یادگارعشق
یادگارعشقـــ🤎
««پارت چهار»»
ا.ت: تهیونگ.....اره من ا.تم اما تو حافظهات رو از دست دادی...
تهیونگ: اره اما توی یه دفترچه در مورد تو مینوشتم و اون رو خوندم
ا.ت: متأسفم ته پدر و مادرت راضی نیستند به رابطمون
تهیونگ: اما من میخوامت...وقتی اون عکس ها و دفترچه را دیدم و طبق نامه هایی که به دستم میرسید حدس زدم که تو باشی...!
ا.ت: ته.....من..خیلیی...دوست دارم
ا.ت(بغض گلوی ا.ت رو گرفت و اشک هایش سرازیر شد...)
تهیونگ( از اینکه پیداش کردم خوشحالم اما وقتی اشک هایش را میبینم قلبم درد میگیرد و شاید یه آغوش کوتاه او را آرام کند...)
[ همانطور که ته دست ا.ت را گرفته بود....به او نزدیک شد و یکی از دستانش را دور کمرش حلقه کرد و دست دیگرش را روی گردن و موهای ا.ت گذاشت....]
تهیونگ: ا.ت آروم باش خوشگلم منم خیلیی دوست دارم
ته( به آغوش کشیدن ا.ت فکر خوبی بود....بوی موهایش را احساس میکردم و انگاری دنیا را به من دادند....)
ا.ت( من رو به آغوش کشید انگاری قلبم آروم گرفت دیگه استرسی در من وجود نداشت....)
ا.ت: فکر میکردم از دستت دادم و دیگه همه چی تموم شده اما اینطور نبود
تهیونگ: ا.ت دیگه نگران چیزی نباش من شاید مثل قبل نشناسمت اما بیشتر از قبل عاشقتم
ا.ت: الان دیگه دارمت و تا ابد عاشقت میمونم
(تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و از کافه بیرون رفت به سمت ساحل دوید و ا.ت روی صندلی نشوند و.....)
[روبهرو مغازه گل فروشی بود و حلقه ازدواجی توی کشو را برداشته بود]
( توی گل فروشی رفت و یه دسته گل خرید و به ساحل برگشت)
{ا.ت تعجب کرد که ته چرا رفت اما چیزی نگفت و صبر کرد......ته رسید و دست ا.ت رو گرفت و از او خواستگاری کرد جلویش زانو زد و ازش خواست تا ضمانت بده که تا ابد متعلق به او است و ا.ت قبول کرد آنها با هم ازدواج کردند و پدر و مادر ته هم راضی شدند و حالا مثل یک زوج عاشق با هم زندگی کردند}
(اگر عاشق کسی هستی از او دست نکش و برای عشق بجنگ اگر هر دو بخواهند برای هم باشند هیچ مانعی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد.......)
««پایان پارت چهار=پارت آخر»»
✨ممنونم که تا اینجا خوندی و حمایتم کردی✨
««پارت چهار»»
ا.ت: تهیونگ.....اره من ا.تم اما تو حافظهات رو از دست دادی...
تهیونگ: اره اما توی یه دفترچه در مورد تو مینوشتم و اون رو خوندم
ا.ت: متأسفم ته پدر و مادرت راضی نیستند به رابطمون
تهیونگ: اما من میخوامت...وقتی اون عکس ها و دفترچه را دیدم و طبق نامه هایی که به دستم میرسید حدس زدم که تو باشی...!
ا.ت: ته.....من..خیلیی...دوست دارم
ا.ت(بغض گلوی ا.ت رو گرفت و اشک هایش سرازیر شد...)
تهیونگ( از اینکه پیداش کردم خوشحالم اما وقتی اشک هایش را میبینم قلبم درد میگیرد و شاید یه آغوش کوتاه او را آرام کند...)
[ همانطور که ته دست ا.ت را گرفته بود....به او نزدیک شد و یکی از دستانش را دور کمرش حلقه کرد و دست دیگرش را روی گردن و موهای ا.ت گذاشت....]
تهیونگ: ا.ت آروم باش خوشگلم منم خیلیی دوست دارم
ته( به آغوش کشیدن ا.ت فکر خوبی بود....بوی موهایش را احساس میکردم و انگاری دنیا را به من دادند....)
ا.ت( من رو به آغوش کشید انگاری قلبم آروم گرفت دیگه استرسی در من وجود نداشت....)
ا.ت: فکر میکردم از دستت دادم و دیگه همه چی تموم شده اما اینطور نبود
تهیونگ: ا.ت دیگه نگران چیزی نباش من شاید مثل قبل نشناسمت اما بیشتر از قبل عاشقتم
ا.ت: الان دیگه دارمت و تا ابد عاشقت میمونم
(تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و از کافه بیرون رفت به سمت ساحل دوید و ا.ت روی صندلی نشوند و.....)
[روبهرو مغازه گل فروشی بود و حلقه ازدواجی توی کشو را برداشته بود]
( توی گل فروشی رفت و یه دسته گل خرید و به ساحل برگشت)
{ا.ت تعجب کرد که ته چرا رفت اما چیزی نگفت و صبر کرد......ته رسید و دست ا.ت رو گرفت و از او خواستگاری کرد جلویش زانو زد و ازش خواست تا ضمانت بده که تا ابد متعلق به او است و ا.ت قبول کرد آنها با هم ازدواج کردند و پدر و مادر ته هم راضی شدند و حالا مثل یک زوج عاشق با هم زندگی کردند}
(اگر عاشق کسی هستی از او دست نکش و برای عشق بجنگ اگر هر دو بخواهند برای هم باشند هیچ مانعی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد.......)
««پایان پارت چهار=پارت آخر»»
✨ممنونم که تا اینجا خوندی و حمایتم کردی✨
- ۲.۰k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط