها (۲)

𝓷𝓲𝓶𝓪 🔥

𝑜ℎ... 𝑙𝑜𝑣𝑒 𝑖𝑡

Part ۱ "سوکوکو"

part 3" سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط