روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت یازده
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
چویا رو تخت دراز کشید منم کمر بندمو در اوردم و دستشو به تاج تخت بستم . سرم رو به گردنش نزدیک کردم و گفتم .
دازای : جیکت در نیاد وگرنه همین امشب حاملت میکنم .
چویا اب دهنش رو خورد و چیزی نگفت .
شروع کردم . اول از همه همهی بدنش رو با کیس مارکام رنگی کردم .
دازای : حالا بهتر شد .
چویا دهنش رو گاه گاه باز میکرد که ناله کنه ولی از ترس خفه میشد و فقط دهنش رو باز میکرد . دلم براش سوخت .
دازای : میتونی ناله کنی .
صدای ناله هاش خیلی تحریکم میکرد میترسیدم کار دستش بدم .
انقدر تحریکم کرد که بدون مقدمه دیکم رو توش فرو کردم .
چویا : اههههههههه لعنتییییییی اهههههههه درد دارهههههههه
دازای : واقعا ؟
چویا : اههههههههه بیارش اههههههه بیرون
دازای : میخوای کاری کنم درد جاشو به لذت بده .
چویا باقیافهی متعجب سر تکون داد ولی دوباره به همون حالت درد ناک در اومد .
دازای : نقطه ی جیتو نشونم بده .
چویا : بیارش اهه بیرو_
و بیهوش شد لعنتیییییییییی نتونستم بیشتر نگهش دارم . لعنتیییییییییییییی.
از سر اعصبانیت با این که بیهوش بود بیرحمانه توش میکوبیدم که بهوش اومد .
چویا : اههههههههه بیا. اههههههههه بیرون. امممممممم
دازای : اوه بیدار شدی . درد داری؟
با نیشخند حرفم رو گفتم .
چویا : دازای اهههه لطفا اههههه بیرون امممممم بک_
بوسیدمش که خفه شد . بوسه رو شکستم . میخواستم برم سمت نیپلاش که صد درجه بیشتر سرخ شد .
دازای : یهو چیشد ؟
چویا : میشه بریم .
دازای : چرا ؟ مگه چی_
چویا : دازای حالم بهم خورده
یه لحظه_ نه ممکن نیست از تخت درش اوردم بردیم که بالا بیاره . بعد رو تخت گذاشتمش که به خواب رفت و من محو نگاه کردنش شدم
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
چه بچه خوبیما🤧
پارت یازده
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
چویا رو تخت دراز کشید منم کمر بندمو در اوردم و دستشو به تاج تخت بستم . سرم رو به گردنش نزدیک کردم و گفتم .
دازای : جیکت در نیاد وگرنه همین امشب حاملت میکنم .
چویا اب دهنش رو خورد و چیزی نگفت .
شروع کردم . اول از همه همهی بدنش رو با کیس مارکام رنگی کردم .
دازای : حالا بهتر شد .
چویا دهنش رو گاه گاه باز میکرد که ناله کنه ولی از ترس خفه میشد و فقط دهنش رو باز میکرد . دلم براش سوخت .
دازای : میتونی ناله کنی .
صدای ناله هاش خیلی تحریکم میکرد میترسیدم کار دستش بدم .
انقدر تحریکم کرد که بدون مقدمه دیکم رو توش فرو کردم .
چویا : اههههههههه لعنتییییییی اهههههههه درد دارهههههههه
دازای : واقعا ؟
چویا : اههههههههه بیارش اههههههه بیرون
دازای : میخوای کاری کنم درد جاشو به لذت بده .
چویا باقیافهی متعجب سر تکون داد ولی دوباره به همون حالت درد ناک در اومد .
دازای : نقطه ی جیتو نشونم بده .
چویا : بیارش اهه بیرو_
و بیهوش شد لعنتیییییییییی نتونستم بیشتر نگهش دارم . لعنتیییییییییییییی.
از سر اعصبانیت با این که بیهوش بود بیرحمانه توش میکوبیدم که بهوش اومد .
چویا : اههههههههه بیا. اههههههههه بیرون. امممممممم
دازای : اوه بیدار شدی . درد داری؟
با نیشخند حرفم رو گفتم .
چویا : دازای اهههه لطفا اههههه بیرون امممممم بک_
بوسیدمش که خفه شد . بوسه رو شکستم . میخواستم برم سمت نیپلاش که صد درجه بیشتر سرخ شد .
دازای : یهو چیشد ؟
چویا : میشه بریم .
دازای : چرا ؟ مگه چی_
چویا : دازای حالم بهم خورده
یه لحظه_ نه ممکن نیست از تخت درش اوردم بردیم که بالا بیاره . بعد رو تخت گذاشتمش که به خواب رفت و من محو نگاه کردنش شدم
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
چه بچه خوبیما🤧
- ۲.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط