فیک یادگارعشق
فیک: یادگارعشقـــ🤎
««پارت سه»»
(تهیونگ به ساحل رفت و از مغازه دار آنجا پرسید...)
مغازه دار: دختری هست که همیشه زودتر از تو میآید و نامه را روی صندلیات میگذارد
(به کافه رفت از خدمتکاران پرسید و آنها جواب دادند....)
خدمتکار: دختری هست که زودتر از آمدن تو به اینجا میآید تو چه نسبتی با خانم ا.ت داری؟
تهیونگ: میتونید کمکم کنید تا اون دختر را ببینم؟متأسفانه من حافظهام را از دست دادم ولی در عکس های گذشته حس عشق من به آن دختر را منتقل میکرد
خدمتکار: او زودتر میآید من میتوانم او را نگه دارم(معطل کنم)و وقتش که رسید بیایی و با خانم ا.ت صحبت کنی
تهیونگ: ازتون خیلی ممنونم و متشکرم از کمکتون
( تهیونگ و خدمتکار ب هم برنامه ریزی کردند و....ته حس خوبی را احساس میکرد بالاخره میتوانست........)
( تپش قلب داشتم نمیدانم چرا و به چه علتی...)
[فردا شد و تهیونگ به کافه رفت و قایم شد بعد ا.ت وارد اونجا شد]
ا.ت: سلام این نامه....
خدمتکار: بفرمایید بنشینید فعلا
(تهیونگ به سمت ا.ت رفت و روی صندلی روبهروی او نشست)
ا.ت: ببخشید...
( ا.ت تا اومد بره تهیونگ دست او را گرفت و.....)
{ ا.ت: حس عجیبی داشتم نفس نفس میزدم و بین دو راهی سخت گیر افتاده بودم.
تهیونگ: تپش قلب گرفتم از استرس عرق کرده بودم اما خوشحال بودم که پیداش کردم.}
تهیونگ: تو همون دختری هستی که قرار بود باهاش ازدواج بکنم درسته؟
ا.ت: چی؟ من رو میشناسی؟
تهیونگ: تو همون دختری هستی که باهاش لب ساحل غروب خورشید را تماشا میکردم؟توی کافه هر روز با هم میآمدیم؟
ا.ت: تهیونگ...تو....واقعا من رو شناختی؟
(بالاخره من رو شناخت اما چطوری اون حافظهاش رو از دست داده...سوالای زیادی برام به وجود اومد)
««پایان پارت سه»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
««پارت سه»»
(تهیونگ به ساحل رفت و از مغازه دار آنجا پرسید...)
مغازه دار: دختری هست که همیشه زودتر از تو میآید و نامه را روی صندلیات میگذارد
(به کافه رفت از خدمتکاران پرسید و آنها جواب دادند....)
خدمتکار: دختری هست که زودتر از آمدن تو به اینجا میآید تو چه نسبتی با خانم ا.ت داری؟
تهیونگ: میتونید کمکم کنید تا اون دختر را ببینم؟متأسفانه من حافظهام را از دست دادم ولی در عکس های گذشته حس عشق من به آن دختر را منتقل میکرد
خدمتکار: او زودتر میآید من میتوانم او را نگه دارم(معطل کنم)و وقتش که رسید بیایی و با خانم ا.ت صحبت کنی
تهیونگ: ازتون خیلی ممنونم و متشکرم از کمکتون
( تهیونگ و خدمتکار ب هم برنامه ریزی کردند و....ته حس خوبی را احساس میکرد بالاخره میتوانست........)
( تپش قلب داشتم نمیدانم چرا و به چه علتی...)
[فردا شد و تهیونگ به کافه رفت و قایم شد بعد ا.ت وارد اونجا شد]
ا.ت: سلام این نامه....
خدمتکار: بفرمایید بنشینید فعلا
(تهیونگ به سمت ا.ت رفت و روی صندلی روبهروی او نشست)
ا.ت: ببخشید...
( ا.ت تا اومد بره تهیونگ دست او را گرفت و.....)
{ ا.ت: حس عجیبی داشتم نفس نفس میزدم و بین دو راهی سخت گیر افتاده بودم.
تهیونگ: تپش قلب گرفتم از استرس عرق کرده بودم اما خوشحال بودم که پیداش کردم.}
تهیونگ: تو همون دختری هستی که قرار بود باهاش ازدواج بکنم درسته؟
ا.ت: چی؟ من رو میشناسی؟
تهیونگ: تو همون دختری هستی که باهاش لب ساحل غروب خورشید را تماشا میکردم؟توی کافه هر روز با هم میآمدیم؟
ا.ت: تهیونگ...تو....واقعا من رو شناختی؟
(بالاخره من رو شناخت اما چطوری اون حافظهاش رو از دست داده...سوالای زیادی برام به وجود اومد)
««پایان پارت سه»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
- ۱.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط